ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٤ - حقّ بيمار
حقّ بيمار
محسن تابنده
صداى باد در ميان درختان پيچيده بود. بوى نم علفهاى تازه حظّ نفس كشيدن را بيشتر مىكرد. راستش را بخواهيد با اينكه به حاج خانم قول داده بودم، بعد از نماز زود از مسجد به خانه بروم، امّا چيزى تو آن هواى تازه مرا وادار به ماندن مىكرد.
به در خانه كه رسيدم قبل از آنكه كليد را توى در بچرخانم، مادر در را به رويم باز كرد، بعد هم سلام عليك پسر و مادر. بوى قورمهسبزى توى راهروى خانه پيچيده بود و هر آدم گرسنهاى را به سمت خود مىكشيد. تا رسيدم توى اتاق ديدم، سفره باز است و همه چيز آماده، امّا از قورمهسبزى خبرى نبود، توى كاسه چينى گل سرخى مادر اشكنه به شكم گرسنه من چشمك مىزد. از تعجّب داشتم شاخ درمىآوردم. بوى قورمهسبزى را باور كنم يا اشكنه را. حاج خانم به من گفت: چرا ماتت زده؟ گفتم: بوى قورمه سبزى و اشكنه؟! او معمّا را حل كرد و گفت: امروز توى مسجد حاج خانم قندى گفت: اگر توى اشكنه شنبليله بريزم، خيلى خوشمزه مىشه، من هم خواستم امتحان كنم. پيش خودم فكر كردم چه ظلمى از اين بالاتر كه اشكنه را با طعم قورمهسبزى به آدم بخورانند، آخه چرا ...؟
پس از شام مادرم گفت: محسن جان امروز يك چيز عجيبى ديدم. زود خودم را جمع و جور كردم واى! خدا به خير بگذراند، نكنه دوباره حاج خانم از هم مسجدىهايش يك چيز ديگه ياد گرفته. زود گفتم: چى؟ مادر ادامه داد، امروز براى اين پادرد هميشگى پيش يك دكتر خوب رفتم، مادر على آقا اونو معرفى كرده بود. اوّلًا با اينكه دكتر متخصّص بود، امّا دفترچه بيمه قبول مىكرد، ثانياً بالاى سرمنشى نوشته بود، از افرادى كه توان پرداخت ويزيت ندارند، حقّ ويزيت گرفته نمىشود. بعد هم ويزيتش مثل دكتر عمومى همين درمانگاه خودمان بود. حالا تازه اينها همه يك طرف، وقتى كه مريض وارد اتاقش مىشد، نه تنها جواب سلام مريض را به گرمى مىداد و با او حال و احوال مىكرد، جلوى پاى هر كدام هم بلند مىشد و با آقايون دست مىداد. محسن جان! مادر نمىدانى چقدر آقا بود! ديدم بالاى همه نسخهها اوّل مىنويسد: هو الشّافى. واقعاً دكتر عجيب و غريبى بود. اصلًا مثل دكترهاى ديگه نبود، اين قدر دعايش كردم كه حد ندارد. خيلى خوب و با حوصله به حرف مريض گوش مىداد و خيلى هم با حوصله او را معاينه مىكرد، عكسها و آزمايشها را مىديد و چيزى براى