ماهنامه موعود
(١)
شماره يكصد و دوازده
١ ص
(٢)
فهرست
٢ ص
(٣)
زنجيرهاى نامرئى يهود
٤ ص
(٤)
حوادث قريب و ادعيه غريب
٨ ص
(٥)
اكتشافات علمى جديد، بيانگر نشانه هاى غيبى ظهور است
١٢ ص
(٦)
نغمه هاى كوى دوست
١٩ ص
(٧)
پروژه اى به نام 2012
٢٢ ص
(٨)
مقدّمات پروژه 2012
٢٣ ص
(٩)
زمينه سازى هاليوودى براى پروژه 2012
٢٣ ص
(١٠)
مستندسازى براى 2012
٢٤ ص
(١١)
بازار نشر و پروژه 2012
٢٥ ص
(١٢)
2012 و جريان فراماسونرى
٢٦ ص
(١٣)
امامت، عهد الهى
٢٧ ص
(١٤)
جفر على (ع)
٣٠ ص
(١٥)
چشم در راه
٣٣ ص
(١٦)
سجاياى اخلاقى امام عصر (عج)
٣٤ ص
(١٧)
دو هديه، دو نعمت
٣٦ ص
(١٨)
خرمشهر
٣٨ ص
(١٩)
مادر گل هاى عالَم
٣٨ ص
(٢٠)
آينه حُسن
٣٨ ص
(٢١)
به انگيزه سالروز ارتحال ملكوتى حضرت امام (ره) ادامه
٣٩ ص
(٢٢)
بى جمال تو
٣٩ ص
(٢٣)
نجابت قُم
٣٩ ص
(٢٤)
اگر درياقلى نبود
٤٠ ص
(٢٥)
حقّ بيمار
٤٤ ص
(٢٦)
توسعه طلبى انجيلى ايوانجليك ها و جهان اسلام
٤٦ ص
(٢٧)
نمك
٥٠ ص
(٢٨)
چرا كف دست مو ندارد!
٥٤ ص
(٢٩)
كيمياى كرامت
٥٦ ص
(٣٠)
پرسش شما، پاسخ موعود
٥٨ ص
(٣١)
مقام امام در آستان حلّه عراق
٦٠ ص
(٣٢)
مقام حلّه
٦٠ ص
(٣٣)
معناى لغوى حِلّه
٦٠ ص
(٣٤)
موقعيّت حلّه
٦١ ص
(٣٥)
حلّه، شهر نور
٦١ ص
(٣٦)
با خوانندگان
٦٤ ص

ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٤ - حقّ بيمار

حقّ بيمار

محسن تابنده‌

صداى باد در ميان درختان پيچيده بود. بوى نم علف‌هاى تازه حظّ نفس كشيدن را بيشتر مى‌كرد. راستش را بخواهيد با اينكه به حاج خانم قول داده بودم، بعد از نماز زود از مسجد به خانه بروم، امّا چيزى تو آن هواى تازه مرا وادار به ماندن مى‌كرد.

به در خانه كه رسيدم قبل از آنكه كليد را توى در بچرخانم، مادر در را به رويم باز كرد، بعد هم سلام عليك پسر و مادر. بوى قورمه‌سبزى توى راهروى خانه پيچيده بود و هر آدم گرسنه‌اى را به سمت خود مى‌كشيد. تا رسيدم توى اتاق ديدم، سفره باز است و همه چيز آماده، امّا از قورمه‌سبزى خبرى نبود، توى كاسه چينى گل سرخى مادر اشكنه به شكم گرسنه من چشمك مى‌زد. از تعجّب داشتم شاخ درمى‌آوردم. بوى قورمه‌سبزى را باور كنم يا اشكنه را. حاج خانم به من گفت: چرا ماتت زده؟ گفتم: بوى قورمه سبزى و اشكنه؟! او معمّا را حل كرد و گفت: امروز توى مسجد حاج خانم قندى گفت: اگر توى اشكنه شنبليله بريزم، خيلى خوشمزه مى‌شه، من هم خواستم امتحان كنم. پيش خودم فكر كردم چه ظلمى از اين بالاتر كه اشكنه را با طعم قورمه‌سبزى به آدم بخورانند، آخه چرا ...؟

پس از شام مادرم گفت: محسن جان امروز يك چيز عجيبى ديدم. زود خودم را جمع و جور كردم واى! خدا به خير بگذراند، نكنه دوباره حاج خانم از هم مسجدى‌هايش يك چيز ديگه ياد گرفته. زود گفتم: چى؟ مادر ادامه داد، امروز براى اين پادرد هميشگى پيش يك دكتر خوب رفتم، مادر على آقا اونو معرفى كرده بود. اوّلًا با اينكه دكتر متخصّص بود، امّا دفترچه بيمه قبول مى‌كرد، ثانياً بالاى سرمنشى نوشته بود، از افرادى كه توان پرداخت ويزيت ندارند، حقّ ويزيت گرفته نمى‌شود. بعد هم ويزيتش مثل دكتر عمومى همين درمانگاه خودمان بود. حالا تازه اينها همه يك طرف، وقتى كه مريض وارد اتاقش مى‌شد، نه تنها جواب سلام مريض را به گرمى مى‌داد و با او حال و احوال مى‌كرد، جلوى پاى هر كدام هم بلند مى‌شد و با آقايون دست مى‌داد. محسن جان! مادر نمى‌دانى چقدر آقا بود! ديدم بالاى همه نسخه‌ها اوّل مى‌نويسد: هو الشّافى. واقعاً دكتر عجيب و غريبى بود. اصلًا مثل دكترهاى ديگه نبود، اين قدر دعايش كردم كه حد ندارد. خيلى خوب و با حوصله به حرف مريض گوش مى‌داد و خيلى هم با حوصله او را معاينه مى‌كرد، عكس‌ها و آزمايش‌ها را مى‌ديد و چيزى براى‌