ماهنامه موعود
(١)
شماره يكصد و دوازده
١ ص
(٢)
فهرست
٢ ص
(٣)
زنجيرهاى نامرئى يهود
٤ ص
(٤)
حوادث قريب و ادعيه غريب
٨ ص
(٥)
اكتشافات علمى جديد، بيانگر نشانه هاى غيبى ظهور است
١٢ ص
(٦)
نغمه هاى كوى دوست
١٩ ص
(٧)
پروژه اى به نام 2012
٢٢ ص
(٨)
مقدّمات پروژه 2012
٢٣ ص
(٩)
زمينه سازى هاليوودى براى پروژه 2012
٢٣ ص
(١٠)
مستندسازى براى 2012
٢٤ ص
(١١)
بازار نشر و پروژه 2012
٢٥ ص
(١٢)
2012 و جريان فراماسونرى
٢٦ ص
(١٣)
امامت، عهد الهى
٢٧ ص
(١٤)
جفر على (ع)
٣٠ ص
(١٥)
چشم در راه
٣٣ ص
(١٦)
سجاياى اخلاقى امام عصر (عج)
٣٤ ص
(١٧)
دو هديه، دو نعمت
٣٦ ص
(١٨)
خرمشهر
٣٨ ص
(١٩)
مادر گل هاى عالَم
٣٨ ص
(٢٠)
آينه حُسن
٣٨ ص
(٢١)
به انگيزه سالروز ارتحال ملكوتى حضرت امام (ره) ادامه
٣٩ ص
(٢٢)
بى جمال تو
٣٩ ص
(٢٣)
نجابت قُم
٣٩ ص
(٢٤)
اگر درياقلى نبود
٤٠ ص
(٢٥)
حقّ بيمار
٤٤ ص
(٢٦)
توسعه طلبى انجيلى ايوانجليك ها و جهان اسلام
٤٦ ص
(٢٧)
نمك
٥٠ ص
(٢٨)
چرا كف دست مو ندارد!
٥٤ ص
(٢٩)
كيمياى كرامت
٥٦ ص
(٣٠)
پرسش شما، پاسخ موعود
٥٨ ص
(٣١)
مقام امام در آستان حلّه عراق
٦٠ ص
(٣٢)
مقام حلّه
٦٠ ص
(٣٣)
معناى لغوى حِلّه
٦٠ ص
(٣٤)
موقعيّت حلّه
٦١ ص
(٣٥)
حلّه، شهر نور
٦١ ص
(٣٦)
با خوانندگان
٦٤ ص

ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٢ - اگر درياقلى نبود

در كنار بزرگترين پالايشگاه خاورميانه كه حالا دارد مى‌سوزد، يك ليتر بنزين هم دم دستت نبودكه در حلقوم اين ماشين بريزى، پس ركاب بزن درياقلى ... ركاب بزن!

خيال كن كه داستان ماراتن يك بار ديگر تكرار شده است، نه از افسانه خيالى آن مرد يونانى در هزاران سال پيش، كه خبر لشكركشى ايرانيان را با دوندگى به مردمش رساند و تا امروز دوى ماراتن، اين سخت‌ترين دو استقامت شناسى انسان در مسابقه‌هاى المپيك جايى براى خود باز كرده است. دريا، امشب كسى براى تشويق تو در اين مسير نُه كيلومترى نايستاده، تو تنهايى، ركاب بزن درياقلى! اگر بعثى‌ها پا بر روى پدال گاز تانك‌ها بگذارند كار همه ما تمام است.

در اين نيمه شب پاييزى نگذار تركش‌هاى تيزى كه روى جادّه آواره‌اند مزاحم ركاب زدن تو شوند. نگذار امشب تركش‌هاى سرخ و سوزان اين همه گلوله توپ، كه سينه آبادان را مى‌درد، سينه تو را هم بدرد. برو دريا قلى! بگذار ما فردا بدانيم تو چه كرده‌اى. برو درياقلى! چشمان ما طاقت گريه براى آبادان را ندارد. نگذار فردا صبح وقتى دشمنان ولگرد از كنار دوچرخه تركش خورده تو مى‌گذرند و جنازه غرق به خون پيرمردى را كه دريا در ابتداى نام اوست مى‌بينند، ندانند كه مقصد اين دوچرخه‌سوار كجا بوده است؟

برو درياقلى ... ابراهيم ما همه آتش‌ها را براى تو گلستان خواهد كرد. از نور خيره كننده انفجارها، امتداد جادّه را خوب زير پلك‌هايت نگهدار.

ركاب بزن درياقلى! سريع‌تر از آن درجه‌دار دشمن كه پا بر پدال گاز تانك فشار مى‌دهد. فاصله اين تانك قُلدر و بزن بهادر، نصف فاصله تو با مقرّ سپاه است كه برادر حسن بنادرى، فرمانده عمليّاتى آن است. ركاب بزن! اين برق‌ها، برق فلاش دوربين نيست، برقى است كه از شكمش آتش مرگ بيرون مى‌ريزد. خدا را چه ديدى؟ شايد براى هر ركاب، فرشته‌هاى خوش‌نويس دارند برايت مى‌نويسند. بگذار بنويسند. اين نوشته‌ها را زياد كن، پس‌انداز كن، تو كه از دار دنيا چيزى ندارى.

قبل از جنگ، آن روزها كه هنوز موهاى سپيدِ روى سر و صورتت اين قدر سپيد نبود هم چيزى نداشتى و حتّى شايد نه براى آن جهان باقى، ولى امشب عنايت معبود به تو اين امكان را داده، تا همچون حرّ، دليل ديگرى بر خلقت انسان خطاكار باشى.

ركاب بزن دريا قلى! امشب امانتى به بزرگى كوه روى شانه‌هاى توست. آن را به بچّه‌ها برسان. امشب و در اين ميدان از آدم‌هاى پرمدّعا خبرى نيست! سرمايه صداقت تو، امشب كار دستت داده است. تو و دوچرخه‌ات انتخاب شده‌ايد. بگذار امشب خدا به فرشته‌ها فخر بفروشد و بگويد: بنده مستضعف مرا مى‌بينيد؟

در آيينه‌اى كه به فرمان دوچرخه‌ات جفت شده نگاه كن! ببين چقدر جوان شده‌اى. اين باد پاييزى همه چين و چروك صورتت را با خود برده است. موهاى سفيدت يك‌دست سياه شده. مثل شبق. خون جوشان جوانى در رگ‌هايت دويده. اصلًا خستگى دور و برت نمى‌گردد. چه رازى در اين نُه كيلومتر است كه تو را جوان كرده است؟ آيا تو هم به عشق حضرت روح‌الله جوان شده‌اى؟

پا بزن درياقلى! تا چند دقيقه ديگر جلو دژبانى سپاه از اسب آهنين خود فرود مى‌آيى و بى‌آنكه نفس‌نفس بزنى، با صداى محكم و مردانه مى‌گويى: فقط با برادر حسن بنادرى كار دارم. حسن زير نور چراغ قوّه دژبانى چهره جوان تو را مى‌بيند، مى‌شناسد ولى اصلًا تعجّب نمى‌كند!

سر حسن داد مى‌زنى: ... از كوى ذوالفقارى آمدند ...

و حسن در جا خشك مى‌شود. در يك چشم به هم زدن مقرّ سپاه در هم مى‌ريزد. تازه اوّل كار است. دوباره بايد برگردى. براى جوانى مثل تو كه سخت نيست. پابه‌پاى بچّه‌هاى سپاه مى‌آيى و از دور محلّ ورود بعثى‌ها را نشان مى‌دهى. بچّه‌ها چه آتشى سرِ بعثى‌ها مى‌ريزند! جنگِ بودن و نبودن آغاز مى‌شود. تو چه كيفى مى‌كنى درياقلى!

صبح كه آفتاب، اوّلين تيغه نورانى‌اش را روانه زمين مى‌كند، بعثى‌ها به جاى رسيدن به جادّه خسروآباد به پشت رودخانه بهمن‌شير برمى‌گردند، امّا جنازه بسيارى از آنان مثل تاول، روى پوست شفاف آبِ رودخانه باد كرده است.

بعد از آن نُه كيلومتر، زندگى تو دگرگون مى‌شود. پيش بچّه‌ها مى‌مانى. همه سنگرها خانه تو است.

با همه تركش‌ها و گلوله‌ها آشنا مى‌شوى، امّا آن‌طور كه تقدير رقم زده تركشى براى قطع پايت مى‌آيد و كار خودش را مى‌كند و مدّتى بعد هم زوزه آن گلوله توپ روى ورقه زندگى پُر رنج و محنت زمينى‌ات خط مى‌كشد، تا هزار كيلومتر دورتر از موج‌هاى آهنگين بهمن‌شير، نخل‌هاى بى‌سر ذوالفقارى و مردم مهربان شهرت، غريبانه و گمنام در قطعه ٣٤ رديف ٩٢ بهشت زهراى تهران، براى هميشه خستگى ركاب زدنت در آن شب سرنوشت ساز را از تن به در كنى، در زير سنگ شكسته سياهى، تنها و فقيرانه، با نامى بزرگ شهيد درياقلى سورانى ...

حالا ما كه تو را نمى‌شناسيم، امّا مجسّمه پيرمرد دوچرخه سوارى را در ميدان اصلى آبادان مى‌بينيم و مى‌دانيم تويى، نگو كه نيست![١]

هست، يعنى بايد باشد تا ما تو را بشناسيم. ما هر سال در سالگرد حماسه ذوالفقارى، در آبان‌ماه، به آبادان مى‌آييم تا شاهد دوچرخه سواران خوش‌اخلاقى باشيم كه به ياد تو آن نُه كيلومتر را ركاب مى‌زنند تا به مقرّ سپاه برسند. نگو كه نيست، هست! وقتى ما دلمان چيزى را بخواهد هست، نگو كه نيست درياقلى، هست.

پى‌نوشت:


[١]. اكنون به ياد بود دلاورى اين مرد و هنرمندى جناب آقاى شيخ‌الحكماء، مجسّمه‌اى در ذوالفقارى آبادان، نصب شده است.

منبع: احمدزاده، حبيب، داستان‌هاى شهر جنگى، صص ١٠٥- ١١٢.