ماهنامه موعود
(١)
شماره يكصد و دوازده
١ ص
(٢)
فهرست
٢ ص
(٣)
زنجيرهاى نامرئى يهود
٤ ص
(٤)
حوادث قريب و ادعيه غريب
٨ ص
(٥)
اكتشافات علمى جديد، بيانگر نشانه هاى غيبى ظهور است
١٢ ص
(٦)
نغمه هاى كوى دوست
١٩ ص
(٧)
پروژه اى به نام 2012
٢٢ ص
(٨)
مقدّمات پروژه 2012
٢٣ ص
(٩)
زمينه سازى هاليوودى براى پروژه 2012
٢٣ ص
(١٠)
مستندسازى براى 2012
٢٤ ص
(١١)
بازار نشر و پروژه 2012
٢٥ ص
(١٢)
2012 و جريان فراماسونرى
٢٦ ص
(١٣)
امامت، عهد الهى
٢٧ ص
(١٤)
جفر على (ع)
٣٠ ص
(١٥)
چشم در راه
٣٣ ص
(١٦)
سجاياى اخلاقى امام عصر (عج)
٣٤ ص
(١٧)
دو هديه، دو نعمت
٣٦ ص
(١٨)
خرمشهر
٣٨ ص
(١٩)
مادر گل هاى عالَم
٣٨ ص
(٢٠)
آينه حُسن
٣٨ ص
(٢١)
به انگيزه سالروز ارتحال ملكوتى حضرت امام (ره) ادامه
٣٩ ص
(٢٢)
بى جمال تو
٣٩ ص
(٢٣)
نجابت قُم
٣٩ ص
(٢٤)
اگر درياقلى نبود
٤٠ ص
(٢٥)
حقّ بيمار
٤٤ ص
(٢٦)
توسعه طلبى انجيلى ايوانجليك ها و جهان اسلام
٤٦ ص
(٢٧)
نمك
٥٠ ص
(٢٨)
چرا كف دست مو ندارد!
٥٤ ص
(٢٩)
كيمياى كرامت
٥٦ ص
(٣٠)
پرسش شما، پاسخ موعود
٥٨ ص
(٣١)
مقام امام در آستان حلّه عراق
٦٠ ص
(٣٢)
مقام حلّه
٦٠ ص
(٣٣)
معناى لغوى حِلّه
٦٠ ص
(٣٤)
موقعيّت حلّه
٦١ ص
(٣٥)
حلّه، شهر نور
٦١ ص
(٣٦)
با خوانندگان
٦٤ ص

ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤١ - اگر درياقلى نبود

نام‌گذارى برخى از روزهاى تقويم، بهانه‌اى است براى درنگى بيشتر در حوادثى كه در گوشه و كنار تاريخ جاى خوش كرده‌اند تا عبرتى باشند، براى عبرت‌گيران. حادثه عظيم فتح خرمشهر نيز از همين دست وقايع است و گفتن و شنيدن از آن هميشه نه با تكرار، كه با عبرت همراه است. كتاب «داستان‌هاى شهر جنگى» را به همين مناسبت برگزيديم تا در مجاورت روزهاى حماسه و عشق، در داستان‌هاى آن گشت و گذارى كرده باشيم. حبيب احمدزاده، نويسنده توانا و صاحب سبكى است كه نامش براى بسيارى تداعى كننده داستان‌هايى در حال و هواى جنگ هشت ساله است؛ ادبياتى كه بيشتر با نام ادب پايدارى شناخته مى‌شود. او متولّد مهر ماه سال ١٣٤٣ است و طبع گرم زادگاهش، «آبادان» را مى‌توان در ميان سطر سطر آثارش حس كرد. فارغ‌التّحصيل كارشناسى ارشد ادبيات نمايشى است و جوايزى چون بهترين كتاب داستان در زمينه دفاع مقدّس (١٣٧٨) براى كتاب «داستان‌هاى شهر جنگى» و برترين كتب بيست سال داستان‌نويسى دفاع مقدّس (١٣٧٩) براى همان كتاب را در كارنامه خود به همراه دارد. احمدزاده در نگارش فيلم‌نامه‌هايى چون «آژانش شيشه‌اى»، «چترى براى كارگردان»، «دكل»، «گفت‌وگو با سياه» و .. نيز همكارى كرده است. داستان‌هاى شهر جنگى، مجموعه‌اى از داستان‌هاى كوتاه اوست كه موفّقيت قابل توجّه آن را چاپ‌هاى متعدّد آن و نيز اقبالى كه برخى از كارگردانان به داستان‌هاى آن داشته‌اند، تأييد مى‌كند. فيلم «اتوبوس شب» و «شب واقعه» با الهام از اين اثر ساخته شده‌اند. اين مجموعه غير از داستان‌هاى جنگى، در بر گيرنده سه نقد و يادداشت درباره همين اثر و نيز مجموعه نامه‌نگارى‌هاى نويسنده با افسران نيروى دريايى آمريكاست. بخش دوم اين كتاب، يعنى نقد و نظرها مى‌تواند براى كسانى كه غير از مطالعه آثار داستانى به تحليل و بررسى آنها نيز علاقه‌مندند، قابل استفاده باشد. بخش سوم اين كتاب هم زمينه مناسبى است براى آشنايى بيشتر با فاجعه فراموش ناشدنى انهدام هواپيماى مسافربرى ايران توسط ناو جنگى آمريكايى در خليج فارس.

چرا كسى تو را نمى‌شناسد؟ نام تو، نام كوچكى نيست؛ دريا در ابتداى نام توست! دريا كه كوچك نيست. پهناور است و عميق، زلال است و موّاج. كسى نيست كه دريا را نشناسد، امّا تو چرا اين‌قدر گمنامى؟

كسانى كه نام تو را در كتابى خوانده‌اند يا تو را مى‌شناسند، انگشت خود را بالا بگيرند و ما كه تو را نمى‌شناسيم، آرام سرمان را پايين بيندازيم. نام تو، دريا را به ياد مى‌آورد، «بهمن شير» را به ياد مى‌آورد و «كوى ذوالفقارى آبادان» را. در آن نيمه شب ارتش بعثى‌ها، چقدر راحت با قطع كردن نخل‌هاى قشنگ كوى ذوالفقارى روى بهمن‌شير پل مى‌زنند و بى‌سر و صدا به اين طرف آب مى‌آيند تا محاصره آبادان را كامل كنند و آبادان هم بسان برادر دوقلويش، «خرمشهر» و مانند يك سيب سرخ در دامن خودخواهشان بيفتد. امّا ضربِ‌شصت بچّه‌هاى سبزگون خرمشهر به آنها اين درس را داده بودكه بايد منطقه‌اى آرام را براى ورود به آبادان انتخاب كنند.

كوى ذوالفقارى آن شب چقدر آرام بود. ما مدافعان كم‌شمار شهر، كيلومترها آن طرف‌تر در ميان دو پل ورودى شهر- پل ايستگاه هفت و ايستگاه دوازده- انتظار ورود بعثى‌ها را مى‌كشيديم ولى سر و كلّه دشمن از لابه‌لاى نخل‌هاى خوش قامت كوى ذوالفقارى پيدا شد. بعثى‌ها مى‌دانستند كه جنبنده‌اى ميان خانه‌هاى منهدم شده آنجا نيست. امّا گمان نمى‌كردند كه در ميان آن همه ماشين‌هاى اوراق شده در گورستان اتومبيل‌ها، پيرمردى به نام تو، به نام تو دريا قلى هنوز با دوچرخه‌اش زندگى مى‌كند؛ پيرمردى كه دريا ابتداى نام اوست؛ درياقلى اوراق فروش! آن شب هيچ چشمى جز چشمان تو، آنها را نديد. تو مى‌دانستى كه چند شب پيش خرمشهر از دست رفته و بعثى‌ها روى آسفالتِ جادّه‌هاى اصلى ورودى به شهر آبادان، خاكِ پوتين‌هاى خود را مى‌تكانند.

ما نمى‌دانستيم بعثى‌ها با عبور از جادّه‌هاى «ماهشهر» و آبادان- «اهواز» راه‌ها را بسته‌اند و چقدر از مردم ما به دست آنان اسير شده‌اند.

امشب كه تو در لابه‌لاى آهن‌هاى زنگ زده اتومبيل‌ها چشمت به بعثى‌ها مى‌افتد، مى‌فهمى كه نوبت شهر توست؛ آبادان!

آرام خودت را در دل سياهى شب جا مى‌كنى و دستانت فرمان دوچرخه را لمس مى‌كند. روى زين كه جابه‌جا مى‌شوى، ركاب مى‌زنى. پيرمرد چه ركابى مى‌زنى! تو كه عضله‌هايت جانى ندارد. آرام‌تر، خسته مى‌شوى، نفست بند مى‌آيد، در نيمه‌راه مى‌مانى ها ...؟

امّا نه! ركاب بزن، بعثى‌ها با جادّه «خسرو آباد» چهار كيلومتر فاصله دارند. يعنى با تنها جادّه تسليم نشده شهر و تو تا مقرّ سپاه آبادان نُه كيلومتر فاصله دارى.

ركاب بزن! هر كه زودتر برسد تاريخ را عوض خواهد كرد. اگر بعثى‌ها به جادّه خسرو آباد برسند، همه كناره ايرانى اروندرود در دستشان خواهد بود و آنان به تمام ادّعاهاى مرزى خود خواهند رسيد.

ركاب بزن درياقلى! بعثى‌ها براى بلعيدن آبادان بى‌سر و صدا آمده‌اند. آنان تو را نديده‌اند. اى كاش به جاى دوچرخه يك موتور داشتى يا نه! اى كاش از ميان اين گورستان ماشين‌ها، يك ماشين زنده مى‌شد، فقط يك ماشين و تو راحت پشت فرمان مى‌نشستى و مى‌آمدى به مقرّ سپاه آبادان. نه! آن شب اگر تو ماشين هم داشتى‌