جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠ - چگونه اشعار حافظ را معنا كنيم؟
|
دلم خون شد از كُلفت مدرسه |
خدا را خلاصم كن از وسوسه |
|
|
بيا ساقيا مى به گردش درآر |
كه مى خوش بود، خاصه در بزم يار |
|
|
مىاى صاف ز آلايش ماسوى |
ازو يك نفس تا به عرش خدا |
|
|
مىاى كو مرا وارهاند ز من |
ز آيين و كيفيّتِ ما و من |
|
|
از آن مى حلال است در كيش ما |
كه هستى وبال است در پيش ما |
|
|
مىاى را كه باشد در او اين صفت |
نباشد به غير از مى معرفت |
|
|
به ميخانه آى و صفا را ببين |
مبين خويشتن را، خدا را بين |
|
|
تو در حلقه مى پرستان درآ |
كه چيزى نبينى به غير از خدا |
|
|
بگويم كه از خود فنا چون شوى |
ز يك قطره زين باده، مجنون شوى |
|
|
به شوريدگان گر شبى سر كنى |
از آن مى كه مستاند، لب تر كنى |
|
|
جمال محالى كه حاشا كنى |
ببندى دو چشم و تماشا كنى |
|
هم چنين «ملّا محمّد شيرين مغربى»، معروف به «شمس مغربى» كه اشعار بلندش در تبيين حقايق عرفانى از آثار مكتوب بسيار كم نظير فارسى به شمار مىرود، در برخى سرودههاى خود پرده از معناى اين اصطلاحات بر مى دارد، آن جا كه پس از اشاره به بسيارى از اين اصطلاحات، مىگويد:
|
مشو زنهار از آن گفتار در تاب |
برو مقصود از آن گفتار درياب |
|
|
مپيچ اندر سروپاى عبارت |
اگر بينى زِ اربابِ اشارت |
|
|
نظر را نغز كن تا نغز بينى |
گذر از پوست كن تا مغز بينى |
|
|
نظرگر برندارى از ظواهر |
كجا گردى ز ارباب سراير |
|