جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩ - چگونه اشعار حافظ را معنا كنيم؟

خُمها همه در جوش و خروشند زِ مستى‌

و آن مِى كه در آنجاست، حقيقت نه مجاز است‌[١]

- به هيچ دَوْر نخواهند يافت هشيارش‌

چنين كه حافظ ما، مستِ باده ازَل است‌[٢]

٥. از اين گذشته، اين گونه نيست كه اين سرى واژه ها براى اوّلين بار و تنها در ديوان حافظ مطرح شده باشد، بلكه قبل و بعد از او در ديوان ها و شعر فارسى و عربى مطرح بوده و هست و سرايندگان اين اشعار گاه صريح تر از ديوان حافظ كه سراسر غزل است و مبتنى بر اشاره، به بيان مقصود خود از اين الفاظ پرداخته‌اند. از معروف‌ترين اين آثار، منظومه «گلشن راز» سروده شيخ محمود شبسترى است كه به خصوص در ابيات پايانى آن به تفسير اين اصطلاحات پرداخته است، و نيز ساقى نامه‌هاى گوناگون عرفانى، از جمله ساقى نامه خود خواجه در آخر ديوانش، كه در اين باره سروده شده است. براى نمونه به برخى ابيات ساقى نامه «رضىّ الدين ارتيمانى» اشاره مى كنيم:

خدا را به جان خراباتيان‌

كزين تهمت هستى‌ام وارهان‌

به ميخانه وحدتم راه ده‌

دل زنده و جان آگاه ده‌

بيا ساقيا مى به گردش در آر

كه دلگيرم از گردش روزگار

مى‌اى ده كه چون ريزى‌اش در سبو

برآرد سبو، از دل آوازِ هُو

از آن مى كه گر عكسش افتد به جان‌

توانى به جان ديد، حق را عيان‌

مى‌اى صاف ز آلودگىّ بشر

مبدّل به خير اندر او جمله شرّ

مى‌اى معنى افروز و صورت گداز

مى‌اى گشته معجونِ راز و نياز

بيا تا سرى در سر خُم كنيم‌

من و تو، تو و من، همه گُم كنيم‌

خدا را ز ميخانه گر آگهى‌

به مخمور بيچاره بنما رهى‌


[١]. همان، غزل ١١٠.

[٢]. همان، غزل ٦٩.