جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧ - چگونه اشعار حافظ را معنا كنيم؟

توحيدى بردارد و پيچيده‌ترين مسايل عرفانى و آيات قرآنى را به زبان شعر و به زيباترين شكل ممكن بيان نمايد و بى‌محابا بگويد:

دوش وقتِ سحر از غصّه نجاتم دادند

واندر آن ظلمتِ شب، آبِ حياتم دادند

بى خود از شعشعه پرتوِ ذاتم كردند

باده از جامِ تجلّىِ صفاتم دادند

چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى!

آن شب قدر، كه اين تازه براتم دادند

چون من از عشقِ رُخَش بى‌خود و حيران گشتم‌

خبر از واقعه لات و مَناتم دادند

بعد از اين روىِ من و آينه حُسنِ نگار

كه در آنجا خبر از جلوه ذاتم دادند[١]

و خود را مستحق اين همه عنايات حضرت حق بداند، و آنها را در پرتو مناجات و گريه‌هاى سحرى و انابه و دعاى خير سحرخيزان و صبر بر سختيهاى عبادت شبانه و سيرو سلوك بداند، و نيز اثر بخشى خود را در پرتو توحيد و حلاوت عنايات محبوب به خود دانسته و بگويد:

من اگر كامروا گشتم و خوشدل، چه عجب؟

مستحق بودم و اينها به زكاتم دادند

اين همه شهد و شكر كز نِى كِلكم ريزد

اجر صبرى است كز آن شاخِ نباتم دادند

هاتف آن روز به من مژده اين دولت داد

كه بر آن جور و جفا صبر و ثباتم دادند


[١]. همان، غزل ١٧٣.