جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨ - چگونه اشعار حافظ را معنا كنيم؟

كيميايى است عجب بندگىِ پير مغان‌

خاكِ او گشتم و چندين درجاتم دادند

به حياتِ ابد آن روز رسانيد مرا

خطِّ آزادگى از حُسنِ مماتم دادند

عاشق آن دم كه به دامِ سرِ زلفِ تو فتاد

گفت: كز بندِ غم و غصّه نجاتم دادند

همّتِ پيرِ مغان و نَفَسِ رندان بود

كه ز بندِ غمِ ايّام نجاتم دادند

شكّرِ شكر به شكرانه بيفشان حافظ!

كه نگارِ خوشِ شيرين حركاتم دادند[١]

و عجيب تر آنكه خود حافظ ديگران را نيز به اين راه دعوت مى كند و كليد حل معمّاى زندگى و معنى دادن به حيات را در جمع اين دو امر به ظاهر متناقض مى‌داند كه بياييد سجاده نماز و نيايش را به شراب معرفت حق بيالاييم، تا نيايش و مناجات ما سرمست از روى محبوب شود، آن جا كه مى گويد:

به مى سجاده رنگين كن، گرت پير مغان گويد

كه سالك بى‌خبر نَبْوَد ز راه و رسم منزلها[٢]

وجود چنين فراز و نشيب ها در ديوان خواجه است كه عدّه اى را بر آن داشته تا او را منكر همه چيز حتى مسلّم‌ترين اركان دين بدانند، كه هر لحظه مطابق حال خود غزلى مى سروده است. يكى از اينان درباره او مى گويد:

«به راستى كيست اين قلندر يك لاقباى كفرْگو كه در تاريك‌ترين ادوار سلطه رياكاران زهد فروش، در ناهار بازار زهد نمايان يك تنه وعده رستاخيز را انكار مى‌كند، خدا را عشق، و شيطان را عقل مى خواند، و شلنگ انداز و دست افشان.


[١]. همان، غزل ١٧٣.

[٢]. همان، غزل ١.