جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨ - چگونه اشعار حافظ را معنا كنيم؟

بندگان خاصّ خود مى فرستد و آنها را از دنيا و مافيها و تعلقات مادى رهايى بخشيده و يكسره متوجّه محبوبشان مى كند، حيات نو به آنان عطا كرده و ظلمت آنها را به نور تبديل مى كند. چنان كه مى فرمايد:

«أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها»[١].

آيا كسى كه مرده دل بود و ما او را زنده كرديم و نورى به او بخشيديم كه درپرتو آن در ميان مردم راه مى رود، همانند كسى است كه گرفتار تاريكى است ونمى تواند از آن بيرون آيد؟!.

٤. خواجه در جاى جاى ديوان خود تصريحاً و يا تلويحاً مراد خود از مى و ساقى و ساغر و غيره را بيان داشته. بنابراين، كه براى پى بردن به مقصود خواجه از اين اصطلاحات بايد به تمام ابياتى كه آن واژه در آنجا به كار رفته رجوع كرد، و با قراين موجود در خود بيت، و يا ابيات قبل و بعد آن در يك غزل، و نيز به طور كلّى با رجوع به غزل‌هاى ديگر، متشابهات را به محكمات ارجاع داد، و در نتيجه يك تفسير علمى و منسجم از هر يك واژه‌هاى موجود در اشعار حافظ ارايه داد.

براى نمونه به برخى تصريحات او درباره «مى» كه يكى از بحث انگيزترين اصطلاحات خواجه است مى پردازيم، كلمه اى كه در يكى از كاربردهايش‌[٢]، در زبان او به جلوه اى اشاره مى كند كه محبوب به سالك مى نمايد و او را از دنيا و مافيها رها ساخته و متوجّه خود مى كند.

- اى كه دايم به خويش مغرورى!

گر تو را عشق نيست، معذورى‌

گِردِ ديوانگانِ عشق مگرد

كه به عقل و عقيله مشهورى‌

مستى عشق نيست در سَرِ تو

رو، كه تو مستِ آب انگورى‌[٣]


[١]. سوره انعام، آيه ١٢٢.

[٢]. كاربرد ديگر آن، مراقبه و توجه سالك به حضرت حق است كه تجلّى و عنايت حضرت حقّ به سالك را در پى دارد.

[٣]. ديوان حافظ، تصحيح قدسى، غزل ٥٣٣.