جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥ - چگونه اشعار حافظ را معنا كنيم؟
به عبارت روشنتر، عارف در مقام اظهار حالات درونى و يافتههاى خويش بسان عاشقى است كه سوز درونى خويش را با هيچ زبان و قلمى نمى تواند بيان كند.
آيا مادر فرزند از دست داده، مىتواند سوز فراقى را كه همه قلب و درونش را به آتش كشيده، به مخاطبين منتقل نمايد؟! و آيا راهى دارد جز آن كه با كلمات مجنون گونه قربان قد و بالاى فرزند خود برود، و سر و جان خود را فداى كمترين ناز و كرشمه فرزند خود كند؟! در حالى كه اين همه كمترين اظهار شعلههاى سوزان عشق درونى است كه از جان او زبانه مى كشد. بنابراين، اگر از سوز عشق سخن گفتى، معلوم است كه عاشق نيستى. و اگر دم فرو بستى و بر سوز شرارههاى آن صبر كردى، عاشقى؛ زيرا كه عشق، گفتنى نيست و تنها سوختى و فنا شدنى است.
خلاصه آنكه: عارف جز زبان عشق نمى داند و سخن نمى گويد، و زبان عشق را تنها عاشق با وجود خود مى فهمد، و تا كسى صاحب درد نشود و نسوزد و تب عشق همه وجودش را فرا نگيرد، لحن كلام عارف را احساس نمى كند.
|
در ازل پرتوِ حُسنت ز تجلّى دم زد |
عشق پيدا شد و آتش به همه عالَم زد |
|
|
جلوه اى كرد رُخش، ديد مَلَك عشق نداشت |
عينِ آتش شد از اين غيرت و بر آدم زد |
|
|
عقل مى خواست كز آن شعله چراغ افروزد |
برقِ غيرت بدرخشيد و جهان برهم زد |
|
|
مدّعى خواست كه آيد به تماشاگهِ راز |
دستِ غيب آمد و بر سينه نامحرم زد[١] |
|
بنابراين، اگر عارف در بيان حال خود از مى و ساقى و مغ و مغبچه و دف و نى و مطرب استفاده مى كند، و يا به جاى نثر از لسان شعر و نظم استفاده مى كند، نه مجاز.
[١]. ديوان حافظ، تصحيح قدسى، غزل ١٨٠.