فوايد دين در زندگانى - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ١١٩ - حكومت
و اگر مىخواهى شمشيرت را بردار و من هم شمشيرم را مىگيرم با هم به سوى حيره (محلى در نزديكى شهر كوفه) مىرويم چه در آنجا بازرگانان و تجار ثروتمندى هستند بر بعضى از آنها داخل شده مالهاىشان را مىگيريم!
عقيل- مگر من براى دزدى آمدهام؟!
على (ع)- اگر از يك شخص بدزدى بهتر است كه از همه مسلمين بدزدى بيت المال مال همه مسلمين است.
عقيل- اجازه مىدهيد به سوى معاويه (در شام) حركت كنم.
على (ع)- بلى اذن مىدهم!
عقيل- براى سفرم چيزى به من لطف بفرماييد.
على به فرزندش فرمود: حسن چهار صد درهم به عموى خود بده!
عقيل چهار صد درهم را گرفت و از نزد برادرش بيرون شد و شعرى را كه ترجمهاش اين است با خود خواند: خدايى كه تو را از من بىنياز كرد مرا از تو بىنياز مىكند و خداوند قرض مرا ادا خواهد نمود!
رفتن عقيل نزد معاويه و ماندن او آنجا داستانهاى عجيبى دارد كه بيان آن از عهده اين كتاب خارج است!