سکولارها چه مي گويند؟ - قطب، محمد - الصفحة ١٧ -           دين حقّ
دعوت قرآن از مردم براي تفكر، تنها يك دعوت به انديشيدن بدونهدف مشخص نبود، بلكه دعوتي بود به شناخت حقيقت و راهيابي در اثنايتحقيق به وسيله دليل و دوري از هوسي كه داوري را تباه ميكند و احساسمسؤوليت نسبت به هر داوري كه انسان دارد. اينها بطور اختصار، ابزار روشعلمي در بحث بود كه نهضت عظيم فكري كه مسلمانان به بشريت تقديم كردندبر آن استوار بود و نهضت اروپا نيز با اقتباس از آن و بناي بر آن، آغاز شد:
«بگو: اگر راست ميگوييد، برهان و دليل خود را بياوريد.»
«بگو: آيا نزد شما دانشي هست كه آن را براي ما بيرون آوريد؟ جز ايننيست كه درپي گمان هستيد و شما فقط تخمين ميزنيد.»
«در پي آنچه نميداني نيفت. همانا شنوايي و چشم و دل، همه اينها موردسؤال خواهند بود.»
شما جز درپي گمان و آنچه دلها ميخواهند، نيستيد.»
«و اگر حق، از هوسهاي آنان پيروي ميكرد، آسمانها و زمين و آنان كه درآنهايند، تباه ميشدند.»
«پس از حق، چه چيزي جز گمراهي است؟»
در سايه اين رهنمودها، مسلمانان در همه زمينههاي كاوش، فكر خويش رابه كار گرفتند، بيآنكه ميان مقتضيات دين و فكرشان تناقضي احساس كنند،مگر اندكي كه تحت تاثير هجوم فكري يونان يا شطحيات صوفيان بودند، آناننيز در اوج رهاوردهاي عظيم فكري مسلمانان، اندك بودند و هرگز هيئتي ازروحانيون هم وجود نداشت كه آنان را به محكمههاي تفتيش عقايد بكشاند.تنها ضماير و وجدان خودشان بود كه از آنان حساب ميكشيد تا حق بگويند واز حق، گمراه نشوند و آن حقي كه دين آنان مظهر آن بود، قلوبشان را ميآكندو هر كشف جديد علمي، آنان را به خدا نزديكتر ميساخت و آنگونه بودندكه خداوند از آنان سخن گفته است:
«همانا دانشمندانند كه از ميان بندگان، از خداوند خشيت دارند.»
اما داستان ثبات و تحوّل، مسلمانان استادان اين هنر بودند، هنر اجتهاد درچهارچوب نصّو اجتهاد در چهارچوب اهداف شريعت، آنجا كه نصّي نيست.
اين «فقه اسلامي» است كه از قرنهاي نخستين، آن ثروت عظيم را بخشيدهكه هنوز هم روشنگر راهِ پويندگان است و در سايه قواعدي كه براي روياروييبا هر مساله تازه در زندگي مردم وضع كرده است، تا وقتي اين امّت در زمينهستند، ميتواند ذخيرهاي شايسته بهرهگيري به شمار آيد.
مسلمانان از نخستين لحظهاي كه با رحلت رسول خدا(ص) وحي آسمانيقطع شد، دريافتند كه بايد براي رويارويي با شرايط جديدي كه در كتاب وسنت، نصّي درباره آن نيامده است به اجتهاد بپردازند. شرايط جديد، آنان رادر تنگناه قرار نداد و در مقابل آن سرگردان نماندند و در همان وقت نيز بدونضابطه در پيخواستههاي نفساني نيفتادند تا آنچه را به مجرد هواي نفس،«مصلحت» ميبينند و خير ميشناسند، پيروي كنند. چرا كه از آغاز ايمانداشتند كه دين الهي كه در كتاب خدا و سنت پيامبر تجلّي يافته، حق و قسطاست و «مصلحت» دنيا و آخرت در همان است و هدايت تنها در همان است،چه با نصّ مستقيم، چه با قاعدهاي كه از نصّ استنباط ميكنند و مخالفت بانصوص يا مخالفت با قواعد آن نه خيري دارد و نه مصلحتي، هر چند انسان بهنظر خودش و به صرف هواي نفس، چيز ديگري دريابد. باور داشتند كه درزمين هيچ چيز پديد نميآيد مگر آنكه در كتاب خدا حكمي داشته باشد.
در همان وقت نيز ايمان داشتند كه ممكن نيست زندگي به شكل يكنواختپيش رود، بيآنكه حوادثي رخ دهد و آنان و هيچ بشري نميتوانند زندگي رادر نقطه معيني متوقّف كنند يا براي زندگي قالب خاصّي تعيين كنند كه از آنبيرون نيايد. اما در همان وقت هم، تحول نبايد مردم را از راهي كه خداوند دروحي خويش ترسيم كرده بيرون ببرد. زندگي متحوّل ميشود، اما تحولاتزندگي محكوم ثابتهاي وحي است، بيآنكه دچار ركود و گنديدگي ازسويي و گمراه شدن و گسستن بيضابطه از سوي ديگر شود.
ماجراي ثابت و متغير، اينگونه در ذهن مسلمانان كاملاً روشن بود و همانبود كه فقها را به اجتهاد واداشت، و به ايمان به اينكه تا وقتي زندگي باقي است،اجتهاد هم متوقف نخواهد شد.