سکولارها چه مي گويند؟ - قطب، محمد - الصفحة ٨ -           برخورد اروپا با دين

توازني‌ زيبا ميان‌ خواسته‌هاي‌ جسم‌ و روح‌ و دنيا و آخرت‌ بود. هرگز به‌ذهن‌ مسلمانان‌ خطور نكرد كه‌ دين‌، آنان‌ را به‌ ظلم‌پذيري‌ در زندگي‌ دنيا و تن‌دادن‌ به‌ آن‌ به‌ خاطر رسيدن‌ به‌ بهشت‌ در آخرت‌ فرا مي‌خواند، آنگونه‌ كه‌ كليساپنداشت‌، در حالي‌ كه‌ ملتهاي‌ اروپايي‌ را به‌ بردگي‌ مي‌كشيد تا تن‌ به‌ زمين‌داري‌آنان‌ بدهند و آنان‌ را به‌ تسليم‌ بودن‌ و تمرّد نداشتن‌ فرا مي‌خواند، با اين‌ ادّعا كه‌«هر كس‌ به‌ دو آقا و ارباب‌ در دنيا خدمت‌ كند، بهتر از كسي‌ است‌ كه‌ به‌ يك‌ارباب‌ خدمت‌ كرده‌ باشد!»

خداوند ظلم‌پذيري‌ را بر كساني‌ كه‌ مي‌توانند ظلم‌ را دفع‌ كنند، حرام‌ كرده‌و براي‌ زدودن‌ ستم‌ به‌ جهاد فرمان‌ داده‌ است‌:

«كساني‌ را كه‌ فرشتگان‌ جانشان‌ را مي‌گيرند، در حالي‌ كه‌ بر خويش‌ ستم‌كرده‌اند، به‌ آنان‌ مي‌گويند، در چه‌ وضعي‌ بوديد؟ گويند: ما در زمين‌ به‌ ضعف‌و زبوني‌ كشيده‌ شده‌ بوديم‌، فرشتگان‌ گويند: آيا زمين‌ خدا گسترده‌ نبود تا درآن‌ هجرت‌ كنيد؟ آنان‌ جايگاهشان‌ دوزخ‌ است‌ و بد سرانجامي‌ است‌. مگرمستضعفاني‌ از مردان‌ و زنان‌ و كودكان‌ كه‌ چاره‌اي‌ و راه‌ نجاتي‌ نداشتند، آنان‌را شايد كه‌ خدا عفو كند و خدا بخشاينده‌ و آمرزنده‌ است‌.»

«چرا در راه‌ خدا و مستضعفاني‌ از مردان‌ و زنان‌ و كودكاني‌ جهاد نمي‌كنيدكه‌ مي‌گويند: خدايا ما را از اين‌ آبادي‌ كه‌ اهل‌ آن‌ ستمگرند، بيرون‌ آور و براي‌ما از سوي‌ خودت‌ سرپرستي‌ قرار بده‌ و براي‌ ما از سوي‌ خود، ياوري‌ مقرّربدار.»

هرچه‌ باشد، آيين‌ مسيحيت‌ به‌ دست‌ كليسا و كشيشان‌ و متفكران‌ مسيحي‌ به‌غل‌ و زنجيري‌ تبديل‌ شد كه‌ زندگي‌ را تباه‌ مي‌كند و از رشد شايسته‌ بازمي‌دارد و آن‌ را به‌ منجلاب‌ عفني‌ تغيير مي‌دهد كه‌ نه‌ نبض‌ حيات‌ در آن‌مي‌تپد و نه‌ به‌ زندگي‌ مجال‌ حركت‌ مي‌دهد.

ديني‌ كه‌ زندگي‌ دنيا را وامي‌نهد، با اين‌ ادعّا كه‌ زندگي‌ دنيوي‌، بي‌قيمت‌ وحقير است‌ و ارزش‌ اهتمام‌ ندارد، با ادعّاي‌ اين‌ كه‌ انسان‌ سرشتي‌ خطاكار داردو راهي‌ براي‌ اصلاح‌ او در زندگي‌ دنيا و بازداشتن‌ او از گناه‌ نيست‌ مگر آنكه‌ بارهبانيت‌، او را از زندگي‌ بازدارند و همه‌ توجهش‌ را به‌ آخرت‌ معطوف‌ دارندو به‌ «نجات‌ بخش‌» ايمان‌ آورند، چرا كه‌ تنها همين‌ (و نه‌ عمل‌ صالح‌ در دنيا)راه‌ نجات‌ و نشستن‌ در كنار دست‌ خداوند در بهشت‌ برين‌ در قيامت‌ است‌.

ديني‌ كه‌ جسم‌ را تحقير مي‌كند و از تلاش‌ فطري‌اش‌ بيزار مي‌كند، چرا كه‌اين‌ تلاش‌ است‌ كه‌ مردم‌ را به‌ گناه‌ مي‌افكند و هرچه‌ كه‌ به‌ گناه‌ بكشاند خودش‌هم‌ گناه‌ است‌! و تنها درمان‌ آن‌، سركوبي‌ است‌.

ديني‌ كه‌ براي‌ بزرگداشت‌ خدا، انسان‌ را تحقير مي‌كند، گويا تكريم‌ خداجز با تحقير انسان‌ تحقّق‌ نمي‌يابد! و اين‌ با اين‌ ادّعاست‌ كه‌ انسان‌ هرگاه‌ به‌اثبات‌ وجود خود روي‌ آورد، بر پروردگار تمرّد مي‌كند، پس‌ بايد او را كوبيدو خوار و حقير ساخت‌، تا پروردگار در دلش‌ عظمت‌ يابد و به‌ رهايي‌ برسد.

ديني‌ كه‌ مردم‌ را از آباداني‌ زمين‌ و ترقي‌ و رشد زندگي‌ باز مي‌دارد، با اين‌ادّعا كه‌ اين‌ كار، مردم‌ را از گرايش‌ به‌ آخرت‌ باز مي‌دارد و شهوات‌ آنان‌ را كه‌بايد سركوب‌ شود به‌ حركت‌ وا مي‌دارد و در نتيجه‌، مردم‌ را به‌ گناهي‌ كه‌ دركمين‌ انسان‌ نشسته‌، مي‌اندازد.

ديني‌ كه‌ با علم‌ مي‌ستيزد، چون‌ پاپها و كشيشها جاهل‌اند و بيشترشان‌ به‌رشد فرهنگي‌ خود اهميتي‌ نمي‌دهند و به‌ همان‌ سلطه‌ معنوي‌ بر توده‌هاي‌ مردم‌بسنده‌ مي‌كنند و با همه‌ تحريفهايي‌ كه‌ در «كتاب‌ مقدّس‌» است‌، خود رابه‌ روي‌آن‌ مي‌اندازند، به‌ اعتبار اين‌ كه‌ هر دانشي‌ كه‌ مطلوب‌ انسان‌ در دنيا و براي‌رهايي‌ در آخرت‌ است‌، در آن‌ هست‌!

ديني‌ كه‌ به‌ حركت‌ بالنده‌ ايمان‌ ندارد، چون‌ به‌ ثبات‌ مطلق‌ در هر چيز ايمان‌دارد و هر تغيير در شكل‌ را بيرون‌ شدن‌ از اصل‌ استواري‌ مي‌داند كه‌ همه‌ چيزبايد بر آن‌ استوار باشد، چرا كه‌ به‌ اراده‌ الهي‌ به‌ همين‌ صورت‌ پديد آمده‌ پس‌بايد به‌ خاطر تعظيم‌ اراده‌ خدا و نگهداشتن‌ انسان‌ در بي‌ارزشي‌ و حقارتش‌ وجلوگيري‌ از تمرّد در برابر خدا، بر همان‌ حالت‌ باقي‌ بماند.