سکولارها چه مي گويند؟ - قطب، محمد - الصفحة ٢٤ -           دموكراسي و اسلام
دموكراسي و اسلام
در اين فصل، به حول و قوه الهي دو قضيه اساسي را مورد بحث قرارخواهيم داد:
مسأله اول: اينكه اگر بين دموكراسي و اسلام، تعارضي باشد (در بحثخواهيم ديد كه هست) يك مسلمان چه بايد بكند؟ دموكراسي را بگيرد يا بهاسلام عمل كند؟ به عبارت ديگر، آيا بايد اسلام را بر دموكراسي عرضه كردتا آنچه را ميخواهدن بپذيرد و آنچه را ميخواهد ردّ كند؟ يا دموكراسي رابايد بر اسلام عرضه داشت تا آنچه را ميخواهد بپذيرد و آنچه را از آننميخواهد رد كند؟
مسأله دوم: آيا الگوي اروپايي ـ يعني الگوي سكولاريستي ـ شايسته است كهروش زندگيها و حيات بشري باشد؟ و اگر شايسته نيست، جايگزين آنچيست؟
شايد مسأله اول از اين آيه روشن باشد:
«هيچ مرد و زن با ايماني، حق ندارند وقتي كه خداوند و پيامبرش امري رالازم بدانند و حكمي كنند، در كار خود اختياري (در برابر فرمان خدا) داشتهباشد.»
ولي از آنجا كه در عصر غربت مجددّ اسلام، پيرامون اين مسأله بحثوجود دارد، ما نيز با كساني كه درباره آن بحث دارند، بحث ميكنيم، آنگونهكه قرآن درباره ديدگاههاي فاسد نسبت به عقايد و عبادت و قوانين در عصرجاهليت نخستين و زدودن تيرگيهاي آنها بحث ميكرد.
براي مسلماني كه زبان به شهادتين گشوده است (هر چند منافقانه به توحيدو رسالت شهادت دهد) تشريع و قانون الهي الزامآور است و قانونگذاري بهغير آنچه خداوند نازل فرموده، بيرون برنده از آيين است. اين نكته مورداتفّاق همه علماي امت است، هيچ كدام از آنان خلاف آن را نگفتهاند و كسيهم جرأت آن را ندارد.
اين مسأله، در برخي جهات با داوري به غير آنچه خدا نازل كرده، فرقدارد. از اين رو بايد اشارهاي به اين تفاوت بكنيم.
چنين نيست كه هر كسي بر خلاف آنچه خداوند نازل كرده حكم كند، ازاسلام بيرون رفته است. گاهي ممكن است براي خود تأويلي داشته باشد، يا دراجتهاد خويش به خطا رفته باشد، يا آنكه اصلاً گناهكار باشد، مثل قاضياي كهرشوه ميگيرد و درباره مسألهاي كه در برابر اوست، بر خلاف حكم خدا،حكم ميكند. اما وقتي بر خلاف دين خدا قانون وضع كند (يعني بر خلاف دينخدا حلال و حرام كند) به اجماع همه علما از دين بيرون رفته است.
خداوند، اعراض از دين خدا را معيار قرار داده كه نفاق منافق را روشن واو را از ايمان خارج ميسازد:
«ميگويند به خدا و رسول ايمان آورديم و اطاعت كرديم، سپس گروهي ازآنان پس از آن پشت ميكنند. آنان مؤمن نيستند. و هرگاه فرا خوانده شوند تاآن كه خدا و پيامبرش در ميان آنان داوري كند، ناگهان گروهي از آناناعراض ميكنند. ولي اگر حق داشته باشند (و داوري به سود آنان باشد) باسرعت و تسليم به سوي آن ميآيند. آيا در دلهاي آنان بيماري است يا شكو ترديد دارند؟ يا ميترسند خدا و پيامبرش بر آنان ستم كنند؟ بلكه آنانستمگرند. سخن مؤمنان وقتي كه به سوي خدا و پيامبرش فرا خوانده ميشوندتا در ميان آنان داوري كنند اين است كه ميگويند: شنيديم و فرمانبرداريم واينان رستگارند.»
«آيا نديدي كساني را كه ميپندارند به آنچه (از كتابهاي آسماني) بر تو و برپيشينيان نازل شده ايمان آوردهاند، ميخواهند براي داوري نزد طاغوت وحكّام باطل بروند، در حالي كه به آنان دستور داده شده به او كفر ورزند وشيطان ميخواهد آنان را گمراه كند، گمراهياي دور.»
«به پروردگار سوگند، آنان هرگز مؤمن نخواهند بود، مگر اينكه در اختلافاتخود، تو را به داوري برگزينند، سپس از آنچه حكم كردهاي، در دل خوداحساس ناراحتي نداشته باشند و كاملاً تسليم باشند.»
در آيات نخست، گروهي ميپندارند به خدا و رسولش ايمان دارند وبالاتر از اين ميپندارند كه فرمانبردار خدا و پيامبر اويند (در آيات ديگري ازسوره نساء آمده است كه آنان همينگونه شعائر و مراسم را نيز انجام ميدهند،هر چند با بيحالي و سستي) سپس به دين خدا فرا خوانده ميشوند تا اينكهبه داوري آنان تن دهند، اما از آن اعراض ميكنند و داوري را نزد غير دينميبرند. خداوند به شدّت ايمان را از آنان نفي ميكند. (و ما اولئك بالمؤمنين آنان مؤمن نيستند). سپس موضع مؤمنان را در همين مسأله بيان ميكند كه وقتيبه داوري نزد شريعت و قانون خدا فرا خوانده ميشوند، شنوا و فرمانبردار(سَمِعنا و اَطعنا) و براي اجراي آن ميشتابند.