سکولارها چه مي گويند؟ - قطب، محمد - الصفحة ٣٣ -           دموكراسي و اسلام
فعلاً از صفحه سوّم چشم پوشيده، به دو صفحه ديگر ميپردازيم وميپرسيم: اگر تو، به يك انسان لباسي بسيار زيبا و تميز ببخشي، سپس او را بهطرف يك گودال گل و لاي هل بدهي، يا به او اجازهدهي خود را در آنبيفكند و به بهانه اينكه اين «آزادي شخصي» اوست، ديگران را هم ازجلوگيرياو منع كني، درنهايت چه خواهييافت؟ درحاليكه اين گودال، پر ازشهوات است؟ جزاينكه درنهايت، مردمراغرق در گل و لاي خواهي يافت؟
آيا آنروز، انسانيخواهيم بودكه هدف وجودي خود را تحقّق بخشيده است؟
كسي نگويد كه ما فقط صفحه روشن را ميگيريم و صفحه تاريك راواميگذاريم، چون در اين صورت دموكرات نخواهيم بود! زيرا وقتي بهقدرت قانون جلوي الحاد را بگيري و با قدرت قانونگذاري جلوي بيبند وباري جنسي را بگيري و به حريم «آزادي فردي» تجاوز كردهاي و شگفتا!بنيادگرا، تروريست و دشمن آزادي گشتهاي!!
اينك برميگرديم سراغ حقوق و تعهّدات.
سكولاريستها در وجود آن حقوق و تعهّدات در اسلام تشكيك ميكنندو ميپندارند كه «اسلام گرايان» سخن گفتن از اين حقوق را از دموكراسيغرب فراگرفته، سپس به زور و ادّعا آن را به اسلام چسباندهاند، تا گمان كننداسلام، ما را از اينكه مبادي و نظامها را از غرب بگيريم بينياز ميكند. وقتيهم به آنان ميگوييم بياييد به وضعيت دوره خلفاي راشدين بنگريم و تفكرسياسي را از آن استنباط كنيم، ميگويند: هرگز! به دوره خلفاي راشدين استنادنكنيد، چون پس از آن، واقعيت مسلمانان پر از ستم و استبداد شد.
پيشتر پاسخ اين را گفتيم. اينجا يك بار ديگر تأكيد ميكنيم كه باز هم بهدوره خلفاي راشدين استشهاد ميكنيم، چون داراي يك دلالت است، دلالتبر اينكه آن، محصول و ساخته اسلام است، نه پديد آمده از هر عنصر ديگريجز اسلام. وگرنه، از كجا آمد؟
به عنوان مثال «عمر» را در نظر ميگيريم. در جاهليت چگونه بود و دراسلام چگونه شد؟ در جاهليت، زورگويي بود كه مردم از قلدري او در رنجبودند، ولي در اسلام، با آنكه نسبت به حق سختگير بود، نرمترين مردم گشت.درباره موضوعي كه درصدد بيان آنيم، اين حادثه را بعنوان نمونه بگير:
عمر در مسجد به سخنراني ايستاد و گفت: اي مردم! بشنويد و اطاعت كنيد.
سلمان فارسي گفت، امروز شنيدن حرف تو و اطاعتت بر ما لازم نيست.
عمر، از آن كسي كه با حكومتش مبارزهجويانه سخن گفت، خشمگين نشدو دلش پر از كينه نگشت، بلكه سؤال كنان گفت: چرا؟ سلمان گفت: تا آنكهبرايمان روشن كني اين جامهاي را كه بر خود بستهاي از كجا آوردهاي؟ درحالي كه به تو هم مثل مسلمانان ديگر يك بُرد و پارچه رسيده است و تو مرديبلند قدّي و يك بُرد براي تو كافي نيست!
عمر باز هم عصباني نشد، بلكه در مسجد ندا در داد: اي عبدالله! كسيجواب نداد، چون همه مردم عبداله و بندگان خدا بودند و او معين نكرد كهكدامشان را ميطلبد. گفت: اي عبداله بن عمر! پاسخ داد: لبّيك اياميرمؤمنان. گفت: تو را به خدا قسم، اين بُردي كه به خودم پيچيدهام، بُرد تونيست؟ گفت، چرا. رو كرد به مسلمانان و گفت: پدرم مردي بلند قد است،بردي كه به او رسيد، مثل ديگر مسلمانان، براي او كافي نبود، من برد و پارچهخويش را به او دادم تا به خود بپيچيد. سلمان گفت: اكنون فرمان بده، شنوا وگوش به فرمانيم!
اين نمونه عالي از كجا آمده است؟ آيا ريشهاي جز اسلام دارد؟ در همهتاريخ دموكراسي اگر بنگريم، نمونهاي به درخشندگي اين نمونه دارد؟ پساسلام، پدرِ «حقوق سياسي مردم» است كه به مردم اين حق را داده كه زمامداررا در كارهاي كوچك و بزرگ بازخواست كنند و اطاعت از زمامدار راوابسته به اين دانسته كه خود او مطيع خدا و پيامبرش باشد.
از سيره عمر به يك نمونه ديگر هم بنگريم:
يك روز عمر براي سخنراني برخاست و گفت: اي مردم! اگر خوب عملكردم، ياريام كنيد و اگر در من كجي ديديد، مرا راست كنيد!
ديدي! او خود مردم را تشويق ميكند كه به من بازگرديد، و مرا راستكنيد و منتظر نميماند كه مردم اقدام كنند، آنگاه او از مردم بپذيرد. اين نهايتچيزي است كه دموكراسي در جهان واقعيت، محقّق ساخته است، ولي اينحادثه زيبا درهمينجا تمامنميشود. حادثه زيباست و زيبايياش ادامه دارد...