سکولارها چه مي گويند؟ - قطب، محمد - الصفحة ٢١ -           دين حقّ
آيا اين حكومت «ديني» و استبداد به نام دين خواهد شد، در حالي كه اينحكومتي مخالف دين است كه سلطه خود را از دين جدا ساخته است و با همهوسايل ميكوشد كه نفوذ دين را بكاهد و آن را در محدوده معيني محصورسازد؟! آيا درمان اين حالت با جداسازي دين از حكومت است؟ يا در نهايت،تبديل طغياني به طغيان ديگر است؟
«آيا بر دلهايشان قفلهاست؟»
تاريخ اروپا و حوادث آن را رها كرده، به تاريخ جديد خودمان مينگريم.آيا آن «نظاميان» كه زشتترين انواع طغيان سياسي را مرتكب شدند و درزندانها و بازداشتگاهها مرتكب جناياتي شدند كه حتي در دنياي وحشيها همنظير ندارد، آيا آنان به نام دين حكومت ميكردند؟ يا «سكولاريستها»ييبودند كه هدفشان محو دين و نابود ساختن دينداران بود و در اين حركتشانشاگردي حكومت كمونيستي را ميكردند كه اساساً براي پيريزي بيديني واز بين بردن دين از زمين بود؟!
آيا پس از اين نمونههاي فرياد زن، سكولاريستها ميپندارند كه دينعامل طغيان سياسي است و براي جلوگيري از آن طغيان، راهي جز جدا كردندين از حكومت و تشكيل حكومت لائيك نيست؟!
سكولاريستها خواهند گفت: ما را با اين جدلها چه كار؟ در تاريخمسلمانان استبداد سياسي واقع شده و دين هم به كار گرفته شده تا به آن رنگديني بدهد و مخالفان را از مقاوت باز بدارد. پس بايد دين را از سياست جداكنيم، تا مردم آزادانديش از طغيان به نام دين آسوده شوند.
ميگوييم: آري، در تاريخ مسلمانان استبداد سياسي بوده، ولي چگونهواقع شده و چرا پيش آمده و راه علاج آن چيست؟
ميپرسيم: آيا استبداد به خاطر دين پيش آمده است؟ ديني كه فرستندهدين فرموده است:
«خداوند شما را فرمان ميدهد كه امانتها را به صاحبانش بدهيد و آنگاه كهميان مردم داوري ميكنيد، به عدالت حكم كنيد.»
و دستور ميدهد كه حتي با دشمنان كين توز هم عادلانه رفتار كنيد:
«اي كساني كه ايمان آوردهايد، قيام كنندگان براي خدا و گواهان بر عدالتباشيد و بدكاري قومي شما را وادار نكند كه عدالت را رها كنيد، عدالت پيشهكنيد كه به تقوا نزديكتر است و از خدا پروا كنيد، خداوند به آنچه انجامميدهيد آگاه است.»
و به عدالت فرمان ميدهد، حتي آنجا كه هم دين شما نباشند:
«بگو به كتابي كه خداوند نازل كرده است ايمان دارم و فرمان يافتهام كه ميانشما به عدالت رفتار كنم، پروردگار ما و شما خداوند است، براي ماستكارهاي ما و براي شماست كارهايتان»
و خداوند در حديث قدسي ميفرمايد:
«اي بندگان من، من ظلم را بر خويش حرام كردهام و بر شما هم حرامساختهام، پس به يكديگر ستم نكنيد.»
آيا ممكن است چنين ديني عامل ظلم باشد؟
سكولاريستها در آغاز كارشان تهمت به اجراي واقعي دين ميزدند، نهبه خوددين. سپس جرات يافتند و برخيشان خود دين را متهم كردند كه بهمردم ستم روا ميدارد. در فصل آينده برخي از ادّعاهايشان را در اين مورد،نقد خواهيم كرد. ما در اين فصل، مشغول بحث با سكولاريستهاي «ميانهرو»هستيم كه انتقادشان تنها به اجراست.
همه سكولاريستها، چه ميانهروها و چه افراطيون اصرار دارند كه دورهخلفاي راشدين را از دايره بررسي دور كنند، با اين ادعا كه آن دوره، يكمقطع منحصر به فرد است كه در تاريخ تكرار نشده است، پس نميتواندمعياري براي حكومت اسلامي باشد. و ما نيز معترفيم كه آن دوره بهصورت كامل، هرگز در تاريخ تكرار نشده است، اما از سوي ديگر نه به خاطرخود آن دوره، بلكه به خاطر دلالت آن، دست از استشهاد به آن بر نميداريم.
امتياز بزرگ اين مقطع، آن است كه شاهد اجراي كامل اين دين بود. از اينرو صورت حقيقي اجرا شده در متن واقع نيز هست. اين موضوع، حداقل دونكته را ميرساند: يكي اينكه اين دين، ايدهالهاي معلق در هوا و غيرقابل اجرادر متن عمل نيست، تا وقتي كه اين نمونه فعلي اجرا امكان يافته است. ديگراينكه تا وقتي مجريان اين دين، بشر بودند نه فرشته، پس بشرها در هر دورهاياز تاريخ اگر بخواهند و تصميم هماهنگ بر اجرا داشته باشند، ميتوانند آن رااجرا و پياده كنند. نمونههايي نه اندك نيز در تاريخ وجود دارد كه اين دين بهصورت درست، اجرا شده است، پس امروز چيزي نميتواند مانع از اينكوشش گردد و اگر بكوشيم، هرگز «دين» مانع ما نخواهد شد، براساس اصولنازل شدهاش و چهره درخشانش آنگاه كه درست پياده شود ـ مشوق وبرانگيزنده و پشتيبان خواهد بود. پس آنچه عامل طغيان است، بد پياده كردندين است، نه دين (بحث با سكولاريستهاي تندرو را به فصل آينده موكولميكنيم).