سکولارها چه مي گويند؟ - قطب، محمد - الصفحة ٤١ -           سخن اول چه راست است و سخن دوم چه دروغ!
اين چهره از تاريخ اسلام ـ كه ميبايست محور تدريس تاريخ در مدارسباشد ـ چه قدر از چهره وارونهاي كه هم اكنون تدريس ميشود، فاصله دارد!آن چهره، بيشترين بار «حقايق تاريخي» و تفسير درست تاريخ را با خوددارد، در حالي كه صورتي كه در حال حاضر تدريس ميشود، تنها شاملبخشي از حقايق است كه آن هم با سوء نيت گزينش شده تا تأثير مسمومبگذارد و فاقد تفسير درستي از وقايع تاريخي است كه به حوادث، مفاهيمتربيتي و سازنده ميبخشد كه خودسازيها را تصحيح ميكند.
در مكاتب و مدارس سكولاريستي بدتر از اينها را آموختند. در درسجغرافي به دانشجويان آموختند كه راز عقب ماندگي كشورهاي اسلامي گرميهواست، كه به بيحالي و سستي ميكشاند، در حالي كه هواي خنك در اروپا،نشاطآور و حركت آفرين است. كشورهاي اسلامي عقبماندهاند، چونكشاورزياند و در آنها معدن زغالسنگ و آهن نيست. در حالي كه اروپا بهخاطر وجود آهن و زغالسنگ، صنعت دارد و پيش رفته است! معناي اينسخن اين است كه عقبماندگي، لعنتي ابدي است كه بر جهان اسلام نوشتهشده است، عامل آن نيز شرايط غيرقابل تغييري است كه انسان هر چه بكوشدنميتواند آنها را عوض كند، هواي گرم، و نبودن زغالسنگ و آهن! در حاليكه پيشرفت علمي و صنعتي و تمدّن، بهره ازلي است كه قسمت اروپا شدهاست، عامل آن نيز هواي خنك و وجود زغالسنگ و آهن در آن است! گوياآن كشورهاي گرم در هيچ روزي از روزها مهد تمدني نبوده است كه همه دنيارا پر كرده بود و مردم آن سرزمينها نبودند كه تلاشگران با نشاطي بودند كهبراي كشف ناشناختههاي زمين و گسترش هدايت و نور در اطراف جهان درحركت بودند، در حالي كه در اروپا با هواي خنكش و با آهن و زغالسنگغرق در تاريكي بود!
سپس وقتي دانشآموزان بزرگ شدند و در دبيرستانها و مراكز آموزشعالي دانشجو شدند، بدتر از اينها را به آنان درس دادند. به آنان آموختند كهاروپا به خاطر سيطره دين بر زندگي آن، در تاريكي به سر ميبرد، وقتي كهدين را رها كرد، به پيشرفت تمدّن رسيد و واقعيت زشتي كه امروز مسلماناندارند، به خاطر ديني است كه جهل و خرافه در آن نمود يافته است و آنان بهپيشرفت و تمدن نخواهند رسيد مگر آنگاه كه همچون اروپا عمل كنند، دينخود را رها كنند و از بندهاي آن آزاد شوند...
سخن اول چه راست است و سخن دوم چه دروغ!
اروپا به خاطر دينش در ظلمت بود. آري. و چون «آن دين» را كنارگذاشت، به پيشرفت و تمدن رسيد، آري.
اما مسلمانان كاملاً بر عكس اين، آنگاه كه به دين خود پايبند بودند، وقتسربلندي و عزّت و اقتدارشان و وقت علم و تمدّن و پيشرفتشان بود. اماشكست و عقبنشيني و ضعف و عقبماندگيشان از وقتي بود كه به حقيقتدين خود پايبند نشدند، هر چند به خيالاتي پايبند شدند كه در حقيقت از ديننبود و آنان، آنها را دين ميپنداشتند.
تفاوت دو وضعيت، تفاوت دو دين است، يكي دين ساختگي و تحريفشده، ديگري دين راستين، همانگونه كه از سوي خدا نازل شده است، بدونتحريف. هر كس به آن دين اول چنگ بزند، گمراه و عقبمانده ميشود و هركس حقيقتاً به دين ديگر چنگ بزند، به خير دنيا و آخرت ميرسد.
ولي آنچه به دانشجويان آموختند، چه با اشاره و كنايه، چه به صورتمستقيم، مقصودشان حقيقت نبود، ميخواستند گمراه كنند و مسلمانان را از هرراهي از اسلام دور سازند.
دراينباره، سخن «زُوَيمر» كشيش در كنگره تبشيري قدس در سال١٩٣٥م آوردني است، جمعي از مسيونرها از ناكامي سريع خود در مسيحيساختن مسلمانان، با همه تلاشهايي كه در اين باره داشته شكايت كردند. جوابزويمر به آنان اين بود كه هدف، مسيحي ساختن مسلمانان نيست، بلكهبازداشتن مسلمانان از پايبندي به اسلام هدف ماست و مسيونرها در اين راه،در سايه مدارس تبشيري و شيوههاي آموزشي كه در كشورهاي اسلامي به كاربستهاند، موفقيت درخشاني داشتهاند.
تهاجم صليبي به همه زهرهايي كه در شيوههاي آموزشي ريخت، بسندهنكرد و نميتوانست بسنده كند. ميبايست نقشه را محكمتر طرح و اجرا كند، تاهيچ گذرگاهي را كه مسلمانان از آن به اسلام باز گردند باقي نگذارد.