سکولارها چه مي گويند؟ - قطب، محمد - الصفحة ٣٠ -           دموكراسي و اسلام

همانگونه‌ كه‌ ايمان‌ به‌ خداي‌ يكتا وظيفه‌ هر مسلمان‌ است‌، نه‌ وظيفه‌ برخي‌از مردم‌، و همانگونه‌ كه‌ جهت‌ دادن‌ عبادت‌ فقط‌ براي‌ خدا بدون‌ هيچ‌ شريكي‌،مسؤوليت‌ هر مسلمان‌ است‌ نه‌ برخي‌ از مردم‌، گردن‌ نهادن‌ به‌ دين‌ الهي‌ نيزوظيفه‌ هر مسلمان‌ است‌، نه‌ بعضي‌ از آنان‌. اصل‌ در زندگي‌ اين‌ امت‌ آن‌ است‌كه‌ دين‌ الهي‌ در آن‌ حاكم‌ باشد، بي‌آنكه‌ از فردي‌ يا گروهي‌ خواسته‌ شود، چراكه‌ حاكميت‌ دين‌ خدا در زندگي‌، يك‌ الزام‌ و تكليف‌ الهي‌ است‌ و متوقف‌ بردرخواست‌ و عدم‌ درخواست‌ نيست‌. مؤمنان‌ از روي‌ تعبّد و به‌ خاطر خدا به‌آن‌ عمل‌ مي‌كنند و نمي‌توانند چنين‌ نكنند، چرا كه‌ اگر آن‌ را واگذارند و ردّكنند، با اين‌ كار از اصل‌ دين‌ اسلام‌ خارج‌ شده‌اند، همچنين‌ اگر به‌ حاكم‌ شدن‌قانوني‌ جز دين‌ خدا راضي‌ شوند.

اگر واقعيت‌ امروزي‌ اين‌ است‌ كه‌ دعوتگران‌ و گروههايي‌ هستند كه‌خواستار حاكميت‌ دين‌ خدايند، عامل‌ آن‌ اين‌ است‌ كه‌ تهاجم‌ صليبي‌، در آن‌كشورهاي‌ اسلامي‌ كه‌ گامهاي‌ مسيحيت‌ آنها را آلوده‌ است‌، به‌ دور ساختن‌ دين‌از حكومت‌ پرداخته‌ است‌، مردم‌ نيز مدّتهاست‌ كه‌ به‌ آنچه‌ هجوم‌ صليبي‌ پديدآورده‌، تن‌ داده‌اند. آنگاه‌ دعوتگران‌ و گروههايي‌ از امت‌ به‌ بازگشت‌ كارها به‌همان‌ وضعي‌ كه‌ پيش‌ از اين‌ هجوم‌ مكّارانه‌ بود، فرا خوانده‌اند و مسؤوليت‌جهاد در اين‌ راه‌ را نيز بر دوش‌ كشيده‌اند. ولي‌ اين‌ بدان‌ معني‌ نيست‌ كه‌ تنهاآنان‌ چنين‌ وظيفه‌اي‌ داشته‌ باشند و فقط‌ از آنان‌ خواسته‌ شود كه‌ آنچه‌ را بر همه‌امت‌ واجب‌ است‌، انجام‌ دهند، و بدين‌ معني‌ نيست‌ كه‌ حاكميت‌ دين‌ وابسته‌ به‌اين‌ باشد كه‌ اين‌ گروهها برنامه‌اي‌ براي‌ اجرا ارائه‌ دهند! تا چه‌ رسد به‌ اينكه‌ درميان‌ اين‌ امّت‌ كساني‌ آشكارا اعلام‌ كنند كه‌ موافق‌ اجراي‌ دين‌ نيستند! و چه‌رسد به‌ اينكه‌ خواستاران‌ اجراي‌ دين‌، دستگير، شكنجه‌ و كشته‌ شوند و به‌شورش‌ بر ضدّ «مشروعيت‌» متّهم‌ شوند، گويا در اسلام‌، مشروعيتي‌ بدون‌شريعت‌ و دين‌ وجود دارد!!

اجراي‌ دين‌ چيزي‌ است‌ كه‌ مردم‌ در آن‌ اختيار ندارند و از رأي‌ آنان‌ نيزسؤال‌ نمي‌شود، چرا كه‌ خداوند مي‌فرمايد: «وقتي‌ خداوند و پيامبرش‌ به‌ چيزي‌حكم‌ كردند، هيچ‌ مرد و زن‌ مؤمن‌ اختياري‌ در كارشان‌ ندارد.» اختيار تنها در جايي‌است‌ كه‌ مردم‌ در آن‌ حق‌ انتخاب‌ داشته‌ باشند. وقتي‌ خداوند بفرمايد كه‌ در اين‌كار، اختيار نيست‌ بلكه‌ الزامي‌ است‌ و به‌ اصل‌ اعتقاد وابسته‌ است‌، پس‌ چگونه‌انتخاب‌ خواهد بود؟ آيا در حكومت‌ اسلامي‌ مسلمان‌ اختيار دارد كه‌ از اوبپرسند: آيا مي‌خواهي‌ مسلمان‌ باشي‌ يا خواستار كفري‌؟ . . . العياذ بالله‌!

ولي‌ كار اين‌ امت‌ به‌ جايي‌ رسيده‌ است‌ كه‌ اجراي‌ دين‌ كه‌ اصلي‌ ثابت‌ ازاصول‌ ايمان‌ است‌، مورد نظر خواهي‌ و انتخاب‌ قرار گيرد و اگر اكثريت‌ قريب‌به‌ اتفاق‌ مردم‌ با انتخابات‌ آزاد و بدون‌ شبهه‌ و جَدَل‌ خواستار اجراي‌ دين‌شوند ـ آنگونه‌ كه‌ در الجزاير پيش‌ آمد ـ به‌ آنان‌ گفته‌ شود: به‌ شما اجازه‌ اجراي‌آنچه‌ را مردم‌ انتخاب‌ كرده‌اند نمي‌دهيم‌، چون‌ شما دموكرات‌ نيستيد!!

اين‌ ما را به‌ اصل‌ موضوع‌ باز مي‌گرداند: يك‌ مسلمان‌ به‌ كدام‌ يك‌ متعهّداست‌، به‌ اسلام‌ يا به‌ دموكراسي‌؟ آيا اسلام‌ را بر دموكراسي‌ عرضه‌ كنند تا آنچه‌را از دين‌ خواست‌ بپذيرد و آنچه‌ را نخواست‌، ردّ كند؟ يا دموكراسي‌ را براسلام‌ عرضه‌ كنند كه‌ آنچه‌ را پذيرفت‌، بپذيرد و آنچه‌ را نخواست‌، ردّ كند؟

جواب‌ اسلام‌ روشن‌ است‌!

اكنون‌ مسأله‌ «برنامه‌» را رها مي‌كنيم‌، آنچه‌ كه‌ هر گاه‌ صداي‌ خواستاران‌اجراي‌ دين‌ بلند مي‌شود، سكولاريست‌ها هم‌ «صدايشان‌» به‌ «برنامه‌» بلندمي‌شود و گاهي‌ برخي‌ از دعوتگران‌ هم‌ فريب‌ مي‌خورند و از رسالت‌ دعوت‌حقيقي‌ كه‌ تربيت‌ نسلي‌ از مردم‌ بر اساس‌ حقيقت‌ اسلام‌ است‌ به‌ تلاش‌ براي‌تنظيم‌ «برنامه‌ عملي‌» رويگردان‌ مي‌شوند تا پاسخ‌ سكولاريست‌ها را بدهند واستدلال‌ آنان‌ را باطل‌ كنند. در حالي‌ كه‌ سكولاريست‌ها و -پشتوانه‌هاي‌ آنان‌ ـدر حقيقت‌ خواستار برنامه‌هاي‌ عملي‌ نيستند و اگر به‌ آنان‌ برنامه‌ ارائه‌ شودطغيانشان‌ درمبارزه‌ با اسلام‌ ومسلمانان‌ بيشترخواهدشد. آنان‌ مي‌خواهند افكاررا مشوش‌ و اقدامات‌ را تعطيل‌ كنند و تلاشها را از هدف‌ مطلوب‌ برگردانند.