سکولارها چه مي گويند؟ - قطب، محمد - الصفحة ٤٠ -           به سود چه كسي با اسلام ميجنگند؟

در آن‌ روشهاي‌ سكولاريستي‌ زمينه‌اي‌ براي‌ علوم‌ ديني‌ نبود. ولي‌ يك‌سهم‌ ناچيز براي‌ دين‌ بود كه‌ در آخر برنامه‌هاي‌ مدرسه‌اي‌ قرار داده‌ مي‌شد وشاگردان‌، از روي‌ چرت‌آلوده‌ بودن‌ يا خستگي‌ از برنامه‌ درسي‌ در طول‌ روز،خميازه‌ مي‌كشيدند و منتظر صداي‌ زنگ‌ بودند تا از بند آزاد شوند و به‌ راه‌،بيرون‌ آيند. پيرترين‌ اساتيد و بي‌نشاط‌ترين‌ و ناتوان‌ترين‌ آنان‌ از حركت‌ و روبه‌ مرگ‌ترين‌ آنان‌ را هم‌ براي‌ درسهاي‌ ديني‌ معين‌ مي‌كردند. خود درس‌ هم‌عبارت‌ از متوني‌ بود كه‌ حفظ‌ مي‌شد، بدون‌ اهتمام‌ به‌ توضيح‌ معاني‌ آن‌ واحياگري‌ آن‌ نسبت‌ به‌ دلها براي‌ بيدار ساختن‌ وجدان‌ ديني‌ در درون‌ شاگردان‌و پيوند دادن‌ دلهايشان‌ به‌ خداي‌ متعال‌، با رشته‌اي‌ استوار... نتيجه‌ چنين‌ درسي‌هرگز دلبستگي‌ خردسالان‌ به‌ دين‌ خودشان‌ نخواهد بود. بلكه‌ آنان‌ را از آن‌بيزار و دور خواهد ساخت‌.

در خود درس‌ تاريخ‌ اسلام‌ نيز جرعه‌هائي‌ از زهر بود كه‌ درس‌ آموزان‌ رااز اسلام‌ دور مي‌كرد و گردن‌هايشان‌ را به‌ سوي‌ غرب‌ كج‌ ساخته‌، آنان‌ را برده‌غرب‌ مي‌كرد. پس‌ از بررسي‌ بعثت‌ محمد(ص)، تاريخ‌ اسلام‌ تنها در بعدسياسي‌ خلاصه‌ مي‌شد، بخشي‌ كه‌ شديدترين‌ انحراف‌ در حيات‌ مسلمانان‌ درآن‌ واقع‌ شده‌ است‌ و بُعد اعتقادي‌، بعد تمدّني‌، بعد علمي‌ و اجتماعي‌ و اينكه‌چگونه‌ مسلمانان‌ كشورها را نه‌ به‌ خاطر بهره‌كشي‌ اقتصادي‌ يا كشورگشايي‌،بلكه‌ براي‌ نشر دعوت‌ و زدودن‌ جهل‌ و تبديل‌ كشورها به‌ اخوّت‌ ايماني‌ وبزرگواري‌ و گذشت‌ِ ديني‌، فتح‌ مي‌كردند، اينها را از بين‌ بردند و گويا تاريخ‌مسلمانان‌ چيزي‌ جز كشمكشهاي‌ سياسي‌ بر سر حكومت‌ و سلطه‌جويي‌ نبوده‌است‌. وقتي‌ كه‌ تاريخ‌ اسلام‌ را از محتواي‌ فروزان‌ و زنده‌اش‌ تهي‌ ساختند وتنها بر انحرافات‌ آن‌ تاريخ‌ متمركز شدند، دانشجويان‌ را به‌ سمت‌ تاريخ‌ اروپاسوق‌ دادند. بر پيشرفت‌ علمي‌ و تمدن‌ و دموكراسي‌ و حقوق‌ بشر تمركز يافت‌و بر استعمار و جرائم‌ زشت‌ آن‌ و به‌ ذلت‌ كشاندن‌ ملتها و غارت‌ سرمايه‌هاي‌آنان‌ و نيز بر فروپاشي‌ اخلاقي‌ و روح‌ سرسخت‌ و خشن‌ ماديگري‌ و فساداعتقادي‌ گسستن‌ روابط‌ خانوادگي‌ و اجتماعي‌ پرده‌پوشي‌ شد. نتيجه‌ اينگونه‌درس‌آموزي‌، كاشتن‌ بذر بيزاري‌ از تاريخ‌ اسلام‌ و عدم‌ وابستگي‌ به‌ افتخارات‌و احساس‌ سربلندي‌ به‌ آنها و در همان‌ وقت‌ گرايش‌ به‌ غرب‌ و وابستگي‌ به‌ آن‌ وتلاش‌ براي‌ پيوستن‌ به‌ آن‌ يا بهتر آنكه‌ گفته‌ شود به‌ دنبال‌ غرب‌ دويدن‌ گشت‌.

درست‌ است‌ كه‌ در دوره‌ تهاجم‌ صليبي‌، وضعيت‌ مسلمانان‌ در همه‌ زمينه‌هابسيار بد بود و وضع‌ ظاهري‌ اروپا، غلبه‌ و قدرت‌ و پيشرفت‌ علمي‌ و مادي‌ بود،ولي‌ روشي‌ كه‌ مي‌شد با آن‌ تاريخ‌ را آموخت‌ ـ اگر واضع‌ اين‌ روش‌، مسلماني‌بود كه‌ به‌ دين‌ خود اهميت‌ مي‌داد و همان‌ وقت‌ به‌ حقيقت‌ علمي‌ به‌ عنوان‌امانت‌داري‌ نزد خدا متعهّد بود ـ اين‌ بود كه‌ حقيقت‌ را از هر دو سوي‌ اسلامي‌و غربي‌اش‌ كامل‌ عرضه‌ مي‌كرد و صفحه‌ پر فروغ‌ اسلام‌ مطرح‌ مي‌شد، با حفظ‌انحراف‌ در همان‌ حجم‌ واقعي‌اش‌ كه‌ در آن‌ بود. فاصله‌ زيادي‌ است‌ بين‌ اين‌گونه‌ عرضه‌، و اينكه‌ همه‌ چهره‌ نوراني‌ اسلام‌ را پنهان‌ كنند و تنها خط‌ انحراف‌را آشكار سازند، كه‌ گويي‌ تاريخ‌ فقط‌ همان‌ است‌. و راه‌ اين‌ بود كه‌ واقعيت‌حقيقي‌ اسلام‌ امروز را هم‌ مطرح‌ كنند، با بيان‌ اين‌ نكته‌ كه‌ عامل‌ اساسي‌ سقوط‌مسلمانان‌، دور شدن‌ آنان‌ از حقيقت‌ اسلام‌ و تبديل‌ اسلام‌ در زندگي‌ آنان‌ به‌سنّت‌هاي‌ بي‌روح‌ و انجام‌ سطحي‌ و ابزاري‌ شعائر عبادي‌ بدون‌ پياده‌ كردن‌مفاهيم‌ بلند اسلامي‌ در همه‌ زمينه‌ها بوده‌ است‌، نيز روي‌ گرداني‌ از آنچه‌ كه‌اسلام‌ به‌ آن‌ فرمان‌ داده‌ است‌، يعني‌ آبادسازي‌ زمين‌ و به‌ دست‌ آوردن‌ ابزار وقدرت‌ و در پي‌ دانش‌ رفتن‌. . . اما نسبت‌ به‌ اروپا نيز اين‌ حقايق‌ تاريخي‌ مطرح‌مي‌گشت‌: اينكه‌ اروپا مدت‌ ده‌ قرن‌ تمام‌، در تاريكي‌هاي‌ «قرون‌ وسطاي‌تاريك‌» به‌ سر برد و اين‌ به‌ سبب‌ فساد دين‌ اروپا و سركشي‌ كليسا بود. سپس‌وقتي‌ با مسلمانان‌ برخورد كردند، كه‌ در همان‌ زمان‌ مسلمانان‌ به‌ خاطرپاي‌بندي‌ شان‌ به‌ آيين‌ حق‌ خويش‌ در اوج‌ پيشرفت‌ و تمدن‌ و اقتدار در روي‌زمين‌ بودند، اروپا به‌ تدريج‌ از ظلمت‌ بيرون‌ آمد، كتابهاي‌ علوم‌ اسلامي‌ راترجمه‌ كرد و آنها را آموخت‌ و از پيشرفت‌ آنها پيروي‌ كرد، آنگاه‌ قدرت‌ وسيطره‌ يافت‌، در حالي‌ كه‌ مسلمانان‌ علوم‌ خويش‌ را فراموش‌ كردند و عقب‌ماندند. اما اروپا وقتي‌ قدرت‌ يافت‌، اين‌ قدرت‌ را در راه‌ به‌ ذلت‌ كشاندن‌ملتهاي‌ ضعيف‌ و شكست‌ دادن‌ آنها و غارت‌ ثروتهايشان‌ به‌ كار گرفت‌، نه‌ درراه‌ بالا بردن‌ سطح‌ ملتها و ترقّي‌ دادن‌ به‌ آنان‌، آنگونه‌ كه‌ مسلمانان‌ در دوره‌قدرت‌ خويش‌ انجام‌ دادند، و مسلمانان‌ چون‌ دين‌ خود را رها كردند،زندگي‌شان‌ پر از سقوط‌ و گسستگي‌ اخلاقي‌ و روح‌ مادي‌ گرايي‌ طغيانگر شد.