سکولارها چه مي گويند؟ - قطب، محمد - الصفحة ١٨ -           دين حقّ

وقتي‌ دين‌ حق‌ خدا، همين‌ باشد و اصول‌ آن‌ كه‌ از سوي‌ خدا نازل‌ شده‌است‌، با حفظ‌ الهي‌ در صحنه‌ اجراي‌ واقعي‌ كه‌ چندين‌ قرن‌ استمرار يافته‌،همانگونه‌ كه‌ بوده‌، محفوظ‌ مانده‌ باشد و پيش‌ از آنكه‌ در دوره‌ اخير، مسلمانان‌از عمل‌ به‌ آن‌ شانه‌ خالي‌ كنند و در نتيجه‌، سست‌ و ضعيف‌ و عقب‌ مانده‌ شوند،همه‌ جهان‌ را روشنگري‌ و راهنمايي‌ كرده‌ است‌، پس‌ چه‌ چيزي‌ در اين‌ دين‌است‌ كه‌ ما را به‌ رها ساختن‌ آن‌ و كنار گذاشتنش‌ از زندگي‌ وا مي‌دارد، كه‌ چيزديگري‌ را جايگزين‌ آن‌ سازيم‌ تا ما را از دين‌ بيرون‌ آورد؟

درمان‌ ضعف‌ و عقب‌ ماندگي‌ ما آن‌ است‌ كه‌ به‌ همان‌ منبع‌ نيرويي‌ بازكرديم‌ كه‌ از آن‌ جدا شده‌ايم‌، به‌ همان‌ نقطه‌ آغاز، كه‌ از پيش‌ به‌ ما زندگي‌،پيشرفت‌ و شكوفايي‌ بخشيد، اين‌ همان‌ «بيداري‌ اسلامي‌» است‌ كه‌ امروز در پي‌آن‌ است‌ و اميدواريم‌ كه‌ در اين‌ راه‌، پيروز شود.

به‌ حق‌، يك‌ نقطه‌ وجود دارد كه‌ سكولاريستها در همه‌ جدالهايشان‌ به‌ آن‌متمسك‌ و بر آن‌ متمركز مي‌شوند، تا ادعاي‌ خودشان‌ نسبت‌ به‌ جدايي‌ دين‌ ازحكومت‌ را موجه‌ جلوه‌ دهند، و آن‌ وجود استبداد سياسي‌ در دوره‌هاي‌طولاني‌ از تاريخ‌ مسلمانان‌ است‌. وجود استبداد سياسي‌ در دوره‌هايي‌ ازتاريخ‌ مسلمين‌، واقعيتي‌ ترديدناپذير است‌. بايد با خودمان‌ صريح‌ باشيم‌ وشجاعت‌ كافي‌ و پيوند كافي‌ با حق‌ِ الهي‌ داشته‌ باشيم‌ تا به‌ وجود اين‌ عامل‌ منفي‌در واقعيت‌ تاريخي‌ مسلمانان‌ اعتراف‌ كنيم‌. اين‌ امانتي‌ است‌ كه‌ به‌ خداي‌ متعال‌ادا مي‌شود كه‌ فرمود:

«اي‌ كساني‌ كه‌ ايمان‌ آورده‌ايد، برپا دارندگان‌ قسط‌ و شاهدان‌ براي‌ خداباشيد، هر چند به‌ زيان‌ خودتان‌ يا پدر و مادر و نزديكان‌ باشد...»

حقيقت‌ اين‌ است‌ كه‌ تاريخ‌ سياسي‌ مسلمانان‌، آنگونه‌ كه‌ دشمنان‌ اين‌ دين‌ادعا مي‌كنند تا دينداران‌ را از آن‌ بيزار كنند و موج‌ بيداري‌ اسلامي‌ را از تلاش‌براي‌ بازگشت‌ به‌ دين‌ سست‌ سازند، ظلمت‌ِ كامل‌ نيست‌. در اين‌ تاريخ‌، پس‌ ازدوره‌ خلفاي‌ راشدين‌ كه‌ همه‌ بر نمونه‌ بودن‌ آن‌ اعتراف‌ دارند و آن‌ را از همه‌نمونه‌هاي‌ قديم‌ و جديدي‌ كه‌ بشريت‌ مي‌شناسد، برتر مي‌دانند، نمونه‌هاي‌زيادي‌ از عدالت‌ سياسي‌، اخلاق‌ والاي‌ حكومتي‌، احساس‌ رضامندي‌ وآرامش‌ محكومان‌ و برخورداري‌ از امنيت‌ و ثبات‌ بوده‌ است‌. ولي‌ با اين‌ حال‌،استبداد سياسي‌ به‌ عنوان‌ يك‌ واقعيت‌ و حقيقت‌ آشكار در تاريخ‌ سياسي‌مسلمانان‌ باقي‌ است‌.

امّا غوغايي‌ را كه‌ سكولاريست‌ها پيرامون‌ اين‌ نقطه‌ به‌ راه‌ انداخته‌اندمغالطه‌هايي‌ دارد كه‌ نيازمند تبيين‌ و توضيح‌ حقيقت‌ و زدودن‌ ابهامها وتيرگي‌هايي‌ است‌ كه‌ پيرامون‌ آن‌ مي‌پراكنند.

همانگونه‌ كه‌ علي‌(ع) فرموده‌ است‌، سخن‌ حقي‌ است‌ كه‌ اراده‌ باطل‌ از آن‌مي‌شود.

نخستين‌ و بارزترين‌ اين‌ مغالطه‌ها اين‌ است‌ كه‌ استبداد سياسي‌، نتيجه‌حتمي‌ حكومت‌ِ «ديني‌» است‌ و آنچه‌ در تاريخ‌ مسلمانان‌ پيش‌ آمده‌ عيناً همان‌است‌ كه‌ در تاريخ‌ حكومت‌ مذهبي‌ (تئوكراسي‌) اروپا رخ‌ داده‌ است‌، با همان‌عاملي‌ كه‌ آن‌ را در آنجا پديد آورد، يعني‌ استناد حاكمان‌ به‌ قداست‌ دين‌ واِعمال‌ استبداد به‌ نام‌ چيزي‌ مقدس‌ كه‌ بر دل‌ مردم‌ نفوذ دارد و مخالفان‌ آن‌حاكمان‌ را ضد دين‌ مي‌شمارد و سركوبي‌، شكنجه‌ و ترور آنان‌ را روا مي‌داند،بي‌آنكه‌ در برابر اين‌ طغيان‌، پشتيباني‌ داشته‌ باشند!

اين‌ مغالطه‌ بزرگ‌، در درون‌ خود چند مغالطه‌ دارد. در اسلام‌، اساساًحكومت‌ تئوكراسي‌ نيست‌ و نمي‌تواند باشد، چون‌ در اسلام‌، از اول‌ گروهي‌ كه‌به‌ «روحانيان‌» ناميده‌ شوند وجود ندارد. در فصل‌ اول‌ گذشت‌ كه‌ كليسا بدعت‌خودساخته‌اي‌ بود كه‌ از سوي‌ خداوند، برهاني‌ براي‌ آن‌ نازل‌ نشده‌ بود و سندي‌نداشت‌، جز همين‌ سخن‌ منسوب‌ به‌ حضرت‌ مسيح‌(ع) كه‌ ممكن‌ نيست‌ از اوصادر شده‌ باشد، در حالي‌ كه‌ او يكي‌ از فرستادگان‌ از سوي‌ خداست‌. از اين‌رو، دين‌ راستين‌ خدا از بدعتي‌ كه‌ زندگي‌ اروپا را تباه‌ ساخت‌ و آن‌ همه‌نابساماني‌ به‌ آن‌ چشاند، بيزار است‌.

«حكومت‌ تئوكراسي‌» آنگونه‌ كه‌ اروپا آن‌ را شناخته‌، حكومتي‌ نبود كه‌براساس‌ آنچه‌ خدا نازل‌ كرده‌ حكومت‌ كند ـ و كاش‌ كه‌ چنين‌ بود ـ بلكه‌آنگونه‌ كه‌ مورخان‌ اروپا مي‌دانند، حكومت‌ِ روحانيوني‌ بود كه‌ به‌ اسم‌ دين‌حكومت‌ مي‌كردند، نه‌ براساس‌ دين‌، و به‌ نام‌ همان‌ دين‌، سلطه‌ خويش‌ را برامپراتوران‌ و ملت‌ تحميل‌ مي‌كردند. اما شريعتي‌ كه‌ در سايه‌ حكومت‌تئوكراسي‌ بر مردم‌ حكومت‌ مي‌كرد همان‌ قانون‌ رومي‌ بود كه‌ با شريعتي‌ كه‌ ازسوي‌ خدا بر آنان‌ نازل‌ شده‌ بود و آنان‌ مي‌بايست‌ به‌ آن‌ گردن‌ بنهد و درتورات‌ و نيز انجيل‌ همراه‌ با برخي‌ تعديلات‌ وارد شده‌ بود، هيچ‌ ارتباطي‌نداشت‌.