پژوهشي در زندگي امام سجاد (ع ) - الخامنئي، السيد علي - الصفحة ٧٥ - تعرض فرزدق و يحيى

همانند آنها حجر را ببوسد . خلاصه از استلام حجر مأيوس شد , به طرف يك بلندى مشرف بر مسجد الحرام آمد و همانجا نشست و بنا كرد مردم را تماشا كردن . اطراف او هم عده اى نشسته بودند .

در اين بين , يك مرد بسيار موقر و متين داراى سيماى زاهدانه و ملكوتى . در ميان طواف كنندگان آشكار شد و به طرف حجر الاسود رفت . مردم بطور طبيعى راه را براى امام باز كردند و بدون اين كه هيچگونه زحمتى براى او بوجود بيايد , با خيال راحت حجرالاسود را استلام كرد و بوسيد و سپس برگشت و مجددا مشغول طواف شد .

خيلى بر هشام گران آمد كه ببيند او پسر خليفه است و كسى براى او ارجى قائل نيست , بلكه با مشت و لگد او را طرد مى كنند و راهش نمى دهند كه حجر را استلام كند ! از آن طرف يك مرد ديگرى پيدا مى شود كه با كمال راحتى حجرالاسود را استلام مى كند , با عصبانيت پرسيد : اين مرد كيست ؟ اطرافى ها شناختند كه او على بن الحسين ( ع ) است , لكن براى اين كه مبادا هشام از آنها نگران شود , نگفتند , زيرا معلوم بود ميان خانواده هشام و خانواده امام سجاد ( ع ) اختلاف هست , و هميشه بنى اميه و بنى هاشم اختلاف داشته اند . نخواستند بگويند او بزرگ خانواده دشمن تو است كه اين طور مردم به او علاقمندند , چون اين را نوعى اهانت به هشام به حساب مى آوردند .

فرزدق شاعر كه از مخلصين و دوستان اهل بيت بود در آنجا حاضر بود تا ديد اينها تجاهل كردند و وانمود كردند كه على بن الحسين را نمى شناسند , جلو رفت و گفت :

اى امير ! اگر اجازه مى دهى من او را معرفى كنم .

گفت : معرفى كن : فرزدق يك قصيده اى در آنجا گفت كه از معروف