گفتگوي تمدن ها - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٠٧
١٥١.يونس بن يعقوب : گروهى از اصحاب امام صادق عليه السلام از قبيل حمران بن اعين ، محمد بن نعمان ، هشام بن سالم ، طيّار و گروهى كه در بين آنان هشام بن حكم جوان نيز بود ، گرد ايشان بودند . امام صادق عليه السلامفرمود : «هشام ! به من نمى گويى كه با عمرو بن عبيد ، چه كار كردى و چگونه از وى پرسيدى؟» . هشام گفت : اى پسر رسول خدا ! من تو را بزرگ مى دانم و شرم مى كنم و زبانم در خدمت شما بند مى آيد . امام صادق عليه السلام فرمود : «هنگامى كه به چيزى فرمانتان دادم ، انجام دهيد» . هشام گفت : جريان نشستن عمرو بن عبيد در مسجد بصره و كارهايش به گوش من رسيد و برايم سنگين بود . به سمت وى حركت كردم و روز جمعه به بصره رسيدم و به مسجد بصره رفتم . ديدم كه گردهمايى بزرگى است و عمرو بن عبيد ، در حالى كه پارچه سياهِ پشمى به خود پيچيده و پارچه ديگرى بر دوش انداخته بود ، نشسته و مردم از وى پرسش مى كنند . از مردم ، جاى نشستن خواستم و آنان ، جايى را به من دادند . در قسمت آخر مجلس ، دو زانو نشستم و گفتم : اى دانشمند ! من مرد غريبى هستم . آيا اذن مى دهى پرسشى كنم؟ گفت : آرى . پرسيدم : آيا شما چشم دارى؟ گفت : پسرم ! اين چه پرسشى است؟ چگونه از چيزى كه مى بينى مى پرسى؟ گفتم : سؤال هاى من اين گونه است . گفت : پسرم ! گرچه پرسش هاى احمقانه اى است ، ولى بپرس . گفتم : پاسخم را بده؟ گفت : بپرس . گفتم : آيا چشم دارى؟ گفت : آرى . گفتم : با چشم ، چه كار مى كنى؟ گفت : با آن رنگ ها و اشخاص را مى بينم . گفتم : بينى دارى؟ گفت : آرى . گفتم : با آن چه مى كنى؟ گفت : عطر را با آن مى بويم . گفتم : آيا دهان دارى؟ گفت : آرى . گفتم : با آن چه مى كنى؟ گفت : طعم ها را مى چشم . گفتم : گوش دارى؟ گفت : آرى ! گفتم : با آن چه مى كنى؟ گفت : صدا را مى شنوم . گفتم : آيا قلب دارى؟ گفت : آرى . گفتم : با آن چه مى كنى؟ گفت : با آن هر چه از راه حواس و اعضاى بدنم به آن منتقل مى شود ، تشخيص مى دهم . گفتم : آيا اين اعضا موجب بى نيازى از قلب نمى گردد . گفت : نه . گفتم : چرا ، با آن كه اين اعضا صحيح و سالم اند؟ گفت : پسرم ! اعضاى بدن ، هنگامى كه در چيزى شك كنند كه آن را بوييده يا ديده يا چشيده و يا شنيده اند ، آن را به قلب منتقل مى كنند تا يقين انسان را استوار دارد و شك را از بين ببرد . هشام گفت : به وى گفتم : آيا خداوند ، قلب را براى شكِ اعضاى بدن قرار داده است؟ گفت : آرى . گفتم : حتما به قلب نياز است ؛ وگرنه اعضاى بدن ، يقين پيدا نمى كنند؟ گفت : آرى . گفتم : اى ابو مروان ! خداوند ، اعضاى بدن تو را بدون پيشوايى ـ كه بر درست هاى آن ، صحّه بگذارد و با آن ، ترديدهايش به يقين بدل شود ـ رها نكرده است . چگونه اين مردم را در سردرگمى ، دودلى و اختلاف رها كرده است و براى آنان پيشوايى كه سردرگمى و ترديدشان را با وى مطرح كنند ، تعيين نكرده است ، با آن كه براى اعضاى بدن تو پيشوايى كه ترديد و سردرگمى آنها را رفع كند ، مشخّص كرده است . هشام گفت : وى سكوت كرد و چيزى نگفت . آن گاه خطاب به من گفت : تو هشام بن حكم هستى؟ گفتم : نه . گفت : از همنشينان وى هستى؟ گفتم : نه . گفت : تو از كجا هستى؟ گفتم : از مردم كوفه . گفت : پس تو همان هشام هستى . آن گاه ، وى مرا نزد خود خواند و جايش را به من داد و خود به كنارى نشست و تا زمانى كه من نشسته بودم ، چيزى نگفت . راوى مى گويد : امام صادق عليه السلام خنديد و گفت : «اى هشام ! چه كسى اين مباحث را به تو آموخته است؟» . گفت : اين چيزى است كه از شما ياد گرفته و با آن انس گرفته ام . امام فرمود : «به خدا قسم ، اين بحث ها در صحف ابراهيم و موسى نوشته شده است» .