ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤١ - حكايت ديدار
وى مدتى در ران- شهرى ميان مراغه و زنجان- بود و در آنجا معدن طلا و سرب داشت و زندگى مىكرد. عمرش نيز به صد وهفتاد سال بالغ مىشد. داستان زيبا و شنيدنى او را شيخ الطائفه طوسى در كتاب غيبت از شيخ مفيد نقل مىكند كه محمدبن احمد صفوان كه از افراد مورد اعتماد است، گفته است: چند ماهى بود كه به جناب قاسمبن علا از سوى جناب محمد بن عثمان- دومين نائب خاص امام عصر (ع)- پيام و توقيعى نرسيده بود. به همين جهت اين مرد نگران و بىقرار به نظر مىرسيد. وى كه افتخار ديدار و ارادت خدمت دهمين و يازدهمين امام نور، حضرت امام هادى و امام حسن عسكرى (ع) را داشت مورد توجه و عنايت اهل بيت (ع) بود، تا سنّ هشتاد سالگى دو چشمش بينا بود و در آن موقع بود كه از دو چشم نابينا شد و پس از سالهاى طولانى يعنى حدود سى و هفت سال، درست هفت روز پيش از رحلتش بار ديگر بينا شد و خود با آگاهى كامل، روز وفاتش را كه از توقيع مبارك امام زمان (ع) دريافته بود، اعلان كرد. اين پيشبينى چنان دقيق بود كه باعث هدايت يكى از دشمنان اهلبيت (ع) شد.
محمد بن احمد صفوانى گفت كه من در شهر ران آذربايجان نزد وى اقامت داشتم. به طور مرتب توقيقعاتى از جانب امام زمان (ع) از طريق محمدبن عثمان و بعد از او به وسيله حسين بن روح به وى مىرسيد، ولى قريب دو ماه بود كه توقيعى نرسيده بود و از اين جهت قاسمبن علا ناراحت به نظر مىرسيد. روزى از روزها، هنگام غذا خوردن در خدمت او بودم كه ناگهان دربان خوشحال وارد شد و گفت: پيام رسانى از عراق آمده است. جناب قاسم شادمان شد، به سجده افتاد و به استقبال او شتافت.
مرد سالخوردهاى، كوتاه قد با لباسهاى قاصدى در حالى كه جامه دوختهاى به تن و كفش مخصوص سفر به پا و خورجينى بر دوش داشت وارد شد. جناب قاسمبن علا او را به گرمى در آغوش گرفت، خورجين را از دوشش برداشت و طشت آب طلبيد تا او دست و صورت بشويد، و آنگاه او را در كنار خود جاى داده و به خوردن غذا دعوت كرد. همه غذا خورديم و سپس دستها را شستيم. در اين موقع پيرمرد نامهرسان برخاست و نامهاى را كه از نيم ورق بزرگتر بود، از خورجين خود بيرون آورد و به قاسم داد.
قاسم نامه را گرفت و بوسيد و چون نابينا بود، آن را به منشى خود پسر ابن سلمه داد تا براى او قرائت كند. منشى نامه را گرفت، مهر آن را برداشت و شروع به خواندن آن كرد تا به نقطهاى رسيد و ساكت شد ... قاسم كه از لكنت زبان منشى خود احساس اندوه نمود، پرسيد: خير است چرا نمىخوانى؟ گفت: احساس مطلب حزنانگيزى كردم اگر ناراحت نمىشويد بخوانم. گفت: بگو، مگر چيست؟ منشى گفت: مرقوم شده است كه تا چهل روز ديگر جهان را بدورد خواهى گفت و هفت قطعه پارچه براى كفن شما ارسال شده است. قاسم گفت: آيا در آن حال دين من سالم است؟ منشى جواب داد: آرى! با ايمان سالم و راسخ، جهان را بدرود خواهى گفت. جناب قاسمبن علا تبسم كرد و گفت: ديگر پس از اين عمر طولانى و نويد رفتن با ايمان كامل، چه آرزويى مىتوانم داشته باشم؟
در اين حال پيامرسان برخاست و سه طاقه پارچه، لباس سرخ رنگ يمنى، يك عمامه، دو دست لباس و دستمالى از خورجين خود بيرون آورد و تقديم قاسم كرد. جناب قاسم پيش از اين، پيراهنى نيز از هشتمين امام نور، حضرت على بن موسىالرضا (ع) دريافت كرده بود. قاسم، دوستى به نام عبدالرحمن بن محمد داشت كه سنّى مذهب و از سرسختترين دشمنان خاندان وحى و رسالت بود، امّا ميان قاسم و او ارتباط مالى شديدى وجود داشت و اتفاقاً همان روز آن مرد براى اصلاح ميان حسن پسر قاسم بن علا و ابوجعفر بن حمدون كه حسن داماد او بود، و اختلاف مالى داشتند به خانه قاسم آمده بود. قاسم به دو نفر از شيعيان، به نامهاى ابوحامد عمران و ابوعلى بن جحدر، كه نزد وى حضور داشتند گفت: بياييد اين نامه را براى عبدالرحمن سنّى بخوانيد، زيرا من همواره در انديشه هدايت او بودهام و باز هم بدان اميدوار هستم كه خداوند متعال به بركت اين نامه او را هدايت فرمايد. دو مرد وزين و سالخورده گفتند: جناب قاسم، از اين اميد و فكر درگذر، چون محتواى نامه براى بسيارى از شيعيان قابل تحمل نيست تا چه رسد به عبدالرحمن كه به خاندان رسالت و دوازدهمين امام (ع) ايمان ندارد. قاسم گفت: من مىدانم رازى را فاش مىكنم كه نمىبايد آن را اظهار كنم، امّا من به خاطر دوستى با او و شور و شوقى كه به هدايت او دارم، مىخواهم نامه را براى او بخوانم. بنابراين نامه را بگيريد و براى او بخوانيد. به هر حال آن روز گذشت تا روز پنجشنبه سيزدهم ماه رجب فرا رسيد. عبدالرحمن نزد قاسم بن علا آمد و پس از سلام و تعارفات معمولى، قاسم گفت: اين نامه را بخوان و در مورد آن خوب و منصفانه بينديش. عبدالرحمن نامه را گرفت و با دقت خواند و چون ديد كه خبر مرگ قاسم در آن آمده است، نامه را پرت كرد و گفت: ابو محمد! از عقيدهاى كه دارى به خدا پناه ببر زيرا تو مرد سالخورده و ديندارى هستى و از نظر تقوا و درايت، بر همه برترى دارى، اين بافتهها چيست؟ خداوند متعال درقرآن مىفرمايد:
وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ ما ذا تَكْسِبُ غَداً وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ[١]
نيز مىفرمايد:
عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً[٢]
قاسم تبسم پرمعنايى كرد و گفت: دوست من! چرا بقيه آيه شريفه را نمىخوانى كه مىفرمايد:
«إِلَّامَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ: كسى را از علم غيب آگاه