ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٢ - حكايت ديدار
نمىگرداند مگر فرستادهاى كه او را برگزيده و مورد رضايت اوست». مولاى من از جمله همانهايى است كه مورد رضايت خداست. سپس افزود: من مىدانستم كه تو چنين خواهى كرد و دستخوش تعصّب خواهى شد، امّا تاريخ امروز را يادداشت كن و به خاطر داشته باش اگر من بعد از تاريخى كه در اين نامه قيد شده زنده ماندم بدان كه اعتقادم ناصحيح است، امّا اگر وفات يافتم بدان كه عقيده من برخاسته از قرآن است و تو در انديشهات تجديد نظر كن. عبدالرحمن پذيرفت. تاريخ و روز مورد نظر در آن نامه را يادداشت كرد و از هم جدا شدند.
محمد بن احمد صفوان مىگويد: پس از هفت روز از تاريخ رسيدن نامه، قاسم بن علا بيمار شد و همانگونه كه در بسترش تكيه داده بود، پسرش حسن كه دائم الخمر بود، در آن هنگام عبا به صورت انداخته و در گوشه خانه نشسته بود. ابوحامد در گوشه ديگر، ابوعلى بن جحدر و من با گروهى از مردم شهر گريه مىكرديم و قاسم را نظاره مىكرديم كه ناگاه ديديم قاسم تكيه به دو دست و پشت خود داد و خالصانه و عاشقانه به دعا و نيايش پرداخت. به پيامبر و امامان معصوم (ع) توسل جست و با اين كلمات به نيايش و توسل خود ادامه داد: «يا محمّد يا على يا حسن و يا حسين يا موالى! كونوا شفعائى إلىالله عزّوجل». سه بار اين كلمات را با سوز و گداز تكرار كرد. گويى سومين مرتبه بود كه مژگان ديدگان نابينايش به حركت آمد و حدقه چشم او به حالت طبيعى بالا آمد، آستين خود را بالا آورد و روى ديدگانش كشيد كه ديديم آبى زرد رنگ، بسان آبگوشت از ديدگانش فرو ريخت. رو به پسرش حسن و دوستانش ابوحامد و ابوعلى كرد و آنان را نزد خويش فرا خواند. همه به او نزديكتر شديم و با تعجب بسيار ديديم هر دو چشم او پس از حدود سى و هفت سال نابينايى، آن هم در سنّ كهولت، بينايى خود را به دست آورده است. او را آزموديم ديديم، آرى چنين است. ابوحامد پرسيد مرا مىبينى؟ در اين موقع بر روى هر كدام از ما دست مىگذاشت. جريان او در همه شهر پيچيد. مردم دسته دسته به ديدار او مىآمدند. ابوسائب قاضى شهر به ديدار او آمد و ضمن گفتوگوى كوتاهى با او، در حالى كه انگشتر خويش را در دست گرفته بود پرسيد: قاسم بن علا! اين چيست و بر آنچه نوشته شده است؟ و او درست بسان دورانى كه ديدگانش سالم بود پاسخ داد. مردم با تعجب بيرون مىرفتند و جريان را براى ديگران نقل مىكردند.
در همان ايام قاسم بن علا در فكر فرزندش حسن بود كه چگونه او را از شرب خمر منصرف نمايد. لذا رو به پسر كرده گفت: فرزندم! خداوند به تو مقام و مرتبهاى عنايت خواهد كرد. با به جاى آوردن شكر پروردگار، آن را قبول كن. حسن گفت: پدرجان قبول كردم. قاسم پرسيد به چه شرط؟ حسن گفت: هر شرط و دستورى كه شما بدهيد. قاسم گفت: من از تو مىخواهم از شرابخوارى دست بردارى. حسن با كمى تأمل، تصميم قاطعى گرفت و گفت: پدرجان، به آن كسى كه تو نامش را بردى قسم مىخورم كه از خوردن شراب و اعمال ناشايست ديگر كه تو خبر ندارى دست بردارم.
قاسم دستش را به سوى آسمان بلند كرد و سه بار گفت: «خدايا حسن را به راه بندگى خود ملهم كن و او را از معصيت خود دور گردان».
آنگاه كاغذى طلبيد و با دست خود وصيت نامه نوشت. پس از چهل روز، همان گونه كه در توقيع شريف آمده بود، با طالع شدن فجر، قاسم بن علا از دنيا رفت. پيكر پاك قاسم را در مغسل نهادند. ابوحامد كه يكى از دوستانش بود آب مىريخت و ابوعلى او را غسل مىداد، و در پارچههايى كه پيام رسان آورده بود او را كفن كردند و پيراهن امام رضا (ع) را نيز كه به او خلعت داده شده بود بر او پوشانيدند. تشييع جنازه بسيار باشكوهى از وى به عمل آمد. با نفوذ معنوى زيادى كه در طول سالهاى حضورش در بين مردم منطقه داشت، اجتماع كثيرى در تشييع او به وجود آمد. همه نگران و غصهدار و بسيارى گريان بودند. چيزى كه براى بسيارى باور نكردنى بود، اين بود كه عبدالرحمن با آن سابقه دشمنى با خاندان رسالت و وحى، از راه رسيد و با سرو پاى برهنه دنبال جنازه قاسم حركت كرد. برخى با كمال تعجّب از او مىپرسيدند: چرا اين قدر ناراحتى، مگر چه شده است؟ گفت: ساكت باشيد، من چيزى از قاسم بن علا ديدم كه شما نديدهايد. و آنگاه دنبال جنازه او فرياد مىكشيد كه: وا سيّداه ... اى آقاى من، تو از دنيا رفتى، و از انديشه و عقيده خويش بازگشت و شيعه شد و راه خاندان وحى و رسالت را در پيش گرفت، و بسيارى از اموال و املاك خود را وقف محبوب دلها حضرت صاحبالزّمان (ع) نمود.
پس از چند روز كه قاسم بن علا به خاك سپرده شده بود، نامهاى كه متضمن تسليت به حسن پسر قاسم بود از ناحيه مقدّسه امام زمان (ع) صادر گشت و در آخر آن، امام عين عبارت پدرش را كه در حق فرزند دعا كرده بود ذكر كرده بودند:
اللهّم ألهم الحسن طاعتك و جنّبه معصيتك؛
و در آخر آن نوشته شده بود: ما پدرت را براى تو پيشوا و اعمال او را مثال و نمونه قرار داديم.
|
تو يابن العسكرى ما را دعا كن |
نصيب ما همه فيض لقا كن |
|
|
چو آنهايى كه رخسار تو بينند |
دو چشم كور ما را نيز وا كن |
|
|
شبى با ما بيا و هم نوا شو |
اميرا همنشين اين گدا شو |
|
|
اگر راضى نمىباشى تو از من |
به جان مادرت از من رضا شو |