ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥ - بيا سوى خورشيد
خورشيد ظاهر مىشود روزى
|
بهار از پشت چشمان تو ظاهر مىشود روزى |
زمين با ماه تابانت، مجاور مىشود روزى |
|
|
صدايت مىرسد از پشت پرچينها و دالانها |
سكوت راه، در گامت مسافر مىشود روزى |
|
|
به جز رنگينكمان در شهر، ديوارى نمىماند |
خدا در كوچههاى شهر، عابر مىشود روزى |
|
|
بيابانها به گِرد كوهها چون تاك مىپيچند |
زمين، سرمست از اين رقص مناظر مىشود روزى |
|
|
تمام بركهها را خوى دريا مىدهى اى ماه |
درخت از شوق تو مرغ مهاجر مىشود روزى |
|
|
ترنج آفرينش، قصرى از آيينه خواهد شد |
حرير نور و گل، فرش معابر مىشود روزى |
|
|
بُتان بر شانه محراب و منبر سايه افكندند |
تو مىآيى، خدا سلم منابر مىشود روزى |
|
|
چه باك از طعنه ناباوران؟ ما خوب مىدانيم |
كه شب مىميرد و خورشيد ظاهر مىشود روزى |
|
|
سمند نور، زلف تيرگىها را برآشوبد |
به فرمانى كه از چشم تو صادر مىشود روزى |
|
|
تو باقى مانده حقى، به زيتون و زمان سوگند |
تمام عصرها با تو معاصر مىشود روزى |
|
|
در و ديوار، ديوان غزلهاى تو خواهد شد |
و حتى سنگ، با نام تو شاعر مىشود روزى |