ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٢
كوتاه سخن آنكه، چهار ماه در كربلا و نجف ماندم، در شهر اخير به بيمارى سختى مبتلا شدم تا بدانجا كه از بازگشت سلامت خود نوميد گرديدم. سه هفته بيماريم به طول انجاميد، ناگزير به پزشكى در آن شهر مراجعه كردم. او داروهايى تجويز كرد كه پس از مصرف آنها، تدريجاً سلامت خود را به دست آوردم. آن سال، تابستان گرمايى توانفرسا همهجا را فراگرفته بود، و من در مدت بيمارى در سرداب زيرزمينى كه بالنسبه هواى خنك داشت به سر مىبردم. صاحبخانه من در آن مدت، با پول كمى كه به او مىدادم در تهيه غذا و دواى من اهتمام داشت. او بر اين عقيده بود كه خدمتگزارى زائران على (ع) سبب نزديكى به خدا مىشود. در روزهاى اول بيمارى، غذايم سوپ ساده مرغ بود، ولى بعداً با اجازه طبيب از گوشت آن و برنج هم استفاده مىكردم.
پس از بهبودى نسبى عازم بغداد شدم، و از آنجا گزارش مفصلى از مشاهدات خود و رويدادهاى كربلا، نجف، حله، بغداد، تقريباً صد صفحه، براى وزارت مستعمرات نوشتم، و نامه را به نماينده وزارت مستعمرات در بغداد تسليم كردم تا به لندن ارسال دارد و در انتظار دستورات جديد مبنى بر اقامت بيشتر در عراق، يا عزيمت به لندن، در بغداد ماندم.
ناگفته نگذارم كه اشتياق فراوانم به مراجعت لندن، زايدالوصف بود، زيرا زمان سفرم طولانى شده، علاقه به شهر و ديار و خانوادهام فزونى يافته بود. مخصوصاً اشتياق ديدن «راسپوتين»- پسرم- كه اندكى پس از سفرم به عراق، به جهان آمده بود، مرا ناشكيبا مىداشت. اين بود كه از وزارتخانه خواسته بودم، دست كم، براى مدت كوتاهى اجازه دهد تا به لندن مراجعت كنم، و ضمن تقديم گزارش حضورى، مدتى را به رفع خستگى و استراحت بپردازم، زيرا اقامت در عراق، سه سال به طول انجاميده بود. نماينده وزارت مستعمرات در بغداد، اصرار داشت به او مراجعه نكنم، زيرا سبب سوءظن مردم مىشد. ناگزير، اتاقى در يكى از كاروانسراهاى مشرف به دجله، اجاره كردم تا سوءتفاهمى روى ندهد. نماينده مستعمرات گفته بود، همين كه جوابى از لندن برسد مرا در جريان خواهد گذاشت.
در روزهاى اقامتم در بغداد، تفاوت چشمگيرى كه وضعيت عمومى اين شهر، با پايتخت حكومت عثمانى «قسطنطنيه» داشت، عجيب بود و حكايت از آن مىكرد كه عثمانىها در خراب و كثيف نگه داشتن شهرهاى عراق، به علت دشمنى و سوء ظن نسبت به اعراب، تا چه اندازه، اصرار ورزيدهاند.
چند ماه بعد، كه از بصره به كربلا و نجف، عزيمت كردم، از بابت «شيخ محمد عبدالوهاب»، سخت نگران بودم. چندان به ثبات و پابرجايى او در راه و روشى كه برايش تعيين كرده بودم، اعتماد و اطمينان نداشتم. تلون بر مزاجش شديداً حاكم بود. علاوه بر آن زود به زود از جا در مىرفت و عصبانى مىشد. با توجه به خصوصيات او بيم آن داشتم كه هرچه را تاكنون كردهام بىنتيجه سازد و آرزوهايى كه براى او در سر پرورانده بودم بر باد دهد.
روزى كه عازم بصره بودم، او اصرار داشت، به تركيه مسافرت كند و خبرهايى از آن شهر به دست آورد. به شدت او را از اين سفر بازداشتم و به او گفتم، از آن مىترسم كه در تركيه، حرفهايى بزنى كه موجب تكفير و الحاد تو گردد و سرانجام خونت را بريزند. اما واقعيت اين بود كه نمىخواستم با بعضى عالمان اهل سنت، ديدار و گفتوگويى داشته باشد، چه ممكن بود آنان با منطق محكم خود او را دوباره، به سنىگرى بازگردانند و طرحهايم نقش برآب گردد.
وقتى ديدم شيخ در خروج از بصره، پافشارى مىكند، به ناچار او را به مسافرت ايران و ديدارى از شيراز و اصفهان برانگيختم. ناگفته نبايد گذاشت كه اهالى آن دو شهر، شيعى مذهب بودند و بعيد به نظر مىرسيد كه عقايدشان در شيخ اثر گذارد، از اين بابت، كاملًا مطمئن بودم، زيرا شيخ را مىشناختم.
در حين خداحافظى از او پرسيدم: «آيا تو به تقيه اعتقاد دارى؟» گفت: «البته، چون يكى از صحابه پيامبر (ص)- ظاهراً مقداد-، در رويارويى با مشكران قريش كه پدر و مادرش را كشته بودند، از بيم جان به «شرك» تظاهر مىكرد، و پيامبر (ص) به اين روش مقداد، اشاره فرموده است.» به او گفتم: «از اين قرار بر تو واجب است كه در ايران تقيه را فراموش نكنى و خود را شيعه خالص جلوه دهى، تا مگر بدينوسيله از تعرض در امان باشى و به مصاحبت علماى آنجا نايل شوى، و توفيق مطالعه در آداب و رسوم ايرانىها را حاصل كنى، زيرا وقوف به آن، در آينده، سود بسيار به تو خواهد رساند و تو را در هدفهايت موفق خواهد ساخت.»
پس از اين گفتوگو، مبلغى پول از بابت «زكات»، در اختيار او گذاشتم. زكات نوعى ماليات اسلامى است كه از توانگران مىگيرند و در امورى كه به مصلحت عموم امت است صرف مىكنند. ضمناً چون احتياج داشت، اسبى خريدم و به او سرراهى داده و از او جدا شدم. از آن زمان تا امروز، از او خبرى ندارم و نمىدانم چه بر سرش آمده است، نگرانى و اضطرابم از آن بابت بود كه در آستانه خروج از بصره، با هم قرار گذاشته بوديم كه هر دو به بصره بازگرديم و اگر يكى از ما هنوز بازنگشته بود، گزارش احوال خود را بنويسد و به «عبدالرضا» بسپارد، تا آن ديگرى بعداً باخبر شود. و تاكنون هيچ خبرى از او نرسيده بود.