ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٦ - بال هاى احساس
بالهاى احساس
حلاجيان- رامسر
امشب، بال هاى احساس خود را، نه در لفافه اى از خيال، كه در آسمان هستى و وجود، به پرواز درخواهم آورد و با آقا صحبت خواهم كرد.
اى شكوفه نرجس! كوچك كه بودم پدربزرگ با تمام وجود مى گفت ... خواهى آمد با رويى سپيد و عبا و ردائى سبز ... و خورشيد ديگرى خواهى شد در عرش خدايى.
آقا! پدربزرگ دقايق بى شمارى از سحرگاهان عرفانى خود را در سجده هاى طولانى صرف آرزوى شما مى كرد. او در تنهايى ساكت و رمزآلود اجتماع عظيم جمكران، غنچه هاى رخ بى مثالت را نه در خواب، بلكه در بيدارى ديد و چقدر افتخار مى كرد. اى كاش نقاش تيزبين چيره دستى بود و مى توانست گلستان نسترنهاى وجودت را اى شكوفه زيباى بهشتى! بر صفحه سپيد كاغذ تصوير كند.
حالا سالها مى گذرد، پدربزرگ آرزوى ديدنت را همه وقت داشت و رفت و من؟ ...
نمى دانم آيا چشمان بى فروغ و شمع خاموش وجودم به جمال تو روشن خواهد شد؟
آقا ما به نوازش دستان تو كه چون باد سحرگاهان بهاريست و پريشان موهاى غم و غصه را به كمندهاى زيباى آرامش مبدل مى سازد، سخت نيازمنديم.
شكوفه پربار نرجس! بارش اشك هاى چشمان منتظرانت را پاسخى ده و با سبدى پر از گل هاى زيباى بهشتى جواز ورودمان را به جاويد مكان هميشه اعصار، صادر فرما!
آقا! ما همه به استقبالت خواهيم آمد، نه با سبدى سرشار از نسترن ها و اقاقى ها و نيلوفران شاداب، بلكه با قلب هاى در دستان به قنوت ايستاده مان. آيا تو نيز قلب هاى خونين و تشنه و پرعطش ما را با گذاردن دستان لطيف و اطمينان بخشت بر دستان خشك و بيروح مان آرام خواهى نمود؟