ماهنامه موعود
(١)
بهار آفرين
٢ ص
(٢)
فلسطين پرچم جهاد جهان اسلام
٤ ص
(٣)
از ميان خبرها
٦ ص
(٤)
درجستو جوى آب و نور
٨ ص
(٥)
سپيدترين ترانه هستى
١٣ ص
(٦)
سيماى حضرت مهدى در كلام نبوى
١٤ ص
(٧)
تبليغات ماهوارهاى شيعه
١٧ ص
(٨)
غرب و آخرالزمان
٢٠ ص
(٩)
گلبانگ
٢٧ ص
(١٠)
تبيين امامت در پرتو قرآن و عترت
٢٨ ص
(١١)
ب) نصب الهى
٣٠ ص
(١٢)
ج) نص
٣٢ ص
(١٣)
موعود نوجوان
٣٣ ص
(١٤)
آن وقت «نمى دانم كى؟»
٣٤ ص
(١٥)
بال هاى احساس
٣٦ ص
(١٦)
انتظار منتظر
٣٧ ص
(١٧)
انتظار
٣٧ ص
(١٨)
واژه عشق
٣٨ ص
(١٩)
ياد سبز
٣٩ ص
(٢٠)
بهارى اگر نيست
٣٩ ص
(٢١)
ديدار چهارده قلب و قلب چهاردهم
٤٠ ص
(٢٢)
شيعه يعنى
٤١ ص
(٢٣)
اى خدا
٤٢ ص
(٢٤)
سوار بر اسب
٤٤ ص
(٢٥)
مجموعه اى از برگزيده ترين احاديث مهدوى، هديه اى نفيس براى همه جوانان
٤٧ ص
(٢٦)
يهود و جعل نام فلسطين
٤٩ ص
(٢٧)
بازخوانى امانيسم
٥٠ ص
(٢٨)
ريشه يابى اومانيسم در كابالا
٥٢ ص
(٢٩)
پرستش انسان
٥٣ ص
(٣٠)
نظريه اومانيستى اخلاق
٥٤ ص
(٣١)
تأسيس دنياى اومانيستى
٥٥ ص
(٣٢)
آخرالزّمان در راه است
٥٨ ص
(٣٣)
مرورى بر آخرالزمان
٦٠ ص
(٣٤)
لحظه سرنوشت ساز
٦١ ص
(٣٥)
سقوط غرب
٦٢ ص
(٣٦)
مسجد امام حسن مجتبى (ع)
٦٤ ص
(٣٧)
آقا شيخ مرتضاى زاهد
٧٠ ص
(٣٨)
نگرانى هاى حضرت مهدى (ع)
٧٢ ص
(٣٩)
پرسش شما، پاسخ موعود
٧٨ ص
(٤٠)
الف) طايفه ملائكه
٧٨ ص
(٤١)
ب) طايفه جن
٧٩ ص

ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٥ - آن وقت «نمى دانم كى؟»

صداى شان را بريد.

و باز، ما مانده ايم و تنهايى. ما مانده ايم و تنها چيزى كه براى سپردن به قدم هاى تو، در سينه حفظ كرده ايم.

وقتى تو بيايى (با طولانى ترين شعر سپيدى كه در چشم هايت دارى)، همه باور خواهند كرد كه گل سرخ در زمستان هم خواهد روييد.

و آن روز، با خال كوچكى كه روى گونه ات دارى؛ نقطه پايانى در انتهاى خط انتظارمان خواهى گذاشت.

و آن وقتِ «نمى دانم كى» كه بيايى، ديگر هيچ چشمى براى فهماندن مقصودش، منت هيچ قلمرو كاغذى را نخواهد كشيد.

و ديگر هيچ وقتِ خدا، «اميرمحمد» روى دفتر مشقش خوابش نخواهد برد و مى دانم كه تو به رويش نخواهى آورد كه چرا بعدازظهرها يك راست نمى رود خانه و چرا هر ماه، پول هاى كيف پدرش، يكهو زياد مى شوند ...

و آن وقتِ «نمى دانم كى» كه برسد، حتى محرّم هاى مان فرق خواهد كرد. تركيبى مساوى از غم و شادى خواهد بود. و دو ستون زنجيرزنان و سينه زنانِ محلّه مان تا بى نهايت امتداد خواهد يافت و آن وقت، نوحه خوانِ دسته، سكوت را زمزمه خواهد كرد و در دست هر كدام از بچه هاى محل، يك شمع خواهد بود و تن هركدام شان، يك پيراهن سپيد، با شال سبز دور گردن ...

و آن وقتِ «نمى دانم كى» كه بيايى، ديگر هيچ گربه اى بر سر ته مانده غذايى، با پيرزن كنار پياده رو خيابان بلوار- كه مى گويند عاشق است- دعوايش نمى شود. و آن وقت تو، دنيا را به دل هاى كوچك خواهى داد تا يك روز، دنيا هم روى «روشنى» را ببيند و هر دلى، شعبه اى از محبت شود.

و آن وقتِ «نمى دانم كى»، ديگر شيرينى فروشى سر كوچه مان، خرده هاى شيرينى ديروزش را با شيرينى امروزش قاتى نخواهد كرد. و ديگر همسايه مان، شب ها، يواشكى كيسه زباله اضافى اش را در خانه ما نخواهد گذاشت تا كارگران شهردارى توقع «عيدى» نكنند و مطمئن شوند كه آدم فقيرى است!

و ديگر، با بودن تو، هيچ آفتاب گردانى به خاطر پيدا كردن خورشيد، سرش گيج نخواهد رفت. و چادر سپيد خواهرم با گل هاى آبى و بنفش، موقع نماز، قشنگ ترين دشت گل بنفشه دنيا خواهد شد و تمام پنجره هاى دنيا، رو به خدا باز خواهند شد ...

و ماه، در نيمه هرماه، تمام نيمه تمامى اش را در سايه تو كامل خواهد كرد.

... نمى دانى چقدر دلم هوايت را كرده است ... نمى دانى و البته مى دانى كه چه ها كشيده ايم و چند قله قاف را پشت سر گذاشته ايم. به تمام ضرب المثل ها رسيديم و «بى تو» بودن را ضرب المثل «انتظار» كرديم. صداى مان گرفت و باز، تو را خوانديم. پاهاى مان بى رمق شدند و نايستاديم و سنگ مان زدند و سكوت نكرديم ...

و امشب كه صداى باران مى آيد، نمى دانم چرا فكر مى كنم كه تو هم در يك «جمعه بارانى» خواهى آمد؛ جمعه اى كه پرهياهوترين جمعه خواهد بود و بازارهاى عشق بازى «بارزترين» تعطيلى شان را خواهند داشت ... و چقدر دلم مى خواهد كه همين جمعه بيايى ...