ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٥ - غرب و آخرالزمان
گرامى است درك كنيم. و بنابراين در پس تحميل انگارهاى واحد بر جامعه نباشيم اما هنگامى كه زمان داورى درباره سياستهاى واقعى فرا رسيد، نشان دادند كه براى آزادىهاى ليبرالى نسبت به كليه ملاحظات ديگر [به ويژه مذهب و دين] اولويتى مطلق قائلاند.
دستآوردهاى اجتماعى و اقتصادى از قبيل از ميان بردن بردگى، بيمارى، بىسوادى، و استثمار هيچگاه چنين وزن و اهميتى پيدا نكرد. بدين ترتيب، ليبرالهاى جنگ سرد در تحليل نهايى به مخالفان انقلاب اجتماعى و اقتصادى و حتى تساوى بيشتر اگر تهديدى براى آزادى فردى به شمار مىآمد تبديل شدند. همه اين مطالب، علت بىاعتبارى ليبراليسم را درجهان سوم، كه در آغاز اين كتاب به آن اشاره شد، تبيين مىكنند. مرامى كه روزگارى الهامبخش بعضى از بزرگترين خيزشهاى تاريخ جهان بود انقلاب فرانسه، مبارزه رهايىبخش ملى در آمريكاى لاتين، لهستان، يونان و ايتاليا، و مبارزه براى دموكراسى در سراسر اروپا و مرامى كه برخى از متعالىترين تخيلهايى را كه فرهنگ اروپا به خود ديده است بتهون، وردى، گويا، شللى: پوشكين و بايرون شعله ور ساخت، به آموزهاى چنان رام و محافظهكار بدل شد كه هزينه و تدارك آمريكا برعهده گرفت. ٢٦ تبليغاتى آن را سازمان مركزى اطلاعات چنانچه آنتونى بالستر در سالهاى اوليه قرن ٢١ به بررسى وضع و موقعيت ليبراليسم مى پرداخت قطعا بر نكات مذكور و سابقالذكر بروز انحصارطلبى، نظامىگرى و حركتهاى فاشيستى مدعيان ليبراليسم امريكايى را با انعكاس اخبار و اسناد مربوط به كنترل تلفن عموم شهروندان امريكايى، زندانى كردن بىجرم و جنايت هر مظنون براى مدتى نامحدود در زندانهاى امريكايى و انگليسى، منع استفاده از نمادهاى مذهبى در فرانسه و آلمان و شكنجه زندانيان در زندانهاى گوانتانامو و ابوغريب و ... را بر اين مجموعه مىافزود.
به قول همين نويسنده، آيا به واقع ما با لاشه مرام و جنبشى مترقى روبرو هستيم كه چيز قابل ملاحظه يا شايستهاى از آن باقى نمانده است كه بتوان نجاتش داد؟ ٢٧ جواب كاملا مثبت است.
اين عبارت آنتونى بالستر بازخوانى پيشبينى اسوالد اشپنگلر است كه پيش از نيچه با روشنبينى درباره سرانجام تمدن غربى گفته بود: «تمدن غربى و ارزشهاى مسلط بر آن به پايان خود نزديك مىشود. قيود و سنتهايى كه جامعه را بر پا داشته در حال تالشى و رشتههاى پيونددهنده زندگى و همراه با آن يگانگى تفكر و فرهنگ در حال گسستن است. غرب نيز همچون هر تمدن ديگرى كه از چرخه طبيعى مىگذرد، ناگزير از خزان «روشنگرى» يا «روشنانديشى» به زمستان فردگرايى و پوچباورى گذر يا به نبست در «رهبرى»، كرده است. بحران ايدئولوژيك ٢٨ كه در خود اغتشاش و پراكندگى مناسبات را داشت، ليبرال سرمايه دارى را بر سر سهراهى «تسليم در برابر تاريخ جديد»، «بازگشت به بنيادهاى متافيزيكى» به و «مقابله مذبوحانه و اقدام بازدارنده» به اتخاذ روش سوم كشيد. راهاندزى ماشينجنگى، شديدتر از آنچه كه درباره فاشيسم، ماركسيسم و نازيسم از آن انتقاد مىكردند، پرده از واقعيتى بر مىداشت كه وجهه «يكجانبهگرايى» و «توتاليتر» مآبى ايدئولوژىهاى تاريخ غربى را نمودار مىساخت و وجود هر نوع استثنا را منكر مىشناخت. اين سرانجام محتوم و آخرين منزل از تاريخ غرب بود.
سر و صداى ماشين جنگى و تكنولوژى به هيچ وجه نشانه حيات فرهنگى نيست، بلكه، خلجان و دست وپا زدن محتضرى را مىماند
كه آخرين لحظههاى حيات را تجربه مىكند.
«بحران ايدئولوژيك» تنها يك وجه از زنجيره بحرانهاست كه از آخرين دهههاى قرن بيستم «تاريخ سرآمده» را در خود پيچيده است.
همين بحران و به نبست، عموم ساكنان غرب را با آگاهى و گاه از روى صرافت طبع متوجه چند نكته ساخته است:
١. ضرورت تجديد نظر در آنچه كه طى ٤٠٠ سال گذشته رخ داده؛
٢. بازگشت به مبانى و مبادى دينى
٣. انتظار تجربه منجى آسمانى و ظهور دوم مسيح (ع) در چنين موقعيت و شرايطى از تاريخ، در حالى كه غرب عارى از بنيه نظرى، فلسفى براى تجديد حيات در خود در ميانه انحطاط و بحران فرهنگى دستوپا ميزند، براى خود راهى جز به راه انداختن ماشين جنگى به عنوان «ابزارى بازدارنده» در برابر «تاريخ جديد» نداشت. پر واضح است كه عناصر مادى و تكنولوژيك به دليل جايگاه و شأن پست و تعلقشان به ساحت صرفا مادى كه تنها صورت بيرونى فرهنگ است قادر به تجديد حيات فرهنگى نيست به اين مىماند كه جسم فرسوده انسانى پير، بخواهد حافظ و نگهدار نفس