ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٨ - مجموعه اى از برگزيده ترين احاديث مهدوى، هديه اى نفيس براى همه جوانان
[بدون عنوان]
خليل منتظرقائم
صبح بود، روز سوم ماه مبارك رمضان. تازه از قم به تهران رسيده بودم. اولين ماشينى كه جلوى پايم ايستاد، گفتم: «راهآهن» و سوار شدم.
راننده پرسيد: كجا؟
گفتم: راهآهن
گفت: فكر كردم گفتى «آهنگ» ولى خب لابد قسمت ما اينه كه از اين طرف بريم.
دور ميدان دورى زد و راهش را به طرف راهآهن كج كرد.
رد پيرى، موهاى سرش را خاكسترى كرده بود.
راننده مرد جاافتادهاى بود كه يكدفعه پرسيد: روزهاى؟
گفتم: اگر خدا قبول كند، آره، چطور مگه؟
گفت: هيچى مثل اينكه بايد قيد سيگار رو بزنيم.
گفتم: عيب نداره پدر، راحت باش سيگارت را بكش، اما به يك شرط!
گفت: چه شرطى؟
گفتم: به اين شرط كه اگر يك وقت تو مسير با «آقا» برخورد كردى و از تو پرسيد:
«پدر جان توى ماه رمضان چرا؟! جوابش را داشته باشى.»
پيرمرد پرسيد: «كدام آقا»
گفتم: آقا امام زمان را مىگم ديگه.
پيرمرد ديگه هيچى نگفت، اما نمىدونم چرا اين حرف تو خودم بيشتر اثر كرد.
يكدفعه به فكر فرو رفتم؛ آيا من هم براى همه كارهايى كه مىكنم جواب آماده كردهام؟!
توى همين فكر بودم كه پيرمرد گفت: جوون راه آهنه!