ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٦ - غرب و آخرالزمان
و روح در كالبد انسانى باشد. اين معنا را پيش و بيش از آنكه مردانى در جهان به اصطالح توسعه نيافته درك كنند،
مردانى در غرب درك كردند و متذكر آن شدند.
در ميان اين وضع، ليبراليستها و نظريهسازان پشت پرده دستگاههاى سياسى غرب (امريكا و انگليس)، ابزار كشنده «ليبرال سرمايهدارى» را به مثابه يك ايدئولوژى در اختيار مردانى چون هانتينگتون و كارل پوپر گذراندند تا با اغراض و فرصتطلبى، ليبرال سرمايهدارى را ايدئولوژى غالب ٢٩، و ناگزير مطرح و از آن دفاع كنند و مردان جنگى را براى استقرار و بسط آن در ميان ساير ملل به ميدان بفرستند. در واقع؛ به مدد همه آنچه كه در سالهاى جنگ سرد به بهانه مقابله با تاريخپردازى و ايدئولوژى عليه كمونيسم به كار مىبردند وارد ميدان شدند و پرده از اين واقعيت برداشتند كه
«ليبرال سرمايه دارى» خود به مثابه يك ايدئولوژى والبته آخرين ايدئولوژى، عمل مىنمايد. آن هم در شرايطى كه در ميانه «بحران» دستوپا مىزند.
گرچه پيش از اين، [تاريخپردازان] ماركس، نيچه، نيستانگارى و انحطاط پيشبينى كرده بودند. ٣٠ اشپنگلر و ديگران سقوط غرب را در سرمايهدارى تلاش مخالفان ايدئولوژى همانقدر مذبوحانه بود كه «تبيين اقتصادى تاريخ». ٣١ دكترين ماركس براى اثبات قانونمندى سير تاريخ مبتنى بر حمايت همهجانبه تجربهگرايانى چون پوپر و هانتينگتون، از ليبرال سرمايهدارى و مقابله با منتقدان تنها حاصل انفعال و وضعگيرى آنان در برابر سقوط ناگزير، پيشبينى شده و ايدئولوژىها بود. ٣٢ حتمىالوقوع غرب، پايان تاريخ غربى و بالأخره پايان عصر ديگر براى همگان اثبات شده بود كه «ايده و عمل» ليبرالها به همان اندازه غيرواقعى است كه فاشيسم و ٣٣ به قول استاد سيد احمد فرديد، در اين ٤٠٠ سال كمونيسم نحلهها به جان هم افتادند تا اين كه خسته و تمام شدهاند. ٣٤
تجربه همگانى اين پايان (هركس مطابق درك و شأن خود) از آخرين دهههاى قرن بيستم، زمزمه گفتوگو از «آخرالزمان» و قريبالوقوع بودن فصل ظهور منجى موعود را در ميان عموم مردم شايع ساخت. چه، ديگر هيچ ايدئولوژى و نظام اجتماعى، سياسى قادر به پاسخگويى به نياز ناگزير انسان و حمايت از او براى دستيابى به حداقل
بهرهمندى از «آرامش جهان»، «عدالت» و «آزادى» به معنى حقيقى لفظ نبود. اين خالصه بحثى است كه از آن با عنوان بحران و بنبست ايدئولوژىها در آخرين دهههاى قرن بيستم ميلادى ياد مىكنيم.
پىنوشت ها:
______________________________
(١). در بخشهاى آينده به ارائه اين مردان پرداخته مىشود.
(٢). سوره غافر (٤٠) آيه ٨٣: أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ ....
(٣). فلسفه تاريخ، ترجمه حسينعلى نوذرى، ص ١٠٩.
(٤). همان، ص ٨٢.
(٥). همان، ص ٨٢.
(٦). پوپر، كارل، فقر تاريخيگرى، ص ٣؛ فلسفه تاريخ، ص ٢٨٢.
(٧). ميچل، جى. د، نشريه جامعهشناسى، ش ١، ص ٥؛ فلسفه تاريخ، ص ٢٨٣.
(٨). چنانكه خواننده محترم مىداند، ماركس و تابعان او، براى سير و سفر بلند انسان از ابتدا تا به انتها در عرصه زمين، مراحلى را ذكر و سعى در جلوه دادن دريافتهاى خود داشتند. ادوار و مراحل: كمون اوليه، بردهدارى، فئوداليته، سرمايهدارى، سوسياليسم و بالأخره كمونيسم مراحلى بودند كه از نظر ماركس به عنوان يكى از فالسفه تاريخ در گستره تاريخ جارى بوده و هستند و به عنوان قاعده و قانونى ثابت همه اقوام با گذار از اين مراتب با نيروى محركه «ابزار توليد» رو به سوى تجربه سوسياليسم و بالأخره «كمونيسم» به عنوان «اتوپيا و شهر امن» در حال حركتند. ماركس طى اين مراتب را ناگزير و تجربه آن را حتمىالوقوع اعالم ميكرد از همين رو مبتنى بر اين دريافت
«ايدئولوژى» ويژه خود را طراحى و پيشنهاد كرد.
(٩). فلسفه تاريخ، ترجمه حسينعلى نوذرى، ص ٨٤.
(١٠). همان، ص ٨٢.
(١١). همان، ص ١١٠. ريشه يونانىempirieism peria به معنى: آزمايش، محاكمه، آزمون مى باشد.
(١٢). فوكوياما، فرانسيس، پايان تاريخ، ص ١١٩.
(١٣). همان، ص ١٢٠.
(١٤). بالبستر، آر، آنتونى، ظهور و سقوط ليبراليسم غرب، ص ٤٩٧.
(١٥). همان، ص ٤٩٧.
(١٦). فوكوياما، همان، ص ١٢٠.
(١٧). بالستر، همان.
(١٨). مجله سياسى، اقتصادى، ترجمه شهروز رستگار.
(١٩). از گذشتههاى دور، علماى مسلمان «ملل» را در مقابل «نحل» تعريف ميكردند. معتقدات دينى منبعث و منتسب به دين را به عنوان «ملت» و غير آن را كه جز «اهوا» و منبعث از هواجسند «نحله» (ميشناختند.
(٢٠). مددپور، محمد، ديدار فرهى و فتوحات آخرالزمان، ص ٣٥٤.
(٢١). همان، ص ٣٥٨ و ٣٦٠ و ٣٧٦.
(٢٢). بالستر، همان.
(٢٣). جلد سوم از مجموعه استراتژى انتظار، تأليف نگارنده.
(٢٤). نيچه، فردريك، اراده معطوف به قدرت، ص ٦٥.
(٢٥). بالستر، همان، ص ٤٩٨.
(٢٦). همان، ص ٥١١ و ٥١٢.
(٢٧). همان، ص ٥٣٦.
(٢٨). فوكوياما، همان، ص ٢٣.
(٢٩). همان، ص ١٣٦.
(٣٠). همان، ص ١٢٣.
(٣١). وبكر، بارنز، تاريخ انديشه اجتماعى، ج ٢، ص ١٧١.
(٣٢). فوكوياما، همان، ص ١٢٦.
(٣٣). همان، ص ١٣٣.
(٣٤). مددپور، همان، ص ٣٥٤.