ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٣ - پرستش انسان
مارتين» مىنويسد:
بانيان انجمنهاى جديد اومانيستى هواخواه نيروى بزرگ معمار بزرگ كائنات كه آن را با عنوان يهود مقدس بيان مىكردند، بودند ... [اومانيستها] نشانهاى ديگر را هرم و چشم اساساً از منابع مصرى اقتباس كردند.[١]
جالب توجه است كه آنها مفهوم «معمار بزرگ كائنات» را به كار مىبرند؛ واژهاى كه امروزه ماسونها هنوز از آن استفاده مىكنند. اين موضوع نشان مىدهد بايد ارتباطى ميان اومانيسم و فراماسونرى وجود داشته باشد. پروفسور مارتين مىنويسد:
در ضمن در مناطق شمالى اتحاد مهمى با اومانيستها به وقوع پيوست كه هيچ كس تصورش را نمىكرد. در دهه ١٣٠٠، زمانى كه انجمنهاى اومانيستى كابالايى سمت و سو مىيافتند، در كشورهايى چون انگلستان، اسكاتلند و فرانسه اتحاديههاى قرون وسطايى به جا مانده از قبل وجود داشت. هيچ كس در دهه ١٣٠٠ پيشبينى نمىكرد ميان افكار دسته فراماسونها و اومانيستهاى ايتاليا اتحاد صورت پذيرد ....
فراماسونرى نوين از تابعيت مسيحيت رم خارج شد و بار ديگر با توجه به اوضاع تمايل به پنهانكارى ضرورى به نظر مىرسيد.
اما دو گروه علاوه بر فعاليت محرمانه، اشتراكات بيشترى با هم داشتند. از نوشتهها و سوابق انديشه فراماسونرى بر مىآيد كه عقيده به معمار بزرگ كائنات، به عقيده اصلى و مذهبى آنان مبدل شده بود. اكنون بر اثر تأثيرات اومانيسم ايتاليا اين اصطلاح براى ما آشنا است .... معمار بزرگ كائنات محصول ذهن روشنفكر است كه در عالم مادى نفوذ گسترده دارد و ضرورتاً جزئى از آن به شمار مىرود.
هيچ مدركى وجود نداشت تا با آن بتوان ميان مسيحيت و چنين عقايدى ارتباط برقرار كرد. چون اين نوع افكار در آيين مسيحيت گناه تلقى مىشدند و جهنم، جزا و بهشت، پاداش پنداشته مىشد.[٢]
به طور خلاصه بايد گفت در قرن چهاردهم در اروپا سازمانى ماسونى و اومانيستى متولد شد كه ريشه در كابالا داشت و تلقى آن نسبت به خداوند همانند مفاهيم يهوديان، مسيحيان و مسلمانان نبود. آنها به جاى خالق و فرمانرواى كل عالم و تنها صاحب و خداى بشر، به «معمار بزرگ كائنات» اعتقاد داشتند و وى را «جزئى از دنياى مادى» به حساب مىآوردند. به عبارت ديگر، اين سازمان مخفى كه در قرن چهاردهم در اروپا ظاهر شد خدا را انكار كرد، اما تحت عنوان معمار بزرگ كائنات، دنياى مادى را همطراز با خداوند به شمار آورد.
براى يافتن تعريف روشنترى از اين طرز تفكر مىتوانيم به قرن بيستم بياييم و به ادبيات ماسونى نگاهى بيندازيم. به عنوان نمونه يكى از ماسونهاى ارشد تركيه به نام «سلامى ايشينداغ» كتابى دارد با عنوان الهاماتى از فراماسونرى. اين كتاب براى آموزش ماسونهاى جوان نوشته شده است. او در ارتباط با عقيده ماسونها به معمار بزرگ كائنات مىگويد:
فراماسونرى بىخدا نيست، اما مفهومى كه به عنوان خدا پذيرفته با آنچه در مذاهب وجود دارد متفاوت است. خداى ماسونرى يك كمال اعلى است كه در اوج تكامل است. ما با نكوهش وجود درونى خود، هوشمندى و تقوا مىتوانيم از فاصله ميان خود و او بكاهيم. اين خدا از خصايص خوب و بد انسانها برخوردار نيست، به آن شخصيت داده نمىشود و راهنماى طبيعت يا انسان به حساب نمىآيد. آن معمار كائنات بزرگ و يگانگى و تناسب خود است. آن كليت همه مخلوقات جهان است؛ يعنى قدرت كلى و انرژى كه همه چيز را در بر مىگيرد. با اين حال نمىتوان پذيرفت كه نقطه شروع بوده باشد ... اين موضوع يك معماى بزرگ است.[٣]
با نظر به همان كتاب روشن مىشود كه زمانى كه فراماسونها از معمار بزرگ كائنات سخن مىگويند مقصودشان طبيعت است. آنها طبيعت را مىپرستند:
جز طبيعت هيچ قدرت ديگرى عامل افكار و فعاليتهاى ما نيست ... اصول و عقايد فراماسونرى حقايق علمى هستند كه بر پايههاى علمى استوارند و قدرت طبيعت جزئى از آن است. بنابراين، حقيقت كامل خود تكامل و انرژى است كه طبيعت را فرا مىگيرد.[٤]
مجله فراماسونرى تركيه با نام «معمار سنان» به بيان همين فلسفه مىپردازد:
معمار بزرگ كائنات، تمايلى به ابديت و دخول به ابديت و جاودانگى مىباشد و براى ما يك راه است و ما را مستلزم جستوجوى كمال مطلق در ابديت مىكند. آن ميان زمان حاضر و هوشيارى فاصله ايجاد مىكند.[٥]
ماسونها خداپرست نيستند اما به مفاهيمى چون طبيعت، تكامل و بشريت ايمان دارند و به كمك فلسفه خود آن را خدا ساختهاند. با نگاهى اجمالى به ادبيات ماسونى در مىيابيم كه اين سازمان چيزى جز اومانيسم سازمان يافته نيست. همينطور مىفهميم كه هدف آن ايجاد نظامى سكولار و اومانيست در سراسر جهان است. اين انديشهها در ميان اومانيستهاى قرن چهاردهم اروپا شكل گرفت و ماسونهاى امروز هنوز همين اهداف را دنبال مىكنند.
پرستش انسان
نشريات داخلى ماسونها به تفصيل به تشريح فلسفه سازمان و دشمنىشان با يكتاپرستى مىپردازند. در اين نشريات توضيحات، تفاسير، نقل قولها و حكايات بىشمارى درباره اين موضوع وجود دارد.
از مشهورترين اومانيستهاى قرن چهاردهم فردى بود با نام «پيكودلا ميراندولا»[٦] پاپ اينوسنت هشتم در