ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٦ - سوار بر اسب
شده بود. انگار كسى را كتك مى زدند. مرد شمشير به دست سوار بر اسب مى تاخت. قرآن هاى هديه روى سكّويى كنار عكس ها افتاده بودند. همه به طرف صحن مى دويدند. دست هريك از مردم تكه پارچه سفيدى بود. جمعيت جوانى را روى دست مى بردند. يك جفت عصا كنار حوض افتاده بود.
- «مهدى، مهدى!»
مادرم صدايم مى زند. به سويش مى روم. بغلش مى كنم. چشم هايش پر از اشك است. مى گويد: «بيا بريم دير شده».
مى گويم: «مادر مى خوام يك نامه براى امام زمان بنويسم».
كنار چاه هنوز بوى گلاب مى آيد. مى نويسم: «مهدى جان، تو كه مى تونى پاهاى چلاق رو خوب كنى، حالِ باباى منو هم خوب كن.
خيلى دوستت دارم. مهدى».
مرد شمشير به دست سوار بر اسب مى تازد و بوى گلاب فضاى مسجد را پر كرده است.
(\*) تمثال: نقش و نگار. تصاويرى كه از روى نوشته ها، به نام معصومين مى كشند ولى شباهتى به سيماى نورانى آنها ندارد.