ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٥ - سوار بر اسب
پياده شدم. باد مى آمد. راننده خميازه كشيد و پياده نشد.
مادرم گفت:
«مهدى، چادرم رو ول نكنى يه وقت گم مى شى ها».
باد مى خواست چادر زن ها را با خودش ببرد. اما، مادرم با دندان هايش چادرش را محكم گرفته بود.
مسجد غرق نور بود. پيرزنى كه چادرش را به كمر بسته بود، پيش ما آمد. به مادرم چيزى گفت. مادرم از كيفش يك پنجاه تومنى بهش داد.
كنار در مسجد مردى كوزه مى فروخت.
- «دوتا صد تومن».
كوزه هاى كوچك و بزرگ، با دسته و بى دسته، گردن دراز و كوتاه. خيلى بامزه بودند. اما مادر تند راه مى رفت و مرا دنبال خودش مى كشيد. خيلى دلم مى خواست كوزه ها را تماشا كنم. دعا مى خواندند. فردى با صداى بلند و غمناك مى خواند. درست مثل بعضى از شب هاى سه شنبه كه بابا مى خواند، گريه مى كرد و مى خواند. اين قدر سوزناك مى خواند كه من و مامان هم به گريه مى افتاديم. اول مامان گريه مى كرد و بعد هم من.
مادرم گفت:
«مهدى تندتر بيا، دعا خيلى وقته كه شروع شده».
گفتم:
«مامان، اون آقاهه رو نيگا».
جوانى با ريش و سبيل روشن، چشم هاى درشت و قهوه اى، ابروهاى پيوسته و پيراهن و شلوار، با عصاى زير بغلش به سر در مسجد تكيه داده بود. چشم هايش برق مى زد. وارد مسجد كه شديم، مادر گفت:
«خدا شفايش بده».
توى صحن، مردى قرآن هاى جيبىِ هديه،
و عكس مى فروخت.
«قرآن هديه، تمثال\* مبارك».
به عكس ها نگاه كردم. مردى شمشير به دست سوار بر اسب مى تاخت. روى پرچم سبزى نوشته شده بود: «لااله الّااللّه». باد پرچم را تكان مى داد.
نمازخانه شلوغ بود. كفش دارها پلاستيك هاى سياه را تندتند به دست مردم مى دادند.
مادرم گفت:
«تو مى رى نماز يا مى رى سرِ چاه؟»
- «نمازخانه كه جا نيست. مِى رم سر چاه».
مادرم خنديد:
«مى ترسى بازم تسبيحات رو اشتباه بشمرى؟»
- «نه پاهام خيلى درد گرفته».
- «پس من مى رم نماز، بعدش هم دعا».
- «باشه، هروقت كه دعا تمام شد، مى آم همين جا».
سرچاه هم شلوغ بود. ادامه دعاى توسل را كس ديگرى مى خواند. صدايش بم بود و آهسته مى خواند. بين دعاهاش گريه مى كرد. دور چاه دو تا زن نشسته بودند و هركدام نامه اى را از لاى ميله هاى آهنى در چاه انداختند تو. بادى مى آمد. پرچم هاى بالاى مسجد و كنار چاه تكان مى خوردند. مرد شمشير به دست سوار بر اسب مى تاخت.
جوان سفيدپوشِ عصا به دست هم، كنار چاه نشسته بود. سرش را روى زانوهايش گذاشته بود. من هم هر وقت بخواهم گريه كنم اينجور مى نشينم. اما، جوان پاهايش را دراز كرده بود. كنار چاه بالاى سرش ايستادم. ولى نفهميد. انگار هيچ كس آنجا نبود و آن همه سر و صدا و رفت و آمد را نمى شنيد.
مردى كه قرآن هديه مى فروخت از كنارمان گذشت.
- «قرآن هديه،\* تمثال مبارك».
به ميله هاى در چاه پارچه هاى سبز و مشكى زيادى گره زده بودند. يك بار كه با پدرم آمده بودم، خواستم پارچه ها را بشمارم، اما نشد. آن موقع ها حالِ پدرم خيلى بد نبود. يعنى، مثل حالا نبود كه موهايش ريخته و روز به روز زردتر و لاغرتر بشه.
يك بار مادرم گفت:
«اگه بابا براى معالجه بره سفر، تو ناراحتى نمى كنى؟»
و پيرمردى كوزه به دست كنار چاه نشست. كاغذى از جيبش بيرون آورد. زيرلب چيزى مى گفت. كاغذ را از لاى ميله ها انداخت توى چاه، كوزه را هم خالى كرد.
همه جا پر از بوى گلاب شد.
جوان سفيدپوش رفته بود. مرد شمشير به دست سوار بر اسب مى تاخت.
زنى يك دسته مُهر و پنج قرآن هديه را زير چادرش پنهان كرد. آخرهاى دعاى توسل بود. مردم سرپا ايستاده بودند. صداى گريه و زارى بلندتر شده بود. صداى نوحه خوان گرفته بود و گريه امانش نمى داد. پيرمردِ كوزه به دست رفته بود. اما هنوز از چاه بوى گلاب مى آمد. دعا داشت تمام مى شد. به نمازخانه برگشتم. مردم مى دويدند، تو صحن مسجد غلغله