ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٢ - كجاست فصل رهايى؟
كجاست فصل رهايى؟
در چشم بر هم زدنى دريا از جاى خويش برخاست. با غرشى هولناك، قد بر افراشته و خشمگين، قيرگون و كوبنده. بناگاه بخش عظيمى از هفت كشور، هزاران خانه و ميليونها انسان اسير خشم دريا شدند.
براى هيچكس مجال جستن نبود. وقتى كه دريا به جاى خويش باز مى گشت، ديگر خبرى و نشانى از صدها جزيره، دهها شهر، هزاران خانه و كوچه و خيابان نبود و از هزاران انسان، كه هيچگاه از جا جستن اينچنين دريا را در تصور خويش نمى آوردند.
عبرة لاولى الالباب
در چشم بر هم زدنى دريا از جاى خويش برخاست. وقتى كه بر مى گشت، ميليونها خيال و وهم و گمان را با خود برده بود. هزاران انديشه بى اتكا، هزاران لاف گزاف و ميليونها «من» كه خود را رها ويله و آسمان و زمين را بى حاكم و حكم مى پنداشت و انسان را تنها مالك و سلطان بى منازع در عرصه هستى مى شناخت. با تصورى خام از «اراده هاى مستقل» انسانها.
عبرة لاولى الالباب
در چشم بر هم زدنى دريا از جاى خويش برخاست. وقتى كه بر مى گشت جز سوگ و حيرت و حسرت بر جاى نمانده بود. چشمهاى سوگوار در عزاى رفته ها. لبهاى فرو بسته در حيرت و دلهاى گرفتار آمده در حسرت. حيرانى ديدار قدرتى فرادست، و حيرانى عظمت تازيانه اى كه به ناگاه فرود آمده و همه را در خود فرو برده بود؛ چنانكه حسرت همه صفحه دل را پوشاند. بسان امواج سياهى كه بناگاه فرود آمده بود.
حسرت ايام رفته، عزيزان رفته. اموال رفته و آنهمه گمان و وهم كه پرده هاى چشم را پوشانده بود تا آدمى فرود ناگهان تازيانه خشم را ناديده انگارد.
عبرة لاولى الالباب
در چشم بر هم زدنى دريا از جاى خويش برخاست. وقتى كه بر مى گشت معذور بود، چنانكه در آمدن نيز معذور بود. مأمورى كه اراده اى از خود نداشت؛ زمين و آسمان نيز در غرش و لرزش معذور و بسته حكم حاكمى فرادست بودند. آمده بود. تا با بلندترين صدا و خواناترين خط، ماندگان در خامى و اسيران در بند خودكامى را ندا در دهد كه: آسمان را، زمين را و دريا را حاكمى است كه اگر اراده كند در چشم بر هم زدنى بر پهنه آسمان و زمين و دريا هيچ نمى ماند جز سوگ و حيرت و حسرت.
در چشم بر هم زدنى دريا از جاى خويش برخاست. وقتى كه بر مى گشت زمين را از هر آلودگى شسته بود، از همه ناپاكى، از همه آنچه با دريا، با آب، با رنگ آبى آسمان نسبتى نداشت و از همه آنچه آسمانى نبود. گوئى به يكباره دريا همه خشم فرو خورده را فرو ريخته بود، همه صبر مانده در سينه و بغض گره خورده در گلو را؛ تا فرزند آدمى بداند كه جفا بر زمين كيفر سخت دريا و جفا بر دريا كيفر سنگين آسمان را در پى خواهد داشت.
در چشم بر هم زدنى دريا از جاى خويش برخاست. وقتى كه بر مى گشت چشمهاى مبهوت و دلهاى حيران را نظاره گر بود و سرگردانى انسانها را در ميان تلاطم آب و سقفهاى آوار. همه حسابهاى در هم ريخته، تدبيرهاى بى سرانجام، اميدهاى نا اميد و مرگ ناگهان، كه جمله فرصت را به يكباره بلعيده بود تا شايد بازماندگان بر