ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٦ - وفا به پيمان؛ فلسفه غدير، شرط ظهور
آرى، غيبت امام از جامعه و به درازا كشيدن آن نتيجه بدعهدى و پيمانشكنى مردم نسبت به حجتهاى الهى و جانشينان به حق رسول خدا (ص) است و تا زمانى كه مردم چنانكه بايد و شايد به پيمانى كه در برابر امامان معصوم عليه السلام برعهده دارند وفا نكنند و با همه وجود آماده پذيرش اوامر و نواهى آنها نگردند، ظهور محقق نخواهد شد؛ چنان كه امام عصر عجل الله فرجه فرمود:
اگر شيعيان ما- كه خداوند توفيق طاعتشان دهد- در راه ايفاى پيمانى كه بر دوش دارند همدل مىشدند، ميمنت ملاقات ما از ايشان به تأخير نمىافتاد و سعادت ديدار ما زودتر نصيب آنان مىگشت، ديدارى بر مبناى شناخت راستين و صداقتى از آنها نسبت به ما.[١]
با توجه به همين اهميت وفا به عهد و پيمان و تأثير آن در ظهور امام عصر عجل الله فرجه بوده است كه از ما خواستهاند هر بامداد عهد و پيمان اطاعتى را كه نسبت به امام خود بر دوش داريم، به ياد آوريم و آن را تجديد كنيم:
بار خدايا! من در بامداد اين روز و تمام دوران زندگانىام، عهد، عقد و بيعتى را كه نسبت به او (امام مهدى عجل الله فرجه) بر گردن دارم، تجديد مىكنم، كه هرگز از آن برنگردم و بر آن پايدار بمانم.[٢]
در پايان اين مقال توجه شما را به روايتى بلند و پرمعنا از امام باقر عليه السلام جلب مىكنيم. در اين روايت امام باقر عليه السلام در پاسخ پرسش يكى از ياران خود كه از زمان فرا رسيدن امر [ظهور] پرسيده، در قالب يك داستان يا حكايت تمثيلى با تقسيم زمانها به سه زمان گرگ، قوچ و ترازو بر اين واقعيت تصريح كردهاند كه مردم در يك مقطع زمانى كه از آن به «زمان گرگ» تعبير مىكنند، يكسره از در پيمانشكنى با خاندان رسالت برآمدند و حتى در فكر وفا به پيمان خود نبودند، اما در مقطع زمانى ديگر كه از آن با تعبير «زمان قوچ» ياد مىكنند، مردم اگر چه تصميم دارند به پيمان خود وفا كنند، اما در عمل پيمانشكنى مىكنند و از بازگرداندن حقوق اهل بيت عليه السلام سرباز مىزنند، تا سرانجام در مقطعى از زمان كه «زمان ترازو» ناميده مىشود، مردم واقعاً تصميم مىگيرند به پيمان خود عمل كنند و حقوق غصب شده خاندان رسالت را به آنها برگردانند. و اين زمان، زمانى است كه مىتوان در آن اميد تحقق ظهور داشت.
زراره نقل مىكند كه: حمران از امام باقر عليه السلام پرسيد: قربانت گردم كاش به ما مىفرموديد اين امر (ظهور امام مهدى عجل الله فرجه) چه زمانى خواهد بود تا به آن خبر شادمان شويم. آن حضرت فرمود: اى حمران تو دوستان و برادران و آشنايانى دارى.[٣] در زمانهاى قديم مرد دانشمندى بود كه پسرى داشت و آن پسر علاقهاى به علم پدرش نشان نمىداد و در مورد دانش پدرش چيزى از او نمىپرسيد. آن مرد دانشمند همسايهاى داشت كه به نزد او مىآمد، پرسشهايش را با او مطرح مىكرد و مطالبى از او مىآموخت. تا اينكه زمان مرگ مرد دانشمند نزديك شد، پس او فرزندش را فرا خواند و گفت:» تو از آنچه در نزد من بود دورى مىگزيدى علاقهاى به آن نشان نمىدادى و چيزى از من نمىپرسيدى، اما همسايهاى دارم كه به نزد من مىآمد و از من سؤالاتى مىكرد و چيزهايى فرا مىگرفت و به ذهن مىسپرد. اگر به چيزى نياز داشتى، نزد او برو «و همسايهاش را به او معرفى كرد. مرد دانشمند از دنيا رفت و پسر (همچنان) زنده بود تا اينكه پادشاه آن زمان خوابى ديد و سراغ آن مرد دانشمند را گرفت. به او گفته شد: «آن مرد از دنيا رفته است». پادشاه گفت: «آيا فرزندى از او بهجاى مانده است؟» گفتند: «آرى او يك پسر بهجا گذاشته است».
پادشاه گفت: «او را نزد من بياوريد» و كسانى را به دنبال پسر فرستادند تا او را نزد پادشاه بياورند. پسر [با خود] گفت: «به خدا قسم، نمىدانم چرا پادشاه مرا احضار كرده است. من هيچ دانشى ندارم و اگر پادشاه چيزى از من سؤال كند، بىشك رسوا خواهم شد» در اين حال سفارش پدرش را (در هنگام مرگ) به خاطر آورد. پس نزد همسايهاى كه از پدرش علم مىآموخت رفت و به او گفت: «پادشاه كسانى را به دنبال من فرستاده و نمىدانم چرا احضارم كرده است. پدرم به من گفته بود اگر به چيزى نياز داشتم، به شما مراجعه كنم». همسايه گفت: «اما من مىدانم[٤] بهخاطر چه چيزى تو را احضار كرده است. اگر به تو بگويم تو بايد هر چيزى را كه خدا از اين طريق نصيب تو گرداند، با من تقسيم كنى». پسر گفت: «مىپذيرم» همسايه از او خواست سوگند ياد كند و به او اطمينان دهد كه به عهدش وفا مىكند. پسر هم سوگند ياد كرد. آن مرد گفت: «پادشاه مىخواهد از تو در مورد خوابى كه ديده پرسش كند و بداند