ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٩ - تو بودى و آفتاب بى پايان نجف
به خاطر يكى از مطلبهاى مهم آن كتاب آمدهام. من ميهمان شما هستم! و لابد ... لابد او هم ... نمىدانم!».
نشانى درست بود. جلو خانهاش رسيدى. جلو در چوبى قهوهاى رنگى كه دو تا كوبه آهنى داشت. با دو پله كوتاه و سنگى در كنارههايش. ياد خدا و مولا مثل نسيمى بود كه در باغ سينهات وزيدن گرفت و آن را پر از شكوفه و شاپرك كرد.
- من از شهادت در راه خدا هراسى ندارم. افتخار هم مىكنم؛ اما با پاى خودم براى اين نيامدهام كه قربانى جهل اين شيخ دشمن على عليه السلام بشوم. مىخواهم تحقيقهايم را با آن مطلب مهم كتاب نايابى كه در كتابخانه اوست، كامل كنم. پناه بر خدا! كوبه بزرگتر را گرفتى و آرام چند ضربه در زدى. در باز شد. آفتاب كوچه به تن سايهدار دالان خانه گرمى داد. آفتاب تو به نگاه تاريك مرد صاحبخانه تابيد.
- سلام عليكم!
- عليكم السلام. بفرماييد. چه كار داريد؟ من شما را به جا نمىآورم.
تو را با كتابهايت با آوازه و با اسم و رسمت مىشناخت. نه با هيبت نگاه، قامت بلند بالا و ابروهاى زيبايت.
كسى در گوشهايت نخواند كه نگو. نگفت كه برگرد. نگفت كه چرا با پاى خودت به خانه دشمنت آمدهاى. شايد او كه به خاطر نوشتههايت، نوشتههايى كه به خاطر اميرالمؤمنين عليه السلام بود، دست به كارى بزند. به عمامهات، به عبا و قبايت خوب چشم دوخت. فهميد شيعه هستى. خودش را به بىاعتنايى زد.
- من همانم كه حكم قتلش را صادر كردهايد. من امينى هستم. دنبال مطلب مهمى مىگردم كه فقط در كتابخانه شخصى شما پيدا مىشود!
مثل كوه آتشفشان تكان خورد و گر گرفت. دندانهايش را به هم ساييد و چانه استخوانىاش را گرفت. آرام نگاهش كردى. نى نى چشمهايش شده بود دو گوى مذاب. هنوز چيزى نشده، خون به صورتش دويده بود. معلوم بود خشمگين است. چند بار زبانش را چرخاند. خواست حرفى بزند، اما فكرى مانعش شد. آن قدر آن كتاب برايت مهم بود كه نه به فكر دشمنىاش بودى، نه به فكر جانت و نه به فكر نگاههايش با صدايى گرفته؛ صدايى كه انگار از ته يك چاه خشكيده بيرون مىزد. به زحمت گفت: «حيف، حيف كه ميهمان هستى، وگر نه همينجا ...».
ديگر چيزى نگفت. لنگه در را تا آخر باز كرد. در به نرمى روى پاشنهاش، بىصدا كشيده شد.
- بيا تو آقاى امينى!
با تعارف خشكش توى خانه رفتى. بعد سر از كتابخانهاش درآوردى. كتابخانهاى بزرگ با انبوهى از كتابهاى قد و نيم قد كهنه و خطى. ميان كتابها چشم دواندى. نه فهرستى، نه راهنمايى و نه كمكى. كتابها در جاى جاى آن اتاق بزرگ، از پايين تا سقف به رديف روى هم چيده شده بود. ديدن تك تك آن كتابها و پيدا كردن آن كتاب، ساعتها وقت مىگرفت. نگاه تمسخرآميز او به تو بود. به خودت گفتى: لابد فكر مىكند امينى خودش را توى اقيانوس كتابخانهام انداخته، حتى اگر شناگر ماهرى هم باشد، راه نجاتى برايش نيست!
- من از حكم خدا كه صادر كردهام، برنگشتهام. اگر تا ساعتى ديگر كتاب پيدا نشد، به وظيفهام عمل مىكنم! به خاطر دروغها و حرفهاى بىاساس و به خاطر تهمتهايت هنوز هم از تو خشمگينم!
چه وظيفهاى! بيچاره فكر مىكرد: حكمش حكم خداست. حكمى كه عليه تو و به خاطر دوستى بىدريغت با على عليه السلام و خاندانش بود. دلت نلرزيد. قلبت خودش را به قفسه سينهات نزد. شقيقههايت آرام بود. با نيشخند نگاهت كرد. اسم كتاب را به او گفتى. بعد چشمهايت را بستى و توى دلت خواندى: «بسمالله الرحمن الرحيم يا اميرالمؤمنين عليه السلام، به تو توسل مىكنم ...». پرده پلكهايت بالا رفت. شبنم چشمهايت درخشيد. جلو يكى از قفسهها رفتى. بىاختيار دست بردى و يكى از كتابها را بيرون كشيدى.
او چشمهايش را ريز كرد و سرك كشيد. با تبسم كتاب را ورق زدى. خودش بود. همان گمشده تو. از سر صبر دوباره آن را ورق زدى. به همان صفحهاى رسيدى كه مىخواستى. كتاب را نشانش دادى و با شوق گفتى: «پيدايش كردم! همان كتاب است. خدا را شكر!».
او به تلاطم افتاد. گيج و منگ شد. اين پا و آن پا كرد. پاهايش لرزيد. ناباورانه توى كتابخانهاش قدم زد و با شگفتى به كتاب توى دستت چشم انداخت. با شرم گفت: «پس. پس زودتر همينجا آن را بخوان! من ... من بايد به كارهايم برسم!».
گوشهاى رفت و صورتش را لاى كتاب بزرگى گم كرد. از تعجب زبانش بند آمده بود. توى دلت ريسه رفتى و باز دلت پر از عطر شكر شد.
\*. برگرفته از: ماهنامه شميم ياس، سال چهارم، شماره ٢٠، آبان ١٣٨٣.