ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٤ - زائر غريب
زائر غريب
مريم ضمانتى يار
ساكش را يك گوشه پرت كرد و روى زمين نشست و به صداى بلند گريه كرد. هيچكس جرأت نمىكرد به طرفش برود و هيچ حرفى براى آرام كردن او به ذهن هيچكدامشان نمىرسيد. فقط صداى هاى هاى گريهاش را مىشنيدند و كارى از دستشان ساخته نبود. آن همه شور و شوق، انتظار، خداحافظى با همه، تدارك سفر حالا به يكباره از بين رفته بود و جاى آن را حسى تلخ و آزار دهنده گرفته بود كه برايش هيچ توجيهى وجود نداشت. ريحانه در اتاق را آهسته باز كرد. تنها كسى كه در آن لحظه شايد مىتوانست او را آرام كند. مادر او را از برگشتن نيلوفر از مرز باخبر كرده بود. اما، نيلوفر با ديدن صميمىترين دوستش پريشانتر شد. از جا بلند شد به طرف او رفت. خودش را درآغوش او انداخت و بلند بلند گريه كرد. ريحانه مدتى طولانى هيچ حرفى نزد و گذاشت آنقدر گريه كند تا خودش آرام گيرد. نيلوفر سرش را بلند كرد و گفت: ديدى چطور راحت همه چيز به هم ريخت؟ من بىلياقت از لب مرز برگشتم ... ديدى ....
ريحانه حرفى نزد و نيلوفر ادامه داد: با اون همه شور و شوق ... مىفهمى چى ميگى؟
ريحانه دست او را گرفت و هر دو نشستند. نيلوفر ناله كرد: امام حسين چطور دلش اومد منو از در خونهاش دور كنه؟ چند ميليون زائر تو اين مدت رفتن و برگشتن. نوبت من كه شد مرز رو بستن. ريحانه دست او را نوازش كرد و گفت: فقط تو كه برنگشتى. اون همه زائر هم بودن.
- حالا لازم بود همه بفهمنن كه من بىلياقتم ... لازم بود؟ ....
- كى گفته تو بىلياقتى؟ اين كه دليل بىلياقتى نيست.
- آخه چرا من؟ چرا از لب مرز؟ ....
- اينطورى كه تو دارى مىسوزى و اشك مىريزى، باور كن كمتر از شور زيارت نيست.
- با اين حرفها دل منو خوش نكن. ما قرار بود امشب عراق باشيم. حالا من رو سياه بىلياقت تو خونهام ....
- خودت كه فهميدى چه خبر شده. با اون اتفاقى كه روز عاشورا تو كربلا افتاد ديگه جاى امنى نبود.
- مگر نمىگن يه روزى زائرا دستاشون رو مىدادن و مىرفتن.
- بله مىگن ولى ....
- ولى چى؟ ... خب ما هم زائريم، فداى امام حسين ....
- گوش كن مىدونى انفجار اون چند تا بمب چه جمعيتى رو كشته و چه خونوادههايى رو داغدار كرده! اما تا حالا كى تونسته بين امام حسين و