ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٥ - زائر غريب
شيعيانش جدايى بيندازه. صبر داشته باش. دوباره آرامش برقرارى ميشه.
- اونها چرا اين كارو كردن؟ مگر شيعه جز حسين، حسين گفتن چى ميگه؟
- مگه حسين خودش چى مىگفت كه روز عاشورا اون فاجعه به بار اومد ....
مادر خوشحال از ساكت شدن صداى گريه نيلوفر با يك ظرف ميوه به اتاق آمد، اما ديد ريحانه آماده رفتن است. هر چه اصرار كرد ريحانه نماند. نيلوفر او را تا جلوى در بدرقه كرد و به اتاق برگشت. ريحانه روى ميز گوشه اتاق نيلوفر كتابى گذاشته بود و بدون اينكه در مورد آن توضيحى بدهد رفته بود. نيلوفر كنجكاو آن را برداشت و مادر كه متوجه آرامش او شد از اتاق بيرون رفت و در را آهسته بست. نيلوفر كتاب را باز كرد. مىدانست انتخاب ريحانه بدون دليل نبوده است. روى صفحه اول كتاب نوشته شده بود: ما بى صاحب نيستيم، اين يادمان نرود ....
\*\*\*
هوا به شدت گرم بود. آفتاب داغ تابستان بر سر و صورت سيد مىتابيد. هر چه تندتر مىرفت گرما بيشتر اذيتش مىكرد. كوچه پس كوچههاى تفتيده و داغ سامرا را به اميد خنكاى آرامش صحن و سراى امام عسكرى (ع) به سرعت پشت سر گذاشت و وقتى به در ورودى صحن رسيد نفس راحتى كشيد و وارد صحن شد. جلوى در حرم حسان كليددار صحن امام عسكرى (ع) در رواقى خوابيده بود. صحن خلوت بود و تمام درها بسته بودند. سختگيرى در مورد زائران كربلا شدت گرفته بود و در نتيجه زائران سامرا و كاظمين هم كم شده بودند و كسى به زيارت نمىآمد. خادمان و كليدداران متعصب بر زائران سخت مىگرفتند. سيد به طرف در رفت. حسان به سرعت از جا بلند شد و داد زد: آهاى ... كجا سرت را پائين انداختهاى و مىروى. مگر نمىبينى همه درها بستهاند؟
سيد سلام كرد و گفت: من از راه دورى آمدهام. از ايران، مدتها در راه بودهام و سختى زيادى كشيدم تا به اينجا رسيدم. بگذار زيارتم را بكنم و بروم.
حسان نگاهى به چشمان مشتاق و نمناك سيد انداخت و گفت: چون از ايران آمدهاى، در را به رويت باز مىكنم، اما خودم با تو مىآيم و برايت زيارتنامه مىخوانم.
سيد درمانده گفت: تو را به هر كه دوست دارى بگذار به حال خودم باشم. بيا اين اشرفى را بگير و مرا به حال خودم بگذار تا در خلوت زيارت كنم.
حسان از او دور شد و گفت: نه، پس من در را به رويت باز نمىكنم. قانون ما اينجا اين است كه همراه زوار زيارتنامه بخوانيم.
سيد بىخبر از نيت حسان گفت. مگر مىشود همراه همه زوار بروى؟
- اينجا پرنده پر نمىزند. مدتهاست كه زائرين كم شدهاند. زياد هم كه بشوند ما كليددارها و نگهبانان از آنها تعدادمان بيشتر است.
سيد دو سه اشرفى ديگر از كيسهاى كه به همراه داشت درآورد و گفت: اينها را هم بگير و دست از من بردار. حسان كه متوجه اشتياق و بيقرارى سيد شده بود گفت: نمىشود! قانون، قانون است.
- من نيازى به همراهى تو ندارم. فرسخها راه آمدهام كه خلوتى داشته باشم. مرا رها كن. حسان دسته كليد را در دستش چرخاند و گفت: نمىشود! همين كه گفتم. شرمنده.
- پدر و مادرم فداى شما. به عشق زيارتتان آمدهام تا در خلوت حرفهايم را بگويم و مىبينيد كه اين مرد با من چه مىكند. او را به شما وامىگذارم. خودتان جوابش را بدهيد ....
اشك تمام صورت سيد را پوشاند. حسان اشك و زمزمه اورا كه ديد گستاختر شد و با عصبانيت او را به طرف در خروجى هل داد و گفت: برو قانون را زير پا مىگذارى، گريه هم مىكنى. نمىدانى گريه ممنوع است. كارى كردى كه از زيارت حتى با همراهى خودم هم محرومت كنم .... و در دل فكر كرد با اين همه شوق حتما برمىگردد و همه اشرفيهايش را به من مىدهد و بىزحمت صاحب