ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٦ - زائر غريب
كيسه اشرفى او مىشوم. خوب كه التماس كرد و اشرفيهايش را داد، در را برايش باز مىكنم برود تا صبح زيارت كند، به من چه ربطى دارد ....
سيد دل شكسته و نااميد سر به زير انداخت و به طرف در خروجى صحن به راه افتاد. آرام آرام اشك مىريخت و زير لب با امام درد دل مىكرد. حسان خوشحال از طعمهاى كه در اين خلوت و گرماى تابستان به چنگ آورده و بهزودى صاحب يك كيسه اشرفى مىشود، به طرف رواق غربى صحن رفت تا كمى استراحت كند و مطمئن بود اين زائر غريب و گريان با اين همه اشتياقى كه دارد بىطاقت شده و برمىگردد. هنوز به رواق نرسيده بود كه ديد سه نفر به سمت او مىآيند. از آن سه مرد يكى جوانتر بود و در دست نيزهاى داشت كه سر آن يك پيكان بود و يكى دو قدم جلوتر از آن دو مرد همراهش كه مسنتر بودند ايستاده بود. حسان جا خورد. تمام درها قفل بود و كليدها هم در دست او و از در ورودى صحن هم هيچكس وارد نشده بود. ماند كه چطور اين سه مرد آن هم با نيزه، از پيش چشم او وارد رواق غربى شدهاند. مرد جوان نيزه را به او نزديك كرد. چهرهاش پر از غيظ و غضب بود. چشمانش سرخ شده بود. با نهايت خشم نيزه را در هوا تكان داد و گفت:
- اى ملعون پسر ملعون! مگر اين شخص به خانه تو و يا به زيارت تو آمده بود كه مانع او شدى؟
حسان حس كرد تمام بدنش سرد شد. در آن گرماى تابستان سردى قطرات عرق را روى پيشانىاش حس كرد. زبانش بند آمد. خشم آن جوان قدرت عكسالعمل را از او سلب كرده بود كه يكى از دو مرد همراه جوان با دست به جوان اشاره كرد و فرمود: همسايه توست. با همسايه خودت مدارا كن.
جوان آرام نگرفت. نيزهاش را تكان داد و دوباره گفت: اى ملعون پسر ملعون! گفتم مگر اين شخص به خانه تو يا به زيارت تو آمده بود كه مانع او شدى؟
حسان با نهايت ترس و وحشت، قدمى به عقب برداشت. نمىدانست اينها كه هستند. از كجا آمدهاند؟ كسى كه شاهد حرفهاى او با آن زائر غريب نبود. چطور اينها از مانع شدن مىگفتند. مرد دوم سعى كرد جوان راآرام كند. دوباره تكرار كرد: من هم گفتم همسايه توست. با همسايهات مدارا كن.
جوان براى سومين بار با خشم نيزهاش را حركت داد و حسان ناگهان حس كرد زانوهايش خم شدند و به شدت بر زمين افتاد و ديگر چيزى نفهميد ...
با تاريك شدن هوا همسرش دلواپس و نگران بچهها را به كوچه فرستاد تا سراغى از او بگيرند. اما خبرى نبود. دير كرده بود. مىدانست نوبت كليددارى او تا مغرب است و بايد تا حالا برگشته باشد. انتظارش كه طولانى شد به خانه همسايه رفت و در را كوبيد. همسايه وحشتزده از شدت صداى در، با عجله آن را گشود. زن مستأصل و با گريه گفت: حسان به خانه نيامده. نمىدانم چه كنم.
- من سرى به حرم مىزنم. ببينم چه شده.
- من هم مىآيم. طاقت ماندن و انتظار كشيدن ندارم.
تا او آماده رفتن شود بچهها را به خانه برگرداند و هر دو با شتاب به طرف صحن به راه افتادند. زن پريشانتر از آن بود كه راه برود. مىدويد و گريه مىكرد. در رواق از پشت بسته بود. به هر زحمتى بود در را باز كردند. با ديدن حسان كه بيهوش ميان رواق غربى صحن افتاده بود از عمق دل فرياد كشيد. هر چه كردند حسان به هوش نيامد. زن به كوچه دويد و با داد و فرياد مردم را به كمك طلبيد. با كمك مردم حسان را بر روى دست به خانه بردند و يكى را دنبال طبيب مشهور سامرا فرستادند. طبيب خودش را به سرعت رساند اما با ديدن بيهوشى حسان جا خورد و بعد از معاينه كامل او با عجز و ناتوانى گفت: كارى از دست من ساخته نيست. نمىدانم چه اتفاقى افتاده است و علت اين بيهوشى چيست. اميد مىرود بهزودى به هوش بيايد ....
همه دور حسان حلقه زدند. خانوادهاش را خبر كردند. دوستان و همسايههايش هم جمع شدند. همه گريه مىكردند و هيچكس نبود كه بگويد بر سر