ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٥ - جور خار و مهر يار
بزرگ اتاق پارچه سفيدى كشيده بودند كه حاجيان محرم چشمشان به آينه نيفتد. تلويزيون، مبلمان، يخچال پر از آب معدنى و آب ميوه، تختى نرم و راحت، سرويس بهداشتى تميز و مجهز.
على ياد هاشم افتاد. از خودش شرم كرد. كتاب را گشود و روى تخت دراز كشيد:
«هاشم دعاى غريق را حفظ بود. شروع به زمزمه آن دعا كرد. تنها كارى كه در آن بيابان از دستش ساخته بود. كم كم ماه با نور اندكى طلوع كرد و از شدت تاريكى بيابان كاست. در روشنايى ضعيف نور ماه، زخمها را بهتر مى شد ديد. تشنه و گرسنه بود. سرش را روى شنهاى بيابان گذاشت و با آخرين رمق ناله كرد: خدايا! من زائر خانه توام. كجا ديده اى ميزبانى، مهمان دعوت كند و او را تشنه و زخمى و تنها به حال خودش وا بگذارد. زن و بچه ام در خانه چشم به راه منند. از حال من بى خبرند و چشمشان به راه است كه خانه ات را زيارت كنم و به خانه ام برگردم. راضى مشو آرزوى حج بر دل مانده، در بيابان طعمه درندگان شوم. بوى خون اين زخمها، حتما آنها را به سوى من مى كشاند و مرا زنده زنده مى خورند. به من رحم كن. فريادرست را به فريادم برسان. اگر تو مرا در نيابى چه كسى مرا درخواهد يافت. به مرگ من در اين تنهايى و با اين همه زخم و خون راضى مشو ...
قطره هاى داغ اشك آرام آرام از گونه هايش روى شنها مى غلتيد و آنها را گل مى كرد. سوزش زخمها هم آنقدر در آن باد و خاك زياد شده بود كه هاشم را تسليم مرگ كرد. اگر آفتاب طلوع مى كرد و بر اين زخمهاى خون آلود مى تابيد، مرگش حتمى بود. با رفتن آن همه خون، در بدن نحيفش هيچ رمقى نمانده بود. زوزه حيوانى از دور به گوشش رسيد. دلش از ترس از جا كنده شد ...»
تلفن روى ميز بالاى تخت على زنگ زد. گوشى را برداشت. حاج صادق بود. از طبقه همكف زنگ مى زد: على آقا نمياى بريم اعمال رو انجام بديم؟
على از جا بلند شد: الآن اومدم وضو بگيرم.
- باشه سريع بيا. وقت تنگه.
گوشى را گذاشت. كتاب را بست و با شتاب وضو گرفت. روى آينه دستشويى هم پارچه سفيد كشيده بودند. به صابون معطر دست نزد. با عجله چراغها را خاموش كرد و در را قفل كرد و به راهرو رفت. حاجيان سفيدپوش همه در راهروهاى بلند هتل در رفت و آمد بودند. آسانسورها همچنان شلوغ و انبوه جمعيت منتظر نوبت. با آن كه چندين آسانسور در هر طرف راهروها بود و ظرفيت آنها هم ٢٠ نفر، باز جمعيت زيادى منتظر بودند. على معطل نكرد و با شتاب از پله ها پايين رفت.
جلوى در سالن هتل، اتوبوسها آماده حركت به سمت مسجدالحرام بودند. حاج احمد را كه ديد به طرفش رفت. حاجى راهنمايى اش كرد كه سوار كدام اتوبوس شود. على سوار شد. هواى خنك و مطبوع كولر اتوبوس حالش را جا آورد. نفسى تازه كرد و به ساعتش نگاه كرد. ٥/ ٢ بعداز نيمه شب بود. با حركت اتوبوسها حاج احمد ميكروفن اتوبوس را گرفت و توضيحات لازم را داد و گفت هر زائرى كه براى اولين بار نگاهش به كعبه بيفتد هر دعايى كه بكند مستجاب است و گفت ... و على به شوق دانستن