ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٤ - مهربان بى دريغ
مهربان بى دريغ
طهورا حيدرى
آخرين نفرى بود كه از كليسا بيرون آمد. دلش مى خواست همانجا توى كليسا روى صندلى بنشيند و ديگر بلند نشود، شايد وقتى بيرون مى آيد همه چيز عوض شده باشد و ديگر مشكلى نداشته باشد. ولى نمى شد. دستانش را به نشانه صليب روى سينه اش حركت داد و راه افتاد. چند قدمى دور شد، نگاهى به ناقوس انداخت و با خود فكر كرد كاش يكشنبه ديگر كه به كليسا مى آيد، از لابه لاى صداهاى ناقوس، حرفى، كلمه اى يا راهى به او القا شود تا با نواى بلندش، غوغايى را كه سكوت و آرامش زندگيش را برهم زده بود، محو و خنثى كند. اما مدتها بود كه يكشنبه هايى كه انتظارش را كشيده بود، از پس يكديگر مى آمدند و گذشت زمان هم بار مشكلش را سنگين تر مى كرد. درمانده بود و خسته. نمى دانست مشكلش را براى كه بگويد و چه كسى را صدا بزند. حتى نمى توانست عيسى (ع) را صدا بزند، چون مرده اش مى انگاشت. آرزو مى كرد