ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٦ - جور خار و مهر يار
حال هاشم، كتابش را از كيفش درآورد و شروع به خواندن كرد:
«با نزديك شدن به اذان صبح آرزو كرد كاش بتواند تيمم كند و نماز صبحش را بخواند. اما اين توان را هم در خودش نديد. با نهايت استيصال ناله كرد: خدايا! مگر تو را فقط بايد كنار كعبه صدا كنند. مگر تو همه جا نيستى؟ چرا به فريادم نمى رسى؟ صدايم را نمى شنوى و پاسخم را نمى دهى؟ ...»
حاج احمد توجه همه را به بيرون اتوبوس جلب كرد: عزيزان سمت راست شما مسجدالحرام است. اين گلدسته هاى سفيد و بلند متعلق به كعبه است. ما همه از باب السلام وارد مى شويم كه پيامبراكرم هر وقت به حج مشرف مى شدند از اين در وارد مى شدند.
على كتاب را بست اتوبوس جلوى خيابان منتهى به صحن مسجدالحرام توقف كرد و بقيه اتوبوسها هم يكى بعد از ديگرى رسيدند و همه پياده شدند. همه جا مثل روز روشن بود. مكه به معناى واقعى نورباران بود. انعكاس نور آنهمه چراغ و نورافكن عظيم و قوى در سنگهاى مرمر كف صحنها، بر شكوه و جلوه مسجدالحرام مى افزود. حاج احمد آخرين تذكرات را داد و همه راهى صحن اصلى شدند. جلوى پله هاى منتهى به صحن ايستادند. حاج احمد دعا كرد و زائران زمزمه كردند. و بالاخره نگاه اشك آلود على به كعبه افتاد. شكوه و عظمت كعبه در آن دل شب، تار و پود وجود على را لرزاند ...
با اتمام اعمال عمره، على از جمع جدا شد. گوشه اى پيدا كرد و رو به كعبه نشست. آرام و بى صدا اشك مى ريخت. نماز طواف نسا و نماز صبحش را خوانده بود. كتاب كوچكش را گشود تا بداند هاشم چه مى كند:
«صداى سم اسبى سكوت بيابان را شكست. صدا بسيار نزديك بود. يك لحظه با خودش انديشيد حتما از عربهاى صحراگرد است و قصدش قتل و اسارت و سرقت اموال بازماندگان قافله. از ترس نفسش را در سينه حبس كرد. صداى تپش قلب خودش را هم مى توانست بشنود. كز كرد و زير بوته بلند خار پناه گرفت و در دل زمزمه كرد: يا صاحب الزمان به فريادم برس.
سوار به هاشم نزديك شد. آنقدر كه او توانست در پرتو نور ضعيف ماه سوار را ببيند. سوار به زبان عربى فرمود: حاجى قُم (حاجى بلندشو!).
هاشم از ترس تكان نخورد. تمام تن رنجور و زخمى اش از وحشت مى لرزيد. سوار نيزه اى در دست داشت. سر نيزه را به كف پاهاى هاشم گذاشت و به فارسى فرمود: هاشم برخيز!
هاشم با شنيدن نامش سربرداشت و سلام كرد. سوار جواب سلام او را داد و فرمود:
- چرا خوابيده اى؟ چه ذكرى مى گفتى؟
هاشم نيم خيز شد و گفت: با همسفرانم در قافله اى راهى مكه بوديم كه جا ماندم و اسير بوته هاى خار شدم و نتوانستم حركت كنم. دعاى غريق مى خواندم.
سوار فرمود: برخيز تا برويم.
هاشم نشست. به پاهاى پر از خونش اشاره كرد و گفت: مولاى من، پاهايم به قدرى از خار بيابان مجروح شده كه به هيچ وجه قدرت حركت ندارم.
فرمود: باكى نيست. زخمهايت هم