ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٣ - جور خار و مهر يار
س عميقى كشيد و بلند شد تا همراه با بقيه مسافرين پياده شود.
\*\*\*
حاج احمد روحانى كاروان بارها گفته بود كه تمام اين سفر يك طرف و اعمال عمره يك طرف. اما تا زمانى كه در مسجد شجره محرم نشده بود معنى اين حرف حاج احمد را نفهميده بود.
لباس سفيد احرام مثل يك جاذبه فوق العاده قوى تمام وجود او را دربر گرفته بود. حال خودش را نمى فهميد. دلش يك گوشه خلوت مى خواست كه يك دل سير گريه كند. فكر مى كرد فقط گريه او را آرام مى كند. كنار درخت نخل زيبايى به دور از انبوه زائران سفيدپوش روى يك سكو نشست. همه خود را براى رفتن به مكه و اعمال عمره مفرده آماده مى كردند.
خلوتش را زنگ تلفن از او گرفت. محبوبه بود. با شنيدن صداى گرفته على جا خورد و گفت:
- چى شده؟ كجايى؟
- چيزى نيست. مسجد شجره ايم. هشتاد كيلومتر از مدينه اومديم نيت احرام كنيم بريم مكه.
- چرا صدات گرفته؟
نتوانست جواب بدهد. محبوبه نگران شد: حرف بزن. حالت چطوره؟
- جات خيلى خاليه!
- اگر منو كنار خودت نبينى خيلى بى انصافى.
حاج احمد همه را صدا كرد. به ناچار ارتباط را قطع كرد و بلند شد. همه دور هم جمع شدند و حاجى ذكر تلبيه گفت و همه تكرار كردند: «لبيك أللّهمّ لبيك، لبيك لا شريك لك لبيك. إنّ الحمد و والنعمة لك والملك. لا شريك لك لبيك.
على اشك مى ريخت و تكرار مى كرد. محرم شده بود. بعد از نماز مغرب و عشاء سوار اتوبوس شدند تا راهى مكه شوند. در تاريكى آن سوى جاده در دوردست مسير مسجد شجره تا مكه به خودش فكر مى كرد. به سفر مكه اى كه ناگهان برايش فراهم شده بود. دانشگاه ثبت نام كرده بود و در قرعه كشى، با كمال ناباورى اسمش درآمده بود. ناگهانى و غير منتظره. وام دانشجويى هم جور شده بود. محبوبه پا به ماه بود و دكتر اجازه پرواز نداده بود و حالا او راهى شده بود ...
با حوله سفيد احرام صورتش را پوشاند. هنوز هم دلش هواى گريه مى كرد.
حاج احمد متوجه حالش شد. صحبتهايش را كه كرد و چند بار ذكر تلبيه را تكرار كرد، بلند شد و آمد كنار او نشست. دست او را در دست فشرد و گفت: خوشا به حالت جوون. حال خوشى دارى.
على سر بلند كرد. ياد مادربزرگش افتاد كه با آرزوى مكه مرد و پدر و مادرش كه هنوز نيامده بودند و محبوبه كه مانده بود و همه دانشجويانى كه موقع قرعه كشى گريه مى كردند. جوابى نداد. حاج احمد ادامه داد:
- در جوونى مكه رفتن سعادت مى خواد. خوش به سعادتت.
اشك تمام صورتش را خيس كرده بود. يكى از زائران حاج احمد را صدا كرد و او هم عذر خواست و بلند شد.
على كيفش را باز كرد. كتاب كوچكى درآورد. همانطور كه اشك مى ريخت آن را هم ورق زد.
استاد معارف دانشكده پيرمردى بود كه هنوز به مكه نرفته بود. خبر درآمدن اسم على را كه در قرعه كشى حج عمره دانشجويى شنيده بود اين كتاب را به عنوان هديه راه به او داده بود. وقت خداحافظى او را در بغل