ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٤ - جور خار و مهر يار
فشرد و به صداى بلند گريه كرد. پيرمرد شانه هايش از هق هق گريه مى لرزيد. كتاب را دوباره ورق زد و اولين صفحه آن را گشود.
«تقديم به دانشجوى سعادتمندم كه در جوانى لايق سپيدى احرام و شكوه كعبه شد.»
قطره اشكى از چشمانش روى خط خوش و جوهر سبز دستخط استاد افتاد و خواند:
«قافله آرام آرام از بيابان مى گذشت. سوسوى چند ستاره قادر نبود بر سياهى شب غلبه كند. اما بلد راه، راه را بلد بود كه چطور از طريق همان ستارگان، قافله شتر را از سوى ايران به سمت مكه پيش ببرد. پاهاى هاشم از خستگى بى رمق شده بود. هر چه كرده بود پولش كفاف كرايه حيوانى را نداده بود و به ناچار پياده همراه كاروان مى رفت. دلش نمى خواست در چنين سفرى سربار زائران ديگر شود. كسى را هم نمى شناخت تا از او كمك بگيرد. هر قدمى كه كندتر برمى داشت يك قدم از قافله عقب مى افتاد. در همان حال ناگهان پايش در بوته بلند خارى فرو رفت. در تاريكى متوجه بوته خار نشده بود. از شدت سوزش زخم خارها بر زمين افتاد. با آخرين رمقى كه در صدايش بود، همسفرانش را به كمك طلبيد اما در ميان همهمه شبانه كاروان كسى صداى او را نشنيده و قافله دور و دورتر شد. تلاش كرد خارها را از پايش درآورد. اما در تاريكى شب اين كار هم ممكن نبود. هر چه بيشتر تلاش مى كرد، بيشتر دست و پا و لباسش پر از خار مى شد.
بوته هاى بلند خار او را از همه طرف احاطه كرده بودند. خارهاى بلند مغيلان او را زمينگير كردند. كفشهايش پاره شده بود و پاهايش مجروح و خون آلود. به ناچار دست از تقلا كشيد و بر روى شنهاى بيابان افتاد. بى آن كه دست خودش باشد اشك صورت غبارآلود و خسته اش را پوشاند. اثرى از كاروان نمانده بود. در بيابان پر از خار، هاشم تنها و زخمى و دلشكسته بر خاك افتاده بود و خون از زخم پاهايش مى رفت. نه مى توانست خارها را از پاهايش درآورد و نه امكان بستن زخمها بود. خون از سرانگشتانش جارى شده بود ...»
با توقف اتوبوس در برابر هتل عظيم و زيباى مكه، على به ناچار نشانه اى در بين صفحات كتاب گذاشت و كتاب را بست و بلند شد. از اتوبوس كه پياده شدند همه در سالن وسيع و مجلل هتل جمع شدند. حاج صادق رئيس كاروان حجاج، افراد را براساس فهرستى كه داشت به اتاقهاى از قبل تعيين شده هدايت كرد و به هر كس كليد اتاقى را تحويل داد. حاج احمد هم اعلام كرد افراد جوان قبل از طلوع آفتاب، در شب و هواى خنك، اعمال عمره را با او انجام دهند. افراد مسن هم براى استراحت به اتاقها بروند تا موقعيت اعمال عمره برايشان فراهم شود.
على كليدش را كه تحويل گرفت به سمت آسانسورها رفت. ازدحام جمعيت با آن خستگى راه را كه ديد حوصله نكرد در نوبت بماند. پله ها را دو تا يكى طى كرد و به طبقه چهارم رفت و در اتاقش را باز كرد تا تجديد وضو كند و براى انجام عمره به سالن هتل برگردد. باربرها قبلًا چمدانها و ساكها را به اتاقها برده بودند.
على نگاهى به اتاق انداخت. كولرها روشن بودند و هواى اتاق بسيار مطبوع و خنك بود. روى آينه