ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٤ - گمارده
گمارده
مريم ضمانتى يار
از خواب بيدار شد ... پيشانى اش خيس عرق شده بود. از جا بلند شد و زير نور ماه به حياط رفت و كوزه آب را برداشت؛ چند جرعه آب خورد؛ نفس عميقى كشيد و همانجا روى پله حياط نشست. نسيم خنك نيمه شب تابستان، كمى حالش را بهتر كرد.
نگاهى به ماه انداخت بدر كامل بود. از خلوت و سكوت شبانه خانه احساس آرامش كرد. بغضش شكست و اشك آرام صورتش را خيس كرد. اشك كه جارى شد، بغض هم رهايش كرد. در عالم خودش بود كه سايه اى را كنارش حس كرد؛ سر برگرداند. مرضيه بود كه بالاى سرش ايستاده بود.
- باز بى خوابى به سرت زده؟
با سرعت اشكهايش را پاك كرد. مرضيه كنارش نشست و گفت:
- از من پنهان مى كنى؟
لبخندى زد و گفت: چيزى نيست كه بخواهم پنهان كنم.
مرضيه سرى تكان داد و گفت: تو از من پنهان مى كنى و من ازتو. اما تا كى؟ اين قصه تا كى مى تواند ادامه داشته باشد؟
محمدحسين سرش را پائين انداخت. امشب خواب ديدم ... خواب كودكى كه اينجا توى حياط بازى مى كرد و مى خنديد.
مرضيه آهى كشيد و گفت: بس كه در فكرش هستيم.
- من تصميم گرفته ام ...
- كه چه كار كنى؟
- مى خواهم به نجف بروم.
- نجف؟
- بله! نجف. از دست دوا و درمان طبيبهاى تبريز، از دست نگاههاى كنجكاو، از دست دلسوزيهاى مردم خسته شده ام. مى روم شايد آنجا فرجى شود.
- چرا نجف؟! ...
- نمى دانم، مى روم شايد خوابم تعبير شود ...
همه آرزويش اين بود حالا كه اين همه راه از تبريز به نجف آمده؛ دست خالى برنگردد. اما روزها از پى هم مى گذشت و هيچ نشانه اى از فرج نبود. كارش شده بود بيتوته در مسجد كوفه و مسجد سهله و انتظار، انتظار يك اتفاق، اتفاقى كه نمى افتاد ...
تنها و دلشكسته گوشه مسجد كوفه نشسته بود و گريه مى كرد. تاجر سرشناس بازار تبريز، اينجا مسافرى غريب و دلشكسته بود كه سر بر ديوار مسجد اشك مى ريخت.
كسى كه آرزوى شنيدن خنده يك كودك، همه زندگى اش را پر كرده بود. چهل روز بود كه از تبريز به نجف و كوفه آمده بود و ديگر بيش از اين امكان و توان ماندن نداشت. چشم بر هم گذاشته بود و در دل نجوا مى كرد. براى لحظاتى نفهميد به خواب رفت يا بيدار بود. فقط صدايى شنيد كه آرام و شمرده به او گفت: برو و محمدعلى جولاى دزفولى را پيدا كن! به حاجتت مى رسى ...
به خود آمد؛ چشم گشود؛ نفهميد اين صدا را در بيدارى شنيد يا در خواب يا چيزى بين خواب و بيدارى. دلش فرو ريخت.
آنچه را كه شنيده بود براى خودش تكرار كرد. برو محمدعلى جولاى دزفولى را پيداكن. به حاجتت مى رسى. اين كلمات آخر را چند بار تكرار كرد و مثل تشنه اى كه قطره آبى را مزه مزه كند. چيزى فراتر از سيراب شدن با جرعه جرعه آب ... به حاجتت مى رسى ... به حاجتت مى رسى ...
حس كرد نور اميدى به دلش