ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١١ - سامرا، آغاز امامت مهدى (عج)
مى كند.
نمى داند چاره چيست. دو تن را كه بدترين مردم مى دانست بر امام مامور كرد ولى آنان چنان تحت تاثير امام حسن عسكرى (ع) قرار گرفتند كه خود در عبادت و نماز به حدى والا دست يافتند.
نه راه پس دارد و نه راه پيش، نفس گرم امام در اسارت نيز كارساز است. راستى كه داستان، عكس شده است: زندانبان اسير زندانى مى گردد و اين سنت هميشه امامان اسير است.
سامرا، سراى عبدالله بن خاقان كارگزار خليفه عباسى- سالهاى امامت
حاجب وارد مى شود. در گوش صاحبخانه زمزمه اى مى كند. عبيدالله يكباره از جا برمى خيزد، چهره اش گشاده مى گردد، با شادمانى فرياد مى زند: اجازه ورود بدهيد! و خود به استقبال ميهمان جوان مى رود.
دست در گردن او مى اندازد، صورت و پيشانى اش را مى بوسد، او را در جاى خود مى نشاند و با احترام خطابش مى كند و مرتب مى گويد: پدر و مادرم به فدايت ...
شب هنگام احمد بن عبدالله از پدر مى پرسد: ميهمانمان كدام بزرگوار بود كه چنين احترامش كردى؟ عبيدالله درنگى مى كند و سپس پاسخ مى دهد، او ابن الرضا، امام شيعيان بود كه اگر روزى خلافت از دست بنى عباس بيرون رود، در ميان بنى هاشم، جز او كسى شايستگى تصدى آن را ندارد. او به خاطر فصل، صيانت نفس، زهد، عبادت و اخلاق نيكو، سزاوار مقام خلافت است. اگر پدر او را ديده بودى مردى بود بزرگوار، عاقل، نيكوكار، فاضل و ...
آرى اينچنين دوست و دشمن امام حسن عسكرى (ع) را مى ستايند.
سامرا، در سوگ امام حسن عسكرى (ع)- سال ٢٦٠ ق.
قيامتى برپا شده از مردم، ناله و شيون همه جا به گوش مى رسد، اشكها بى امان مى بارد و جماعت با جنازه امام وداع مى كنند. معتمد خليفه عباسى، ابو عيسى را مى فرستد تا گزارش رحلت امام را تهيه نمايد و وى چنين تحرير مى كند:
«ابو محمد حسن بن على به مرگ طبيعى ديده از جهان فرو بست و گواه اين ماجرا از قضات چند نفر و از اعيان دربار چند نفر و از اطبا چند نفر و از امراى سپاه چند نفر هستند.»
و نيرنگ و فريب همچنان ادامه مى يابد.
سامرا، آغاز امامت مهدى (عج)
ابوالاديان ناباورانه به اطراف خود مى نگرد، درست دو هفته قبل بود كه امام حسن عسكرى (ع) وى را طلبيد و نامه هايى را كه با دست مباركش نوشته بود به وى داد تا به مدائن ببرد فرمود: آنگاه كه به سامرا بازگشتى صداى شيون از خانه من خواهى شنيد و مرا در آن وقت غسل دهند.
ابوالاديان گفت: اى مولاى من! هرگاه چنين واقعه اى هولناك روى دهد، امامت با كيست؟ و ايشان فرمود: هر كه جواب نامه مرا از تو طلب كند او امام است. ابوالاديان نشانه اى ديگر خواست، فرمود: هر كه بر من نماز كند جانشين من است و او امام شماست.
امروز ابوالاديان به سامرا بازگشته و صداى نوحه از منزل امام مى شنود ... جلوتر مى رود، جعفر كذاب را مى بيند كه بر در خانه نشسته و شيعيان به وى تسليت مى گويند. حيرت زده نزديك مى رود اما جعفر سراغى از نامه نمى گيرد. خدمتكار امام بيرون مى آيد و جعفر را براى اقامه نماز بر جنازه امام به داخل فرا مى خواند او نيز مهياى نماز مى شود اما دستهايش كه براى گفتن تكبير، بالا مى رود، كودكى عبايش را به عقب مى كشد و با كلامى كه دل ابوالاديان را سخت مى لرزاند مى گويد اى عمو پس بايست كه من سزاوارترم به نماز بر پدر خود از تو!
جعفر عقب مى رود، كودك بر پدر خويش نماز مى گزارد و سپس متوجه ابوالاديان مى شود. به او مى فرمايد جواب نامه اى را كه با توست به من بده و ابوالاديان آسوده خاطر مى گردد كه جانشين امام را يافته.