ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٨ - فرج صالحان
دوستى از دوستان مورد وثوق و اطمينان به حضور او رفتم. از جاى برخاسته مرا در بر گرفت با رفتارى مهرآميز كه از او نه چنين ديده بودم و نه انتظارش را داشتم مرا گفت: تنگى كار تو بدان جا كشيد تا شكايت مرا به صاحب الزمان، عليه السلام، نمودى؟ گفتم: دعايى و مسالتى بود. واى بر تو، ديشب كه شب جمعه بود مولاى خود صاحب الزمان، عليه السلام، را در خواب زيارت نمودم، مرا امر فرمود كه با تو به نيكى رفتار نمايم و با من چنان قهر و درشتى اظهار داشت كه بر خود ترسيدم. ابوالحسن ابن ابى البغل گفت: گفتم: لااله الاالله، شهادت مى دهم كه آنان حق اند و منتهاى حق اند، من خود مولاى خود را در بيدارى ديدم و با من چنين و چنان فرمود و آنچه را كه در حرم و مشهد مبارك موسى بن جعفر امام كاظم، عليه السلام، ديده بودم براى او باز گفتم، پس بسيار شگفت زده شد و با من رفتارهاى بسيار نيكو و ارزنده و بزرگ به جاى آورد و به آرزوهايى كه انتظار و گمانش را نمى بردم به بركت مولاى ما صاحب الزمان، عليه السلام، رسيدم.
ترجمه اين قصه و صلوة فرج هم همان طور كه اشاره نموديم در كتاب العبقرى الحسان و دارالسلام مرحوم عراقى هست اما در كتاب هر دو يك سطر از دعا ساقط شده است و براى تصحيح آن شايسته است عزيزان به بحارالانوار يا خود دلائل الامامه رجوع نمايند.
مرحوم «فاضل عراقى» بعد از نقل داستان مى فرمايد، مؤلف مى گويد:
ذكر اين خبر مناسب فصل سابق بود و ذكر اين شخص در زمره كسانى كه شرفياب خدمت آن بزرگوار شده اند انسب مى نمود و سبب ذكر اين در فصل معجزات- به علاوه آنكه در بحارالانوار هم در اين باب ذكر نموده- آن است كه جهت معجزه را در آن اقوى ديدم؛ زيرا كه از اين عمل آثار غريبه مشاهده كردم.
اول وقتى كه به اين نعمت رسيدم آن بود كه در سال هزار و دويست و شصت و شش با امام جمعه تبريز كه «حاج ميرزا باقربن ميرزا احمد تبريزى»، طاب ثراهما، بود در همين بلده كه دارالخلافه تهران است در خانه «آقا مهدى ملك التجار تبريزى» كه فيمابين مسجد شاه و مسجد جمعه واقع شده و از ورثه «ميرزا موسى» برادر «حاج ميرزا مسيح»، طاب ثراه، به او منتقل گرديد و الان در تصرف پسرش «حاجى محمد كاظم ملك التجار» است منزل داشتيم و حقير بر ايشان مهمان بودم لكن چون او ماذون به مراجعت به تبريز از جانب شاه نبود حقير را هم سبب انسى كه مانع از مراجعت به وطن بود و بدون تهيه هم چون عزم توقف نبود بيرون آمده بودم و امام جمعه هم به اين ملاحظه كه بر ايشان مهمانم و مخارج و ماكول و مشروب با ايشان است و غافل از آنكه مصادف ديگر هم هست بود و خود هم چون انسى با اهل نبود و متمكن از قرض گرفتن نبودم لهذا از براى بعض مصارف مثل پول حمام و غير آن بسيار در شدت بودم. اتفاقا روزى در ميان تالار حياط با امام جمعه نشسته بودم از براى استراحت و نماز برخاسته به غرفه اى كه در بالاى شاه نشين تالار واقع است بالا رفته مشغول اداء فريضه ظهرين شدم بعد از نماز در طاقچه غرفه كتابى ديدم برداشته گشودم كتاب چاپى ترجمه مجلد سيزدهم بحار بود در احوالات حضرت حجت، عجل الله تعالى فرجه، چون نظر كردم، همين خبر در باب معجزات آن سرور جلوه گر آمد با خود گفتم كه با اين حالت و شدت اين عمل را تجربه نمايم برخاسته نماز و دعا و سجده را به جا آورده فرج را خواسته از غرفه به زير آمده در تالار نزد امام جمعه بنشستم ناگاه مردى از در درآمده رقعه اى به دست امام جمعه داد و دستمال سفيدى در نزد او نهاد. چون رقعه را خواند آنرا با دستمال به من داد و گفت اين مال تو است، چون ملاحظه كردم ديدم كه آقاى «على اصغر تاجر تبريزى» كه در سراى امير اطلاق تجارت داشت بيست تومان پول كه دويست ريال بود در دستمال گذاشته و در رقعه به امام جمعه نوشته كه اين را به فلان دهيد. چون خوب تامل كردم، ديدم كه از زمان فراغ از عمل تا زمان ورود رقعه و دستمال، زياده بر آنكه كسى از سراى امير بيست تومان بشمارد و رقعه بنويسد و به آن مكان روانه دارد وقت نگذشته بود چون اين ديدم تعجب كردم. سبحان الله گويان خنديدم. امام جمعه سبب تعجب پرسيده واقعه را به او نقل كردم، گفت سبحان الله من هم براى فرج خود اين كار كنم. گفتم: پس بزودى برخيز و به جا آور. او هم برخاست و به همان غرفه رفته نماز ظهرين ادا كرده بعد از آن عمل مذكور را به جا آورد. زمانى نگذشت كه امير را كه سبب احضار او به تهران شده بود ذليل و معزول نمودند و به كاشان فرستادند و شاه عذر خواه آمد