ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٣ - ياد ديدار يار
غصه گم شدنم را برايش گفتم و ... ناگهان سيد منقلب شد. مثل اينكه خاطره اى شيرين و خاص به يادش آمده باشد. به پهناى صورت اشك مى ريخت و زير لب چيزى زمزمه مى كرد. ديدم حال او از من پريشان تر است. پرسيدم: چرا چنين اشك مى ريزى سيد؟
برايم گفت كه چند سال قبل راهى كربلا شده و در راه مردان راهزن و بى رحم عنيز، را بسته بودند و همه زائران از ترس، در كنار رود هنديه توقف كرده و جرات حركت به سوى كربلا را نداشتند كه با دلى شكسته سر به بيابان مى گذارد كه ناگهان صاحب الامر مى آيند و او را همراه همه زائران به كربلا مى رسانند بدون اينكه نشانى از راهزنان باشد
با يادآورى خاطره اش هر دو سر در آغوش هم گريه كرديم و كمى كه آرام گرفت پرسيد: براى چه اينجا آمده اى؟
گفتم: آمده ام تا به مذهب تشيع درآيم و نمى دانم چه كنم.
گفت: خودم تمام آداب تشرف به تشيع علوى را به تو مى آموزم
گفتم: من اما به يك چيز فكر مى كنم. من مى خواهم او را دوباره ببينم. چه كنم؟
در حالى كه آرام اشك مى ريخت لبخندى زد و گفت: به همين زودى دلتنگ شده اى؟ تو كه پرورده پدرى سنى هستى
گفتم: نه ... من شير مادرى شيعه را خورده ام. فقط بگو چه كنم؟
سيد سر تكان داد و گفت: چه بگويم اما مى دانم كه او جدش حسين را بسيار دوست دارد. حسين را شفيع قرار بده و چهل شب جمعه به كربلا برو. اميد كه به آبروى حسين دوباره مولايمان را زيارت كنى.
من در كنار سيد مهدى با آداب و عقايد تشيع آشنا شدم و در تمام اين مدت، فقط به يك چيز فكر مى كردم كه مى خواهم دوباره او را ببينم و از همان هفته، هر شب جمعه به كربلا رفتم.
شيخ على كه محاسن سفيدش از اشك خيس شده بود دستى بر شانه ياقوت جوان زد و گفت: از ما كه عمرى شيعه ايم بامعرفت تر و عاشقترى!
ياقوت كه نگاهش به موج هاى زيباى دجله خيره ماند بود گفت: داشتم در اين آتش مى سوختم تا چهلمين پنج شنبه از راه رسيد. از صبح آرام و قرار نداشتم. همه وجودم شعله ور بود و براى رسيدن به كربلا لحظه شمارى مى كردم. من مى دانستم او از دلم خبر دارد. همانطور كه من در آن بيابان با خدا عهدى بسته بودم و او پايبندى به عهد را يادآورم شده بود.
وقتى به دروازه كربلا رسيدم. ديدم مردم زيادى جمع شده اند. پرس و جو كردم و فهميدم نمايندگان حكومت اهل سنت، براى بازديد از كار نگهبانان دروازه شهر آمده اند و با نهايت سختگيرى از زائران تذكره مى خواهند و هر كس تذكره نداشت بايد پول آن را مى پرداخت و من كه سى و نه شب از حله تا كربلا پياده رفته بودم، فكرش را هم نمى كردم كه در چهلمين شب و درست در شب موعود، با چنين مساله اى روبرو شوم. من نه تذكره داشتم و نه پولى كه قيمت تذكره را بدهم. مردم التماس مى كردند و سربازان حكومتى با خشونت و ضرب نيزه آنها را رد كرده و اجازه ورود به كربلا را نمى دادند. بسيارى بدون تذكره بودند و با چشمى گريان برگشتند. اما من كه به وعده و وعده گاهم رسيده بودم امكان نداشت بتوانم برگردم. سعى كردم بين آنها كه تذكره داشتند مخفى شوم. اما ماموران متوجه شدند و مرا عقب زدند. نمى دانستم چه كنم كه ناگهان از بين جمعيت صاحب خودم، صاحب الامر را ديدم. همان كه آن روز در بيابان به فريادم رسيده بود. لباس طلاب عجم را پوشيده بود و عمامه سفيدى بر سر داشت و آن طرف دروازه بود. با ديدنش دلم فرو ريخت. با نگاهم التماسش كردم. نيازى به حرف زدن نبود. تمام وجودم در اشتياق مى سوخت. حضرت جلو آمد. دست مرا گرفت. گرمايى مطبوع تمام وجودم را دربرگرفت. زمانى به خود آمدم كه از دروازه عبور كرده بودم و هيچ كس مانع من نشده بود. وقتى از دروازه گذشتم ديگر آن حضرت را نديدم.
نگاه ياقوت تا دوردست آسمان آبى دجله پر كشيده بود. همه مسافران كشتى ناخدا حيدر به نجف رسيده بودند و هيچكس نمى دانست در بين نيزارهاى سبز ساحل دجله در دل ياقوت جوان و شيخ على رشتى چه مى گذشت. فقط صداى گريه اى از نيزارها به گوش مى رسيد.
بازنويسى شده بر اساس كتاب «نجم الثاقب»، باب هفتم، ص ٤٦٩، حكايت ٧١.