ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦ - به ما نگفتند
به ما نگفتند ...
سيّدمهدى شجاعى
راستش را به ما نگفتند، يا لااقل همه راست را ب ما نگفتند.
گفتند تو كه بيايى خون به پا مىكنى، جوى خون به راه مىاندازى و از كشته، پشته مىسازى و ما را از ظهور تو ترساندند.
درست مثل اينكه حادثهاى به شيرينى تولّد را كتمان كنند و فقط درد زادن را بگويند.
ما از همان كودكى، تو را دوست داشتيم. با همه فطرتمان به تو عشق مىورزيديم و با همه وجودمان بىتاب آمدنت بوديم.
عشق تو با سرشت ما عجين شده بود و آمدنت، طبيعىترين و شيرينترين نيازمان بود.
امّا ... امّا كسى به كا نگفت كه چه گلستانى مىشود جهان، وقتى كه تو بيايى.
همه، پيش از آنكه نگاه مهرگستر و دستهاى عاطفه تو را توصيف كنند، شمشير تو را نشانمان دادند.
آرى، براى اينكه گلها و نهالها رشد كنندف بايد علفها هرز را وجين كرد و اين جز با داسى برنده و سهمگين، ممكن نيست.
آرى براى اينكه مظلومان تاريخ نفسى به راحتى بكشند، بايد پشت و پوزه ظالمان و ستمگران را به خاك ماليد و نسلشان را از روى زمين برچيد.
آرى، براى اينكه عدلت بر كرسى بنشيند، هرچ سرير ستمآلوده سلطنت را بايد واژگون كرد و به دست نابودى