ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٠ - ياد ديدار يار
ياد ديدار يار
مريم ضمانتىيار
كشتى كوچك ناخدا حيدر آرام بر روى دجله پيش مى رفت. آسمان آبى بود و نسيم خنكى، نيزارهاى اطراف دجله را نوازش مى كرد. هوا مطبوع و خنك بود و بعدازظهر مناسبى براى كشتى رانى بر روى دجله. مسافرانى كه از حله و كربلا سوار كشتى شده و به سمت نجف مى رفتند، در آرامش دجله و كشتى سرگرم گفتگو بودند و صداى خنده چند جوان، عرشه كوچك كشتى را پر كرده بود، آنها جوانى تنها را يك گوشه از عرشه دوره كرده بودند و هر كدام حرفى مى زدند و او را مسخره مى كردند. جوان هم آرام و سربه زير نشسته بود و خنده ها و تمسخرهاى آنها را تحمل مى كرد. جوانى كه از همه دوستانش بى پرواتر بود، جلوى او روى عرشه نشست و گفت: ياقوت! مادرت نذر كرده اگر به سلامت به نجف برگردى صدهزار جمعه به كربلا برود و ... ياقوت با شنيدن نام كربلا برآشفت. با خشم بلند شد كه حرفى بزند. اما با يك حركت سريع، همه آنها از جا برخاستند و دورش را گرفتند. ياقوت در حلقه آنها احساس ترس كرد و حرفى نزد و آنها گستاختر شده و مذهبش را به مسخره گرفتند. ناخدا حيدر و جاشوهاى كشتى، سخت سرگرم كارشان بودند و كسى متوجه نبود هر آن ممكن است بين اين عده جوان نزاعى درگيرد.
شيخ على رشتى كه از كربلا عازم نجف بود و از ابتدا شاهد بود كه اين عده چطور اين جوان تنها و بى پناه را مسخره مى كردند، ديگر تاب نياورد. برخاست و به طرف آنها رفت. با دست آنها را كنار زد و گفت: آرام باشيد از انصاف و جوانمردى به دور است كه ده نفر، يك نفر را ......
يكى از آنها جلو آمد و گفت: ياقوت خودش مرد كاملى است و وكيل و وصى نمى خواهد.
يكى ديگر گفت: از آن گذشته ما عموزادگان او هستيم و نيازى به وساطت يك غريبه نيست.
شيخ على سرى تكان داد و گفت: خويشاوند او هم هستيد و اين همه مسخره اش مى كنيد؟
جوانى از بين آنها فرياد زد: دروازه